تبليغاتX
پروانه ای در مُشت - 71- لعنت به جنگ!!

ده ساله بودم که جنگ شروع شد!

تو مدرسه موقع بازی با یه توپ پلاستیکی

یه موشک درست خورد وسط حیاط!

حیاط مدرسه از خون ، قرمز قرمز شده بود!

مثه جای کشیده های ناظم رو صورت بچه ها!

گرد و خاک که نشست ، من جنازۀ بهترین رفیقمُ بغل کرده بودم!

 

جنگ طعم خون داشت!!

 

مادر با دستای لرزونش شمارۀ شرکت نفتُ می گرفت

تا از پدر خبر بگیره!

خیلی سعی می کرد اشکاشُ پشت چادرش پنهون کنه!

خواهر و برادر کوچیکترم گوشۀ اتاق گریه می کردن!

هر چند دقیقه یه بار از دور یا نزدیک صدای انفجار می اومد و بعدش صدای گریه و ناله و شیون!

 

جنگ طعم اشک داشت!!

 

مثه همۀ مردم شهر ، با پای پیاده را ه افتادیم!

پشت سر ، خونه هامون ، مغازه هامون ، شهرمون ، همۀ دار و ندارمون

حتی خاطراتمون داشت یکی یکی ویرون می شد و ما داشتیم قدم به قدم ازشون دور و دورتر می شدیم!

 

جنگ طعم کوچ داشت!!

 

- چه فرقی می کنه کجا ؟ - مهاجر ِیکی از شهرای اطراف شدیم و اسم ما شد : جنگ زده!!

نه شغلی ، نه پولی ، نه جایی برای زندگی ...

تو اون سالا

گاهی به ما ترحّم کردن و گاهی تهمت زدن!

 

جنگ طعم فقر داشت!

 

اونایی که تازه از جنگ می اومدن خبرای تازه ای هم داشتن!

از اینکه دشمن چند تا شهر و روستا رو گرفته!

از اینکه چند جا رو خراب کرده!

از اینکه به چند تا دختر و زن تجاوز شده!!

مشت مردای مهاجر که گره می شد ، بغض راه گلوشونُ می بست و می فرستادشون جنگ!

 

جنگ طعم درد داشت!!

 

پدر هم یه روز شرجی رفت!

رفت و یه روز شرجی ولی چند سال بعد از جنگ برگشت!

از اون موقع تا حالا ، پدر همین جا ، رو تخت همین اتاق افتاده!

دیگه سُرفه هاش تو مسابقۀ سرعت از ثانیه ها جلو می زنن!

چه فرقی می کنه که شیمیاییه یا موجی ...

مهم اینه که پدر ، پدر قبل از جنگ نیست!

مهم اینه که مادر ، مادر قبل از جنگ نیست!

مهم اینه که من ، من قبل از جنگ نیستم!

 

جنگ طعم زجر داشت!!

 

پ.ن: این قصه ، قصۀ من نیست! اما برایم بسیار آشناست!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه یکم خرداد 1387