
یه دختر یه گوشه این پایین پایینای شهر ، از درد دستاش شبا خوابش نمی بره و روزا به اجبار زندگی آجر تو کوره می ذاره تا چرخ زنده موندنش بچرخه!
یه دختر دیگه اون بالا بالاهای شهر ، شبا از زور پرخوری خوابش نمی بره و روزا تو این بوتیک و اون بوتیک دنبال مد جدید لباس و آرایش می گرده!
یه پسر بچه اینور شهر ، مدادای پارسالشُ نگه داشته که امسالم باهاشون بنویسه!
یه پسر بچۀ دیگه اونور شهر ، لپ تاپ سال پیششُ فروخته که امسال مدل جدیدشُ بخره!
یه مادر همین نزدیکیا ، چند هفته ست که غذا «آبگوشت بی گوشت» جلوی بچه هاش می ذاره!
یه مادر دیگه اون دوردورا ، به آشپزشون گفته برای شام چند جور غذا درست کنه!
یه پدر اینجاها ، برای رفتن سرکار قسمت زیادی از مسیرُ پیاده می ره و بقیه شُ با اتوبوس!
یه پدر اونجاها ، از ماشین مدل بالاش خسته شده و می خواد یکی دیگه بخره!
ترازوی روزگار ما بدجوری ناکوکه!!
پ.ن.۱: این روزا یه کیلو طلا از یه کیلو پنبه سنگین تره!! خیلیم سنگین تره!!
پ.ن.۲: راستش من این نوشته رو خیلی وقت پیش نوشته بودم! اما نمی خواستم بذارمش تو وبلاگ به دلیل اینکه مثه خیلی از شما معتقدم تکراریه! یه قصه ی تکراری از زندگیمون! اما مجبور شدم!
وقتی پریروز دیدم یکی از شاگردام یک میلیون و پونصد هزار تومن پول داده که کامپیوتر دو هسته ایش رو چهار هسته ای کنه! و دقیقا همکلاسیش برای درآوردن خرج تحصیلش داره تو یه مغازه لحاف دوزی کار می کنه! به خودم لعنت فرستادم که چرا نمی ذارمش تو وبلاگ!!!!!
بهرحال ببخشید که یه قصه ی قدیمی دوباره نبش قبر شد!!!