تبليغاتX
پروانه ای در مُشت - 156- درباره کلاغ!!

کلاغ جز چیزایی بود که همیشه واسه م جالب بود! تو قصه های مادربزرگ که هیچوقت به خونه ش نمی رسید! و من تمام وقتی رو که بعد از تمام شدن قصه تا قبل از خوابیدن بیدار بودم به این فکر می کردم که چرا کلاغه به خونه ش نمی رسه؟! و قصۀ پر رمز و راز اون کلاغ رو برای خودم تصور می کردم!

یه کم که بزرگتر شدم، وقتی پنهونی شیطونی می کردم و مادر می فهمید و می پرسیدم از کجا فهمیدی؟ مادر می گفت کلاغه خبر آورده! و من بازم ذهنم درگیر کلاغی می شد که به خونه ش نمی رسید و خبرا رو زود زود به همه می رسوند!

دبستانی بودم که تو کتاب فارسی راجع به پنیر قاپیدن کلاغ داستان خوندم و این هم به قبلیا اضافه شد! و اولین بار تو مسافرتی که به اصفهان داشتیم (حدود 8 - 9 سالگی) کلاغ رو از نزدیک دیدم! پرندۀ سیاهی با نوک کشیده و دم بلند و ظاهر و صدای متفاوت! و بعد اطلاعاتی در مورد عمر صد ساله شون و علاقه شون به اشیاء درخشان!

چند سال بعد فیلم «پرندگان» هیچکاک رو دیدم که در نوع خودش خاطره انگیز و جذاب بود! چندین سال بعدش هم تو روزای پشت کنکوری یه روز با چهارتا از هم مدرسه ای ها رفتیم نمایشگاه کتاب و از یه تابلوی کاریکاتوری کلاغ خوشمون اومد و پنج تا شبیه به هم خریدیم و قرار گذاشتیم اونو تو اتاقمون به دیوار بزنیم!(که تا امروز سه نفرمون به اون قرار پایبند موندیم!)

حالا هر روز که این تابلو رو می بینم بیشتر متوجه می شم که کلاغ رو دوست دارم! چون برای من نوستالوژی قصه های مادربزرگ، تیزهوشی مادر، کتاب فارسی، دیدار اول، فیلم هیچکاک و قرار دوستانۀ پشت کنکوری رو داره!

 

پ.ن.1: این تابلو رو می تونید از اینجا ببینید!

پ.ن.2: کاریکاتور کلاغ اتاق من به طور اتفاقی نگاش به سمت پنجره ست! اما می دونم هزار سال هم که پنجره رو باز بذارم، اون از تو قاب تابلو تکون نمی خوره!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |