تبليغاتX
پروانه ای در مُشت - 158- برای تو که بهترینی (به مادرم با کمی تاخیر!)

سلام مادر!

خوب یادم هست! کودک که بودیم دیر از خواب بیدار می شدیم و گرم بازی ظهر بودیم که تو از مدرسه می آمدی! و هنوز لباسهایت را عوض نکرده می ایستادی به پختن غذا!(هیچوقت نپذیرفتی به این دلیل که شاغلی، ما غذای سرد یا شب مانده بخوریم! حتی تا این اواخر که بازنشسته شدی!) ما سرگرم خوردن غذا بودیم و تو خسته از کار روزانه و ایستادن پای گاز (آن هم در آن هوای همیشه گرم!) روبروی کولر نشسته بودی و آرام آرام نفس  می کشیدی! هنوز چند ساعتی نگذشته بود که کیفت را بر می داشتی و می رفتی برای خرید! و ما همچنان مشغول بازی بودیم!

هوا رو به تاریکی می رفت که تو با دو پلاستیک انباشته و سنگین و آویزان از دست هایت می رسیدی به خانه! اما چشم های ما بیشتر آبنبات های رنگی را می دید تا عرق پیشانیت را!

غروب می شد و پدر از سر کار می آمد و خسته بود! روبروی تلویزیون می نشست و روزنامه اش را باز می کرد! تو برایش چای تازه دم می بردی و می ایستادی به پختن شام! و بعد از خوردن شام، ظرف ها را جمع می کردی و می شستی! تازه جارو کردن و گرد گیری تقریبا هر روزه و غرغرهای ما و درخواستمان برای همبازی شدن با ما و شیطنت ها و دست گل هایی که به آب می دادیم، بماند!!

به رختخواب که می رفتیم تو می شدی قصه گو! تا وقتی که خوابمان ببرد!

و صبح زود دوباره رفتن به مدرسه و ظهر دوباره قصۀ هر روزۀ زندگی تو!

 

پ.ن.1: حالا که ظهرها خسته از محل خدمت برمی گردم و حوصلۀ هیچ چیز و هیچ کس - حتی خودم - را هم ندارم، تازه می فهمم چه فداکاری و ایثاری می خواهد به خاطر دیگران کار کردن!

پ.ن.2: گل و شیرینی یادم نرفته بود! با لباس نظامی یک ساعت توی صف گلفروشی "مینیاتور" و یک ساعت توی صف شیرینی فروشی "محفل" ماندم! اما باید زودتر از این ها، اینجا می نوشتم از تو که بهترینی! شرمنده ام فقط همین!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه ششم تیر 1388 |