
خورشید کوچ کرده پشت بزرگی کوه! شب کم کم دنیا رو تو بغلش گرفته و همه رو خواب کرده! اما تو هنوز بیداری! یا لااقل دستات بیدارن و دارن به قالی رج می زنن!
یه ریز و پشت هم ، رج ، رج ، رج ...!!
اگه وسعت زندگیت همین اتاق نمناک و نموره که با سوسوی یه چراغ شکسته روشنه! ولی وسعت دلت حتی از این دنیای کثیفم بیشتره! تو از پهلوونای قصه های مادربزرگ هم پهلوون تری! رستم و سهراب پیش غیرت و طاقت تو کم میارن! تو کوه استقامتی!
پس بیدار باش! بیدار باش و این شبای بی خوابی و تنهایی رو برای کودک فرداهات به جای ستاره ها دونه دونه بشمار تا اون آروم و راحت بخوابه!
پس خسته نشو! خسته نشو و رج بزن که تا صبح آرزوهات دیگه چیزی نمونده! که وقتی خروس تو بخونه ، یعنی عمر این شب تموم شده!
اما به جای نقش گل و بلبل ، عکس خودتُ رو قالی رج بزن تا چشای کور ما به حقیقت تو وا بشه! تا دیگه پاهامونُ رو رنگای آبی و قرمز قالی که رد اشک چشما و خون سرانگشتای توئه نذاریم!
بیدار باش و ما رو بیدار کن که خروس سربریدۀ ما هیچوقت نمی خونه!!
پ.ن: «باعث افتخار تویی دختر توی کارخونه / که چرخ زنده موندنُ دستای تو می چرخونه!» / ترانۀ «برج» / خواننده : «رضا یزدانی» ، آلبوم «هیس!» / ترانه سرا : «یغما گلرویی» ، کتاب «رقص در سلول انفرادی»