تبليغاتX
پروانه ای در مُشت - 153- شناسنامه ام درد می کند!!

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور دلگیرم!

از این هوا و فضای کثیف! از این افشاگری ها و محکوم کردن های تاریخ مصرف دار! از این چهار تفنگداری که به کمین ِهم نشسته اند تا در پی دوئلی چهارسو، یکی بماند و به مدد کلمۀ «نمی گذارند!»، مجوزی بدهد سواران قدرت و ثروت را تا گرُده های «مردم» را در چهار زمستان لگدکوب کنند!

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور دلتنگم!

از هرچه رنگ زرد و سبز و آبی و سرخ! که این روزها نقاب چشم هایی شده که از پس تعصب، گریبان چاک می دهند برای بُت هایی که به دست خود ساخته اند! و بر آنان نماز می برند چونان اجداد جاهل خویش!

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور غمگینم!

بر قلم هایی که فرسوده می شوند! بر کاغذهایی که تلف می گردند! بر دکمه های خستۀ کیبوردها! بر چشمان خواب زدۀ مانیتورها! بر www های سردرگم! و بر تن چسبناک دیوارهای شهر که همه برای هیچ به هم پیچ می شوند!

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور غمناکم!

شناسنامه ام درد می کند!

انگشت اشاره ام تیر می کشد!

و مغزم کارخانۀ تولید علامات تعجب و سوال شده است!!

 

پ.ن.1: این روزها تعصب جای تفکر و تهاجم جای تفاهم را گرفته! چه در بین کاندیداها و چه در بین جماعت طرفدار!

پ.ن.2: "کاش من، ما می شد/ کاش تو، من بودی

کاش ظلمت کم بود/ کاش روشن بودی!"  (از کتاب "تصور کن" اثر "یغما گلرویی")

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه نهم خرداد 1388 |