تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

کشوی اتاق من!

پ.ن: به نظر می رسه دموکراتیک ترین نقطه ی ایران در حال حاضر کشوی اتاق منه!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |
لاله(مقتول) - شهلا(قاتل)

با تو ام! تو که تو بند عمومی زندون اوین رو تختت جا خوش کردی و عکسای ناصر رو به دیوار اتاقت زدی! بگو شبا چجوری خوابت می بره؟! نگاه های آخر اون زنُ یادت هست؟! اون زنی که تو خونه و زندگیش نشسته بود بی خبر از همه چیز، اون زنی که دو تا بچه داشت، اون زنی که حالا حالاها باید سایه ش رو سر بچه هاش می موند، اون زنی که مثه هر زن دیگه ای آرزوی دیدن خوشبختی بچه هاشُ داشت، اون زنی که بی گناه بود، اون زنی که پاک بود، اون زنی که مادر بود!

تو، تو هفدهمین روز مهر با سی و هفت ضربۀ چاقو بی انصافانه نفسشُ گرفتی و حالا خودت هفت ساله که داری نفس می کشی!

اگه تو اون روز ناصرُ زده بودی، من امروز مدافع تو بودم! چرا که مردی رو از بین برده بودی که به همسرش خیانت کرده بود، مردی که دیوانه وار اعتیاد داشت، مردی که با زندگی یه دختر بازی کرده بود، مردی که دورو بود، مردی که اغفال کرده بود، مردی که رابطۀ نادرست داشت و هزار و یه دلیل دیگه! اونم در حالی که الگوی خیلی از جوونای همسن و سال من یا کمی بزرگتر بود!

اما تو جاه طلب تر از این حرفا بودی! پس با حذف فیزیکی لاله امیدوار بودی به رسیدن به ناصر! غافل از این که هدف هیچ وقت وسیله رو توجیه نمی کنه و ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه!

امروز به حکم هر قانون و مذهب و عقل و شرع و عرفی، تو محکومی به رسیدن به سزای عملت! چراکه تبرئه شدن تو (هرچند بعید به نظر می رسه) برابره با از بین رفتن چندین و چند مادر یگه که سرنوشت شومی مثه لاله در انتظارشونه!

 

پ.ن.1: در طول هفت سال، 28 قاضی شهلا جاهد رو محکوم کردن ولی در کمال تعجب این حکم هنوز اجرا نشده!

پ.ن.2: به لطف مخالفای حکومت و گروه های فمینیسم افراطی و نهادای حقوق بشر گزینشی، شهلا جاهد امروز طرفدارای نسبتا زیادی پیدا کرده! طرفدارایی که ناعادلانه چشمشونُ رو ناپاک بودن دو نفر اصلی این قضیه (شهلا و ناصر) که اثبات شده بستن و با بی انصافی برای رسیدن به اهدافشون حتی لاله رو متهم به ناپاکی می کنن!!

پ.ن.3: قاتل اون مادر رو به سزای عملش برسونید!

 

بعدنوشت: امروز سالمرگ مردیه که "فقط شبیه خودش بود"! (عکس)

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |

پدربزرگ از قدیما که صحبت می کرد، همیشه بحث می رفت روی شب نشینی و شاهنامه خونی و ساز و آوازی که زیر نور فانوس انجام می شد! یا بازیای گروهی که گاهی وقتا که تو آسمون ماه کامل بود، صورت می گرفت!

بعد به ما طعنه می زد که شما این روزا اگه برق رو ازتون بگیرن، فلج می شین!

حالا این روزا که گاهی برق می ره، بیشتر به حرف پدربزرگ ایمان میارم! وقتی حسابی کلافه ام و تو اتاق بیست و چند متریم قدم می زنم تا برق بیاد!

 

پ.ن.1: باید قبول کنیم ما آدم برقیا بدون برق فلجیم!

پ.ن.2: و امون از اون وقتی که هوا تاریک باشه و برق بره!

 

بعدنوشت: متاسفانه صبح امروز (۲۴/۰۴/۸۸) هواپيماي توپولوف متعلق به شركت هواپيمايي كاسپين در ساعت 11 و 33 دقيقه در مسير تهران - ايروان دچار سانحه شد‌ و در این حادثه ۱۵۳ مسافر و ۱۵ خدمه جان خود را از دست دادند. به عنوان یک هموطن این فاجعه دردناک را به تمام خانواده های داغدار به خصوص ارامنه ی هموطن تسلیت عرض کرده و از خداوند بزرگ برای روح عزیزان از دست رفته آرامش و رحمت مسئلت دارم. (عکس)

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 |

سلام

این نامه را برای تویی می نویسم که دشمن منی! تویی که نمی توانم دوست یا رفیق خطابت کنم!

