تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

از شمال آمده بودیم! مادر قلمه ای از یک شمعدانی آورده بود و در گلدانی در گوشۀ اتاق من گذاشته بود، روبروی پنجره و دقیقا جلوی تختم! چند وقتی گذشت و شمعدانی بزرگ شد! اما من نتوانستم با بوی خاص آن کنار بیایم و از مادر خواستم جایش را عوض کند!

حالا شمعدانی در آشپزخانه است، روبروی پنجره! بزرگ و بزرگتر شده و هنوز همان بوی خاص خودش را می دهد! و من دلتگ هم اتاقی ای هستم که چند هفته مهمان من بود! هم اتاقی ای که نبودش را حس می کنم و گاه گاهی با بهانه یا بی بهانه، به آشپزخانه می روم و کنار گلدانش می ایستم و نگاهش می کنم که بزرگ می شود و می بویمش! هرچند هنوز هم برایم خوشایند نیست!

 

پ.ن: داستان زندگی مان هم همین است! تا وقتی هم اتاقی هستیم، آنقدر اختلافاتمان برایمان بزرگ است که دلمان می خواهد از هم دور باشیم! اما همینکه دور شدیم، دلتنگ هم می شویم و کم و بیش به زندگی هم سرک می کشیم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 |

دبیرستان که می رفتم، در راه مدرسه بر دیواری رنگ و رو رفته کلامی از شهیدی نوشته بود که :

«ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنه گان قدرت»

و من هر روز عکس این جمله را در رفتار مسئولین جامعه ام می دیدم! در رفتار آن هایی که تمام هم و غمشان رسیدن به صندلی و میزی بود که خودشان بهتر می دانستند به قول آن معصوم : «اگر وفادار بودند، به من و تو نمی رسیدند!»

نتیجۀ آن قدرت طلبی ها امروز بروز کرده در بیانیه های وقیح آن آقای سرمربی، در اتهامات آن بازیکنان فراموش شده، در جوابیه های تند آن آقای سردبیر و آن آقای رئیس حزب، در تهمت و افترا و تمسخرهای آن آقای کاندیدا، در بی انصافی ها و بی عدالتی های آن آقای نماینده و ... در خیلی چیزهایی که این روزها به گوشمان می رسد و با چشممان می بینیم! و حسرت می خوریم که تعریفی که آن روزها از انقلاب کردند («انقلاب یعنی خود را فدای دیگری کردن») این روزها دارند نقضش می کنند! آن هم نه در خفا، که مستقیما و آشکارا! آن هم نه دیگری، که دقیقا خود خودشان!!

 

پ.ن.1: با شما هستم آقایان! بگذارید لااقل همین نصفه و نیمه ی اعتقادات ما باقی بماند!!

پ.ن.2: به قول ابوالفضل زرویی نصر آبادی:

"روی لبت خوبه تبسم باشه/ دفتر کارت، دل مردم باشه!

  مردا بدون میز هم عزیزن/ روفوزه ها همیشه پشت میزن!!"

پ.ن.3: متن کامل این شعر طنز زیبا رو می تونید از اینجا دریافت و مطالعه کنید!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |

روزگار چه کوله باری

روی دوش من گذاشته

کاش تو اینجا بودی، ای یار!

ای برادر ِنداشته !

تو اگه بودی که کوهم

شونه هامُ خم نمی کرد

دست روزگار با غصه

منُ همقدم نمی کرد

 

منُ دریاب، منُ دریاب، ای برادر خیالی

وقت تنهایی و هق هق، جای شونۀ تو خالی

 

اگه بودی، نقش خورشید

تو هجوم سایه بودم

با تو همصدا و همپا

با تو همگلایه بودم

تو اگه بودی به دستات

این شکسته تکیه می داد

مثه یه سرو رها بود

نه یه بید مونده در باد!

 

منُ دریاب، منُ دریاب، ای برادر خیالی

وقت تنهایی و هق هق، جای شونۀ تو خالی

 

پ.ن: این ترانه را برای برادری نوشتم که هرگز نداشتم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |

«اولین چیزی که با شنیدن اسم من تو ذهنت میاد چیه؟»

اینُ برای چند نفر از دوستام فرستادم! جواباشونُ بدون کم و کاست براتون می ذارم :

 

محمد.ص: پاچه خوار استاد...

