آدم ها بعد های زیادی دارند! و این هم داستان بعد شاعرانگی من است :
شانزده ساله بودم که برای اولین بار غزل گفتم! و تا چهل و هشت غزل ادامه دادم! پس از آن بنا به دلایلی به ترانه رو آوردم! و راه ترانه سرایی را تا دویست و چند ترانه پیمودم! دوستی ، جرقه ای در ذهنم ایجاد کرد که برای چاپ ترانه هایم اقدام کنم! «دارینوش» اولین انتشاراتی بود که قول همکاری داد! اما بدقولی های مکرر یک ناشر تمام حس مرا برای اینکار از من گرفت! آنقدر که اصلا از چاپ ترانه هایم منصرف شدم! تا اینکه در بهار هشتاد و پنج به کمک یکی از بهترین دوستانم «ایمان نیکی» ترانه هایم را بدون سپردن به هیچ ناشری چاپ کردم! فقط در دو نسخه! و هر دو برای خودم! مجموعه ترانه ایی با نام «تشنه ی فانوس توام»!
و اما دیروز بنابه درخواست دوست عزیز دیگری ، سری به دفتر غزل هایم زدم و غزل زیر را برای این پست انتخاب کردم! غزلی که شانزده سالگی ام را به یادم می آورد!
چه ساختم از عشق تو ؟ عماره ها عماره ها
و سوختم در عشق تو ، شراره ها شراره ها
شب سیاه ، رنگ خود ز روزگار من گرفت
و اشک های چشم من ، ستاره ها ستاره ها
در انتظار دیدنت به اشتیاق مانده ام
و نبض کند لحظه ها ، شماره ها شماره ها
به لب رسانده جانم این دقیقه های سخت جان
و ساعتی از عمر چون هزاره ها هزاره ها
اشاره های عشق تو همین شکنجه ی دل است
و دل فدای این همه اشاره ها اشاره ها
دوباره من ، دوباره تو ، دوباره عشق پیش ما
و من چه دلخوشم به این دوباره ها دوباره ها
پیاده راه عشق را به عشق تو دویده ام
و خنده های ممتد سواره ها سواره ها
و آن زمان تو می رسی که من سکوت کرده ام
و جان سپرده ام در این کناره ها کناره ها!
هفدهم شهریورماه هفتاد و نه
س-ر
پ.ن: اشکالاتش را به شانزده سالگیم ببخشید!