تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

وطن!!

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود!

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود!

سرزمینی که هنوز آنچه می بایست بشود نشده است!

و باید بشود!

 

پ.ن.: قسمتی از شعر "بگذارید این وطن دوباره وطن شود" اثر "لنگستون هیوز" در کتاب "سیاه همچون اعماق آفریقای خودم!"

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |

کلاغ جز چیزایی بود که همیشه واسه م جالب بود! تو قصه های مادربزرگ که هیچوقت به خونه ش نمی رسید! و من تمام وقتی رو که بعد از تمام شدن قصه تا قبل از خوابیدن بیدار بودم به این فکر می کردم که چرا کلاغه به خونه ش نمی رسه؟! و قصۀ پر رمز و راز اون کلاغ رو برای خودم تصور می کردم!

یه کم که بزرگتر شدم، وقتی پنهونی شیطونی می کردم و مادر می فهمید و می پرسیدم از کجا فهمیدی؟ مادر می گفت کلاغه خبر آورده! و من بازم ذهنم درگیر کلاغی می شد که به خونه ش نمی رسید و خبرا رو زود زود به همه می رسوند!

دبستانی بودم که تو کتاب فارسی راجع به پنیر قاپیدن کلاغ داستان خوندم و این هم به قبلیا اضافه شد! و اولین بار تو مسافرتی که به اصفهان داشتیم (حدود 8 - 9 سالگی) کلاغ رو از نزدیک دیدم! پرندۀ سیاهی با نوک کشیده و دم بلند و ظاهر و صدای متفاوت! و بعد اطلاعاتی در مورد عمر صد ساله شون و علاقه شون به اشیاء درخشان!

چند سال بعد فیلم «پرندگان» هیچکاک رو دیدم که در نوع خودش خاطره انگیز و جذاب بود! چندین سال بعدش هم تو روزای پشت کنکوری یه روز با چهارتا از هم مدرسه ای ها رفتیم نمایشگاه کتاب و از یه تابلوی کاریکاتوری کلاغ خوشمون اومد و پنج تا شبیه به هم خریدیم و قرار گذاشتیم اونو تو اتاقمون به دیوار بزنیم!(که تا امروز سه نفرمون به اون قرار پایبند موندیم!)

حالا هر روز که این تابلو رو می بینم بیشتر متوجه می شم که کلاغ رو دوست دارم! چون برای من نوستالوژی قصه های مادربزرگ، تیزهوشی مادر، کتاب فارسی، دیدار اول، فیلم هیچکاک و قرار دوستانۀ پشت کنکوری رو داره!

 

پ.ن.1: این تابلو رو می تونید از اینجا ببینید!

پ.ن.2: کاریکاتور کلاغ اتاق من به طور اتفاقی نگاش به سمت پنجره ست! اما می دونم هزار سال هم که پنجره رو باز بذارم، اون از تو قاب تابلو تکون نمی خوره!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |

یکی از تراژدی های طبیعت، تبره! تبری که دسته ش چوبیه! یعنی از چوب یه درخت ساخته شده و به کمک یه سر آهنی، کارش قطع کردن یه درخت دیگه ست!

به عبارت ساده تر : یه درخت بر علیه یه درخت دیگه!

اختلاف سلیقه و عقیده یه چیز طبیعیه! به قول مادربزرگ «پنچ تا انگشت دست هم که این قدر بهم نزدیکن با هم فرق می کنن!» و اتفاقا اگه این تفاوت وجود نداشته باشه جای تعجب داره و نشون می ده که یه جای کار می لنگه! اما اینکه دو نفر یا دو گروه به دلیل اختلاف سلیقه و عقیده بخوان به هم آسیب برسونن (چه جسمی و چه روحی) اشتباه بزرگ و جبران ناپذیریه!

این همون تراژدی تبره! و متاسفانه حکایت این روزای ما!

تعصب بی جا و تبعیت کورکورانه و بی منطق از یه نفر، یه گروه یا یه جناح، حکم سر آهنی تبری رو داره که باعث قطع شدن یه درخت و چه بسا چندین و چند درخت می شه! و مسلما تنها کسی که از این خودزنی درختانه سود می بره کسیه که دشمن درختاست!

 

پ.ن: تبر نباش!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه شانزدهم خرداد 1388 |

تیر چراغ برق

از چند وقت پیش که نگاهم به تیر چراغ برق کوچه افتاد، ذهنم مدام درگیره! درگیر اینکه این تیر چراغ برق شاهد چه چیزایی بوده؟! چه آدمایی که ندیده، چه ریسه های عروسی ای که بهش وصل نشده، چه اعلامیه های ترحیمی که رو تنش ننشسته، چه زوجای جوونی که زیر نورش با هم عهد نبستن، چه مادرایی که نگاه نگرونشونو به راه جووناشون نبستن، چه پدرایی که خستگیشونو تا رسیدن به خونه زیر اون در نکردن، چه عشقایی که متولد نشدن، چه سیگارایی که روشن نشدن، چه بغضایی که بارون نشدن، چه گناه هایی که اتفاق نیفتادن، چه دعاهایی که به خدا نرسیدن، چه گربه هایی که کنار پاش شبو به صبح نرسوندن، چه کبوترایی که رو سیمای برقش کز نکردن، چه چاقوهایی که رو تنش خط و نشون نکشیدن، چه عابرایی که با عجله متعفنش نکردن، چه انقلابایی که ندیده، چه ترکشایی که نخورده و ... چه سالهایی که از جلوی چشمای آروم و خیره ش رد نشدن!