احسان.خ: سلام. استخون! البته شوخی کردم، راستش نمی دونم، یه پسر خوابگاهی شیطون، مثه خیلیای دیگه! تو چی؟

علیرضا.ب: شاسکولی مفرط + یک مغز!؟!! لهجه دار

پژمان.ه: اولین چیزی که به ذهنم و به چشمم میاد آدولفه.

هادی.ی: اولین چیزی که به ذهنم رسید «شعر» بود...

امیررضا.ا: سکوت یه آهنگ تو گوشم و یه دوست که لازم نیست زور بزنم تا حرفامُ بشنوه، یاد شبایی که قدم می زدیم همیشه با منه

محمدرضا.ا: یه جفت عینک ته استکانی با یه نیش باز :D شوخی کردم ;) یه رفیق گل و مهربون

مهدی.ن: شهید :-p

مرتضی.ق: سلام. به خدا الان داشتم حرف تو رو می زدم اولین خاطره اینه که داشتی به من معماری درس می دادی که ازت خیلی ممنونم تو چی؟

پویا.س: خیلی گلی. همین تو ذهنم اومد.

آرمان.ا: سال دوم دبیرستان، میدون نور، تو گفتی:«دو تا رفیق باید از مصاحبت هم لذت ببرن».

مجتبی.ا: بشینی پشت کامپیوتر و بزنی دنده یک و چایی بخوری و آهنگ بذاری و البته بری تو حس!

 

حالا رفیق!

تو که چه در سکوت و چه با نظراتت با من همراهی و به حرفام گوش می دی! به من بگو اولین چیزی که با شنیدن اسم من، تو ذهن تو میاد چیه؟
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 |

نشسته روی مبل! حوصله ش سر رفته و منتظر یه اتفاقه! یه اتفاق خوشایند که حال و هواشُ عوض کنه! با صدای زنگ، تلفن همراهشُ برمی داره! بازم یه اسمس با یه متن تکراری! حوصله شُ نداره! تلفن همراهشُ خاموش می کنه و می ره سراغ مجموعۀ فیلماش! هنوز چندتا فیلم ندیده داره اما حس نگاه کردن نیست! آرشیو موسیقیشُ توکامپیوتر بالا و پایین می کنه! اشتیاقی برای گوش دادن نیست! تلویزیونُ روشن می کنه و با دکمه های کنترل شبکه ها رو یکی یکی رد می کنه اما برنامه ای برای پیدا نمی کنه که بدرد این لحظاتش بخوره! سراغ قفسه ای تو آشپزخونه می ره و یه بطری قرمزرنگُ برمی داره و یه استکانُ باهاش پُر می کنه و یه نفس بالا می ره! و تو فکر همون اتفاق خوب، خوابش می بره!!

 

پ.ن: مارگوت بیکل (سکوت سرشار از سخنان ناگفته است - ترجمه ی احمد شاملو):

«من آموخته ام/ به خود گوش فرادهم/ و صدایی بشنوم که با من می گوید:/ "این لحظه به من چه هدیه خواهد داد؟"/ نیاموخته ام/ گوش فرادادن به صدایی/ که با من در سخن است/ و بی وقفه می پرسد:/ "من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |

پدرم یک یاغی است!

در روزگاری که همه قانون را دور می زنند و به این کارشان «زرنگی» می گویند، پدر قانونمند من یک یاغی است!

که اگر نبود، خواهر بزرگترم با مدرک لیسانس، امروز کار داشت! نه اینکه از صبح تا شب در خانه بنشیند و از بیکاری سریال جومونگ را نگاه کند آن هم در دو نوبت!

که اگر نبود، مدرسۀ محل کار مادرم به خانه مان نزدیک تر می شد تا مجبور نباشد صبح ها زودتر بیدار شود و مقداری از مسیر در دست تعمیر را پیاده برود و شب ها از درد زانوها خوابش نبرد! (که البته خدا را شکر، شهریور سال پیش بازنشسته شد)
که اگر نبود، من امروز سرباز معلم بودم و مجبور نبودم هر روز شصت و پنج کیلومتر رانندگی کنم و از شمال غرب تهران به شمال شرق تهران بروم تا پابکوبم آن هم با لباس نظامی!

