خیلی ها مرا محکوم می کنند به سیاه نویسی، تلخ نویسی و انتشار یأس و ناامیدی!!
اما رفیق! من نه سیاه نویسم نه تلخ نویس! من فقط دلم می خواهد آن روی سکۀ روزگارمان را هم ببینیم! این روی سکه اش را که به لطف جعبۀ جادو، جعبۀ صدا، روزنامه ها و روانشناسان مو سپید و گل بدست با آن لبخندهای اعصاب خورد کن بارها و بارها دیده ایم! آنقدر که باورمان شده زندگی همین است و بس!
من فقط یک پنجره رو به روی چشمان شما باز کرده ام که با آن حقیقت دنیایمان را آنگونه که من می بینم، ببینید! نه برای اینکه ناامید شویم، نه برای اینکه مأیوس شویم، رها کنیم، بنشینیم، دست روی دست بگذاریم و اجازه بدهیم زمان بگذرد! نه! - چه من خود بارها و بارها گفته ام : «زندگی کردن را دوست دارم حتی به روزگاری که دیدنی نیست!» و «این دنیا با تمام بدیهایش بازهم بخاطر خیلی چیزها ارزش زندگی کردن را دارد!» - من می خواهم ببینیم، بشنویم، بفهمیم و درک کنیم تا در ادامۀ راهمان درست انتخاب کنیم، درست تصمیم بگیریم و درست باشیم!
نوشته های من در حکم واکسن یک پزشک است! اگرچه در ابتدا مدت کوتاهی حالتان را دگرگون می کند، اما مطمئنم روئینه تان می کند در برابر هرآنچه باعث می شود انسان، «انسان» نباشد!
من یک فریادم!
فریادی برای شروع مبارزه با هرآنچه روزگارمان را نازیبا کرده!
پ.ن: این "پروانه"، هیچوقت نخواسته به "مُشت" عادت کند یا از بین ببردش! هدف او باز کردن آن است و بس!
بعدنوشت: "هایکوهای صلح" پس از تقریبا یک ماه به روز شد!!