 

پ.ن.1: تو هم تصور کن!

پ.ن.2: عکس اثر آرش آبخو از فتووبلاگ آبادان

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 |

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور دلگیرم!

از این هوا و فضای کثیف! از این افشاگری ها و محکوم کردن های تاریخ مصرف دار! از این چهار تفنگداری که به کمین ِهم نشسته اند تا در پی دوئلی چهارسو، یکی بماند و به مدد کلمۀ «نمی گذارند!»، مجوزی بدهد سواران قدرت و ثروت را تا گرُده های «مردم» را در چهار زمستان لگدکوب کنند!

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور دلتنگم!

از هرچه رنگ زرد و سبز و آبی و سرخ! که این روزها نقاب چشم هایی شده که از پس تعصب، گریبان چاک می دهند برای بُت هایی که به دست خود ساخته اند! و بر آنان نماز می برند چونان اجداد جاهل خویش!

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور غمگینم!

بر قلم هایی که فرسوده می شوند! بر کاغذهایی که تلف می گردند! بر دکمه های خستۀ کیبوردها! بر چشمان خواب زدۀ مانیتورها! بر www های سردرگم! و بر تن چسبناک دیوارهای شهر که همه برای هیچ به هم پیچ می شوند!

آه باران ببار، ببار، ببار!

ببار که بدجور غمناکم!

شناسنامه ام درد می کند!

انگشت اشاره ام تیر می کشد!

و مغزم کارخانۀ تولید علامات تعجب و سوال شده است!!

 

پ.ن.1: این روزها تعصب جای تفکر و تهاجم جای تفاهم را گرفته! چه در بین کاندیداها و چه در بین جماعت طرفدار!

پ.ن.2: "کاش من، ما می شد/ کاش تو، من بودی

کاش ظلمت کم بود/ کاش روشن بودی!"  (از کتاب "تصور کن" اثر "یغما گلرویی")

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه نهم خرداد 1388 |

ما متولدین بمبارانیم!

بدنیا آمده در پناهگاه های تنگ و تاریک!

در روزگاری که آسمان زیر هاشور جت ها بود!

اولین خنده هایمان در هجوم گریه ها و شیون ها بود! در وفور غم ها و غصه ها!

اولین قدم هایمان بر خاکی خونین بود در نخلستانی سوخته!

اولین اسباب بازی هایمان پوکه های فشنگ بود!

و اولین لالایی مان آژیر قرمز جنگ!

همۀ اولین هایمان دردناک بود و خاطره ناانگیز!

برای همین امروز حس می کنیم شبیه ایم!

به تو که در - چه فرق می کند کدام؟ - گوشۀ این سیارۀ خاکستری،

در مُشت های جنگ و جنایت فشرده می شوی!

به تو که تجربه می کنی تمام تلخی هایی را که ما تجربه کردیم!

و برای همین امروز دستان تو را می گیریم!

تا با هم فریاد بزنیم «صُلح» را

رو به تمام موشک ها و نارنجک ها!

رو به تمام توپ ها و بمب ها!

رو به تمام مین ها و گلوله ها!

و رو به تمام مرزها!

چرا که ما زبان تمامشان را بلدیم!

چرا که ما متولدین بمبارانیم!

 

پ.ن: "هایکوهای صُلح" حرف های کودکیست از نسل متولدین بمباران! کودکی که هنوز و تا ابد حرف برای گفتن دارد!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه ششم خرداد 1388 |
خانم

من و ما را ببخشید خانم!

ببخشید که جنگ را مردانه کردیم! و آنقدر از مردهای جنگ گفتیم و گفتیم که یادمان رفت شما هم در جنگ بودید! اما شما هم در جنگ بودید خانم! شما هم در موشکباران ها و انفجارها بودید!

بشکند دستی که وقتی شما در سنگرهای خیابانی دست به اسلحه بردید - به بهانۀ غیرت - به صورت شما سیلی زد! بشکند قلمی که واقعیات را پنهان کرد تا شما در پس قهرمانی های مردانه، مظلوم بمانید!

من و ما را ببخشید خانم!
اگر من و ما در یک جبهه جنگیدیم، شما در چندین جبهه جنگیدید! و الحق که قهرمان این قصه، مثل تمام قصه ها شما بودید! در آن یک جبهه، من و ما تمام حواسمان فقط و فقط به اسلحه مان بود که به سوی دشمن گرفته بودیم! اما شما در یک جبهه در کنار من و ما اسلحه به دست ایستاده بودید، در یک جبهه از فرزندان من و ما مراقبت می کردید و برایشان از حماسه سازی پدرانشان می گفتید، در یک جبهه کمک های مالی و مادی را جمع می کردید و برای من و ما می فرستادید و  در یک جبهه به پرستاری تن زخمی من و ما نشسته بودید!

من و ما را ببخشید خانم!

ببخشید که جنگ را هم مردانه کردیم!

 

پ.ن: شما حقیقت انکار ناپذیر آن روزهایید خانم! هرچند من و ما نخواهیم باورتان کنیم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه دوم خرداد 1388 |