پدرم یک یاغی است!

و من این یاغی بودنش را دوست دارم! آن هم به روزگاری که انسان ها را در لباس و رفتار رمه ای «آری گو» دوست تر می دارند!

گوشم تنها با اوست! و آن مرد یاغی به من گفت قانونمند باشم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 |

اول - دوم راهنمایی بودم و عشق فوتبال! اون روزا تازه درگیر بحثای فلسفی وجود یا عدم وجود خدا شده بودم!  و دنبال جواب این سوال که :«آیا خدا می تونه سنگی رو بوجود بیاره که نتونه از بین ببردش؟!»(که البته با هر دو پاسخ بله یا خیر، «قادر» بودن خدا زیر سوال می رفت!) یکی از همون روزا تو مدرسه ما مسابقه فوتبال برگزار شده بود و کلاس ما هم یه تیم داده بود که من نوک حمله ش بودم! مسابقات هم در دو روز انجام می شد و با چهار تیم به صورت لیگی که دو تیم اول با هم مسابقه می دادن و برنده شون می رفت برای مسابقات بین مدارس!

روز اول دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کنه تو این مسابقه گل بزنم! رفتیم و اتفاقا اون بازی رو با نتیجۀ یک - صفر بردیم! و تنها گل مسابقه رو هم من زدم!  فرداش قرار بود بازی دوم برگزار بشه! این دفعه دعا نکردم و از خدا خواستم یه جوری حالمُ بگیره!

موقع رفتن با خودم کنار اومدم که اگه باختیم اصلا ناراحت نشم! خلاصه رسیدیم به محل مسابقات و شروع کردیم به گرم کردن! یک ساعتی که گذشت و دو تیم دیگه بازیشون تموم شد، معلم ورزشمون گفت : «خب دیگه بریم!!» گفتیم: «چرا؟! ما که هنوز بازی نکردیم!» گفت: «اون یکی تیم بازی دومش رو هم برد! اگه فرض کنیم شما هم این بازیتونُ ببرین، من تشخیص می دم از اون تیم ضعیف ترین و بنابراین به اون تیم می بازین!! پس وقتمونُ الکی تلف نکنیم!!» با اینکه با خودم کلی حرف زده بودم که ناراحت نشم، حالم بدجوری گرفته شد!

 

پ.ن: این "دلیل" نیست، "نشانه" است!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 |

پل الوار

«پل الوار»، نام مستعار «اوژن گریندل» شاعر فرانسوی است که در سال 1895 در شهر سن دنی در شمال پاریس در خانواده ای متوسط به دنیا آمد! پدرش کارمندی ساده بود و مادرش خیاط! «الوار» تحصیلات مقدماتی اش را در مدرسه کولبر به پایان رساند و چندی بعد به علت ابتلا به بیماری، تحصیل را رها کرد و برای استراحت به کوهستان های سوئیس رفت و یک سال و نیم آن جا ماند! او پس از بهبودی و بازگشت به پاریس به شعر دلبستگی یافت و برای اولین بار چندقطعه از اشعار خود را در مجلات ادبی فرانسه به چاپ رساند!