بگذار بی مقدمه بگویم می دانم و می دانی که ریشۀ این دشمنی - مثل تمام دشمنی ها - از تفاوت است! تفاوتی که - چه فرق می کند زیاد یا کم - میان آنچه که من هستم با توست!

تفاوتی که از پس آن قاعدتا نباید دوستت داشته باشم و نباید انتظار داشته باشم دوستم بداری! اما من در بند قیود و قواعدی از این دست نبودم و نیستم! پس - شاید - تعجب برانگیزانه می گویم دوستت دارم!

آری من تو را که دشمن منی دوست دارم!

چراکه تفاوتت را با من مخفی نکردی! حتی احساست را در پی این تفاوت پنهان نکردی و اجازه دادی من هم بدانم چقدر با هم متفاوتیم و چقدر این تفاوت منجر به ایجاد احساسی - از نوع تنفر حتی - در وجود تو شده!

تو خود سانسوری نکردی و این برای من ارزشمند است! انسانی که با خودش - در درجۀ اول - صادق و بی تعارف است حتی اگر دشمنم، برای من محترم تر از دوستی است که ادامۀ دوستیش نتیجۀ خودسانسوریش باشد!

در مصاف با تو خیالم راحت است! چرا که می دانم رو در روی من ایستاده ای و این تکلیفم را روشن می کند! می دانم چه زاویه ای با هم داریم و این بسیار بسیار تحسین برانگیز تر از رفتار دوستی است که به ناگاه از پشت خنجر می کشد!

تو بر اعتقادت - هرچند مخالف من - ایستاده ای، راسخ و محکم! و این نکتۀ تحسین برانگیز دیگری است! چیزی که برای من دوست داشتنی تر از حکایت دوستی است که بزنگاه استحاله می شود!

آری من تو را که دشمن منی دوست دارم! نه از آن جهت که قدّیس عشق و علاقه ام! نه از آن جهت که ذره ای هراس به دل دارم! نه از آن جهت که خلافگو یا گزافگویم!!

تنها و تنها از آن جهت که زخم خوردۀ دوستان ِگرگ صفت ِدر لباس ِمیش ام! دوستانی که با من آنگونه که هستند، نیستند!!

 

پ.ن: دردناک ترین زخم، زخمی است که انتظارش را نداری!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیستم تیر 1388 |

توی رگبار ِغم و غصّه و درد

واسه من قشنگ ترین سایه بونی

پهلوون ِروزگار ِکودکی

هنوزم برای من پهلوونی

 

می تونی منُ رو دوشِت بگیری

هنوزم نیرو تو بازوات پُره

اینکه دارم می نویسم واسه تو

یه ترانه نیست یه جور تشکّره

 

یه تشکّر برای عمری که تو

ساده و بی ادّعا ریختی به پام

کافی نیست می دونم امّا بپذیر

ندارم چیزی بجز ترانه هام

 

تکیه دادن به وجودت

تکیه دادن به یه کوهه

عاشق ِغرورتم من

که غرورت باشکوهه

 

تو به من گفتی که نور حقیقته

تو به من گفتی که شب چه روسیاست

تو به من گفتی تو راه زنده گی

چاه چیه ، چاله چیه ، مسیر کجاست

 

یاد دادی به من که آفتابی باشم

نذارم اسیر سایه شه تنم

سر واسه ناروزگار خم نکنم

پیش هر مشکلی زانو نشکنم

 

مرد ِاسطوره ای ِباور ِمن

با تو هر مشکلی آسونه برام

کافی نیست ترانه امّا بپذیر

ندارم چیزی بجز ترانه هام

 

تکیه دادن به وجودت

تکیه دادن به یه کوهه

عاشق ِغرورتم من

که غرورت باشکوهه

 

پ.ن: وقتی کودک هستی پدر برای تو پهلوان است! تقدیم به پدرم، پهلوان همیشه!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 |

خیلی ها مرا محکوم می کنند به سیاه نویسی، تلخ نویسی و انتشار یأس و ناامیدی!!

اما رفیق! من نه سیاه نویسم نه تلخ نویس! من فقط دلم می خواهد آن روی سکۀ روزگارمان را هم ببینیم! این روی سکه اش را که به لطف جعبۀ جادو، جعبۀ صدا، روزنامه ها و روانشناسان مو سپید و گل بدست با آن لبخندهای اعصاب خورد کن بارها و بارها  دیده ایم! آنقدر که باورمان شده زندگی همین است و بس!

من فقط یک پنجره رو به روی چشمان شما باز کرده ام که با آن حقیقت دنیایمان را آنگونه که من می بینم، ببینید! نه برای اینکه ناامید شویم، نه برای اینکه مأیوس شویم، رها کنیم، بنشینیم، دست روی دست بگذاریم و اجازه بدهیم زمان بگذرد! نه! - چه من خود بارها و بارها گفته ام : «زندگی کردن را دوست دارم حتی به روزگاری که دیدنی نیست!» و «این دنیا با تمام بدیهایش بازهم بخاطر خیلی چیزها ارزش زندگی کردن را دارد!» - من می خواهم ببینیم، بشنویم، بفهمیم و درک کنیم تا در ادامۀ راهمان درست انتخاب کنیم، درست تصمیم بگیریم و درست باشیم!

نوشته های من در حکم واکسن یک پزشک است! اگرچه در ابتدا مدت کوتاهی حالتان را دگرگون می کند، اما مطمئنم روئینه تان می کند در برابر هرآنچه باعث می شود انسان، «انسان» نباشد!

من یک فریادم!

فریادی برای شروع مبارزه با هرآنچه روزگارمان را نازیبا کرده!

 

پ.ن: این "پروانه"، هیچوقت نخواسته به "مُشت" عادت کند یا از بین ببردش! هدف او باز کردن آن است و بس!

 

بعدنوشت: "هایکوهای صلح" پس از تقریبا یک ماه به روز شد!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه سیزدهم تیر 1388 |

کاش مرا توان ِاین بود، کویر اندوه سینۀ تمام بشریت را گلدانی شادی بدهم!

کاش مرا توان ِاین بود، قرن ها و قرن ها اسارت این دنیا را ثانیه ای آزادی بدهم!

کاش مرا توان ِاین بود، دست های قهرآلود را در پی یک آشتی ابدی بهم پیوند بزنم!

کاش مرا توان ِاین بود، قلب های ترک خورده را چون پیرمردی دوره گرد بهم بند بزنم!

کاش مرا توان ِاین بود، نان سادۀ سفره ام را به تمام گرسنه گان تقدیم بکنم!

کاش مرا توان ِاین بود، میان حنجره های بی صدا، ترانۀ عشق و امید تقسیم بکنم!

کاش مرا توان ِاین بود، با دستانم حتی، بی پناهان جهان را سقفی محکم باشم!

کاش مرا توان ِاین بود، با اشک چشمانم حتی، لبان خشکیده را قطره ای شبنم باشم!

 

کاش، کاش، کاش و کاش ...!

می دانم کاش هایم نابجاست!!

در روزگاری که دست ها تنهایند و یک دست همیشه بی صداست!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه دهم تیر 1388 |

سلام مادر!

خوب یادم هست! کودک که بودیم دیر از خواب بیدار می شدیم و گرم بازی ظهر بودیم که تو از مدرسه می آمدی! و هنوز لباسهایت را عوض نکرده می ایستادی به پختن غذا!(هیچوقت نپذیرفتی به این دلیل که شاغلی، ما غذای سرد یا شب مانده بخوریم! حتی تا این اواخر که بازنشسته شدی!) ما سرگرم خوردن غذا بودیم و تو خسته از کار روزانه و ایستادن پای گاز (آن هم در آن هوای همیشه گرم!) روبروی کولر نشسته بودی و آرام آرام نفس  می کشیدی! هنوز چند ساعتی نگذشته بود که کیفت را بر می داشتی و می رفتی برای خرید! و ما همچنان مشغول بازی بودیم!

هوا رو به تاریکی می رفت که تو با دو پلاستیک انباشته و سنگین و آویزان از دست هایت می رسیدی به خانه! اما چشم های ما بیشتر آبنبات های رنگی را می دید تا عرق پیشانیت را!

غروب می شد و پدر از سر کار می آمد و خسته بود! روبروی تلویزیون می نشست و روزنامه اش را باز می کرد! تو برایش چای تازه دم می بردی و می ایستادی به پختن شام! و بعد از خوردن شام، ظرف ها را جمع می کردی و می شستی! تازه جارو کردن و گرد گیری تقریبا هر روزه و غرغرهای ما و درخواستمان برای همبازی شدن با ما و شیطنت ها و دست گل هایی که به آب می دادیم، بماند!!

به رختخواب که می رفتیم تو می شدی قصه گو! تا وقتی که خوابمان ببرد!

و صبح زود دوباره رفتن به مدرسه و ظهر دوباره قصۀ هر روزۀ زندگی تو!

 

پ.ن.1: حالا که ظهرها خسته از محل خدمت برمی گردم و حوصلۀ هیچ چیز و هیچ کس - حتی خودم - را هم ندارم، تازه می فهمم چه فداکاری و ایثاری می خواهد به خاطر دیگران کار کردن!

پ.ن.2: گل و شیرینی یادم نرفته بود! با لباس نظامی یک ساعت توی صف گلفروشی "مینیاتور" و یک ساعت توی صف شیرینی فروشی "محفل" ماندم! اما باید زودتر از این ها، اینجا می نوشتم از تو که بهترینی! شرمنده ام فقط همین!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه ششم تیر 1388 |