تبليغاتX
پروانه ای در مُشت - 159- کاش های نابجا!!

کاش مرا توان ِاین بود، کویر اندوه سینۀ تمام بشریت را گلدانی شادی بدهم!

کاش مرا توان ِاین بود، قرن ها و قرن ها اسارت این دنیا را ثانیه ای آزادی بدهم!

کاش مرا توان ِاین بود، دست های قهرآلود را در پی یک آشتی ابدی بهم پیوند بزنم!

کاش مرا توان ِاین بود، قلب های ترک خورده را چون پیرمردی دوره گرد بهم بند بزنم!

کاش مرا توان ِاین بود، نان سادۀ سفره ام را به تمام گرسنه گان تقدیم بکنم!

کاش مرا توان ِاین بود، میان حنجره های بی صدا، ترانۀ عشق و امید تقسیم بکنم!

کاش مرا توان ِاین بود، با دستانم حتی، بی پناهان جهان را سقفی محکم باشم!

کاش مرا توان ِاین بود، با اشک چشمانم حتی، لبان خشکیده را قطره ای شبنم باشم!

 

کاش، کاش، کاش و کاش ...!

می دانم کاش هایم نابجاست!!

در روزگاری که دست ها تنهایند و یک دست همیشه بی صداست!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه دهم تیر 1388 |