«الوار» سپس به خدمت نظام احضار شد و در بخش پرستاری انجام وظیفه کرد! سه سال بعد اولین دفتر شعرش را با نام «وظیفه و سرگردانی» و یک سال بعد دومین دفتر شعرش را با نام «اشعاری برای صلح» چاپ کرد! او در سال 1926 پس از جدایی از همسرش «گالا» که برایش ضربۀ روحی بسیار سختی بود، دست از همه چیز برداشت و سفری را به دور دنیا آغاز کرد! پس از هفت ماه گریز به استرالیا، هندوچین، سیلان، جزایر آنتیل، پاناما، مالزی، هند، زلاندنو و ... سرانجام دوستانش او را در سنگاپور یافتند! پس از بازگشت با مجموعه شعر «پایتخت درد» که از شاهکارهای اوست، نام او به عنوان شاعری سورئالیست (فراواقع گرا) بر سر زبان ها افتاد! چهارسال بعد در هیاهوی نهضت های اجتماعی در فرانسه و جنگ های خونین داخلی، تعهد شعری «الوار» بروز کرد و شعر او از بُعد فردی به بُعد انسانی و مردمی کشیده شد! او به مبارزات زیرزمینی علیه اشغالگران نازی پرداخت و مجموعه شعرهای «شعر و حقیقت»، «شایستگان زیستن» و «در وعده گاه آلمانی» را در چنین حال و هوایی منتشر کرد که از مهمترین اشعار سیاسی و رزمی دورۀ مقاومت به شمار می آمدند! شعر «آزادی» که اولین شعر در مجموعۀ «شعر و حقیقت» بود با چنان استقبالی رو به رو شد که آن را همراه اسلحه و مهمات با چتر نجات برای پارتیزان ها می فرستادند! در زمستان ده سال بعد که فرانسه تحت اشغال نازی ها بود «الوار» شاعران و نویسندگان را در اتاقش جمع می کرد و آنان را  به مقاومت برمی انگیخت و با وجود نظارت شدید گشتاپو، در کوچه های غمزدۀ پاریس راه می رفت و با شعرهایش مردم را به مقاومت دعوت می کرد! او به اوج شهرت رسیده بود! زندگی اش دستمایۀ شعرش بود و شعرش، حقیقت زندگی او! اشعارش همه جا شور به پا می کرد! او عشق و سیاست را در هم می آمیخت و همچنان یکه تاز می سرود! او می خواست شعر را وسیلۀ ارتباط مردم قرار دهد! بزرگترین الهام بخش شعر برای او، وطنش و مردم بودند!

«الوار» در زمان صلح، شعر سیاسی را رها کرد اما باز هم با تغزل خاص فرانسوی، شعر مردمی سرود! او بعد از جنگ جهانی دوم، یکی از رهبران جنبش صلح جویی فرانسه شد و در سال 1952 در سن پنجاه و هفت سالگی بدورد حیات گفت!

 

بخشی از شعر «انصاف» اثر «پل الوار»:

 

« از انگور، شراب

از زغال، آتش

از بوسه، انسان می آفرينند

اين قانون شيرين آدم هاست!

 

به رغم فقر

به رغم جنگ

به رغم خوف مرگ

خود را وارسته می دارند

اين قانون دشوار انسان هاست!

 

آب را به نور

رويا را به واقعيت

دشمنی را به دوستي بدل می كنند

اين قانون پر شور انسان هاست!»

 

پ.ن.1: شعر "آزادی" را "پل الوار" در بحبوحه ی اشغال فرانسه توسط آلمان سرود! خود او در این باره می گوید: " این شعر در ابتدا شعری بوده است صرفاً عاشقانه به نام "یک اندیشه ی تنها" و در مورد زنی که دوستش می داشتم! اما به مرور که ستایش عاشقانه در آن توسعه می یافت، به این واقعیت پی بردم که این شعر نمی تواند تنها مختص یک انسان باشد که در آن نام محبوبش را می نگارد! بلکه تمام انسان های در بند این جهان را شامل می شود که در حالت اسارت، هریک نام عشق خویش را می نویسند و همه ی این نام ها در "آزادی" خلاصه می شود!" متن کامل این شعر را می توانید از اینجا دریافت و مطالعه کنید!

پ.ن.2: شعر "تو را دوست می دارم" هم از اشعار "پل الوار" است که در  انتهای سریال "مدار صفر درجه" دکلمه شد! متن فرانسه، انگلیسی و فارسی آن را می توانید از اینجا دریافت و مطالعه کنید!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 |

کودک من بخواب!

چشمهایت را بر هم بگذار که این ناروزگار دیدنی نیست!

وقتی تمام منظره هایش زیر هاشور جنگ و فشنگ،

قشنگیشان را از دست داده اند!

کودک من بخواب!

چشمهایت را بر هم بگذار که این نادنیا دیدنی نیست!

وقتی تمام محله هایش زیر چکمۀ غارت و قصاوت،

اسارت را تجربه می کنند!

کودک من بخواب!

چشمهایت را بر هم بگذار که من بیدار می مانم

تا صبح جوانی تو!

تا وقتی روزگار تازه ای سر بزند از دل این ناروزگار!

تا وقتی آسمان پر بشود از حضور بی دریغ آن پرنده!

 

پ.ن: پیش تر هم "نامه به کودکی که هنوز به دنیا نیامده!"  نوشته بودم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |