سلام دوست دوران کودکی!
آن روزها وقتی تو را دوست خطاب می کردم، به هیچ چیز جز کلوچه هایی که قرار بودعادلانه تقسیم شود و حیاطی که قرار بود در آن بدویم فکر نمی کردم! برایم بین تو و «بشیر» - پسری که خانه شان روبروی خانه مان بود - هیچ تفاوتی نبود! اما کمی که بزرگتر شدیم همه چیز فرق کرد! آنقدر از این و آن چیزها در مورد تو و همجنسانت شنیدم که دیگر نمی توانستم تو را دوست خطاب کنم! و وقتی نام تو را می شنیدم، بی اختیار به هرچیز فکر می کردم جز کلوچه و حیاط!
در میان این همه این و آن،
یکی از تو و همجنسانت برای من لولویی ساخته بود که جرأت نمی کردم حتی نامی را بر زبان بیاورم - چه رسد به نگاه کردن - مبادا که آن بالایی، به اشاره ای تمام وجودم را عدم کند! یکی تو و همجنسانت را در چند چیز خلاصه کرده بود و آنقدر در آن غوطه ور شده بود که حالم - از او و تو و همجنسانت که هیچ - حتی از خودم هم بهم می خورد! یکی تو و همجنسانت را شیاطینی می دانست که به کمین نشسته اند برای شکستن غرور ما! یعنی تنها و آخرین دارایی خصوصی هر مرد! و دیگری تو و همجنسانت را فقط برای صرف وقت مناسب می دانست و احمقانه از همزمان بودن با چندتایتان لذت می برد و مرا از مرد بودنم شرمنده می کرد!
آری دوست دوران کودکی!
این بزرگ شدن من و تو، همجنسان من و همجنسان تو، میان ما فاصله ای به این بزرگی ایجاد کرده! آنقدر که حتی در پس نوشتن کلمۀ دوست بر روی کاغذ، اولین چیزهایی که به ذهنم می رسد، خانه ای خالیست و کلماتی که از ترس فیلتر شدن وبلاگم نمی نویسمشان!! دیوارهای نامرئی میان ما به این راحتی ها خراب شدنی نیستند! اما بگذار با هم پیمانی ببندیم که به کودکانمان بیاموزیم همۀ آنچه را که خودمان نیاموختیم!
پ.ن.1: همه ی این "این و آن"هایی که گفتم، خود ماییم! و این خطا را بر گردن هیچ کس و هیچ چیز نباید و نمی توان گذاشت!
پ.ن.2: دوست دوران کودکی، خوب می دانم داستان تو هم شبیه به همین است که من گفتم! با اندک تغییری شاید!
پ.ن.3: پیش تر در ترانه ای نوشته بودم:
"کاش بزرگ نمی شدیم که بین ما، دیگه این فاصله قد نمی کشید
نزدیکای غروب بود، یقۀ پالتوی مشکی و رنگ و رورفته شُ بالا کشید و وارد مغازۀ آجیل فروشی شد! دو نوع تخمه که قیمت کمتری نسبت به بقیه داشتن انتخاب کرد و از هر کدوم صد گرم سفارش داد! دستشُ کرد تو جیبش و به کمک اسکناسای چروک و سکه های درب و داغون، کل مبلغ رو پرداخت! موقع بیرون رفتن تو شلوغی مغازه، یه مشت از پسته های کیسۀ دم درُ به سرعت قاپید و تو جیب پالتوش گذاشت! عرق سرد پیشونیشُ پاک کرد و مثه سایه بین انبوه مردمی که برای خرید بیرون اومده بودن محو شد! به در خونه که رسید، قبل از در زدن دست کرد تو جیبش تا پسته ها رو برداره که ...!
دوباره عرق سرد پیشونیشُ پاک کرد و به جیب سوراخش لعنت فرستاد!
«علی دایی» آنطرف این مرز گربه ای، شهریار است و اینطرف تنها!
این قصه ی ستاره ای است که می خواست متفاوت باشد و بود!
چه وقتی در تمام لیگ فوتبالمان یک دیپلم دار هم نداشتیم و او مهندس بود آن هم از دانشگاه شریف!
چه وقتی تمام بازیکنان فوتبالمان تا به سرمایه ای می رسیدند خرج عیاشی و خوشگذرانی می کردند و او با فکر اقتصادی - مهندسی اش مغازه خرید!
چه وقتی همۀ فوتبالیست هایمان نهایت آروزهایشان رسیدن به لیگ های فوتبال عربی بود و او از اولین لژیونرهای اروپایی شد!
چه وقتی فوتبالیست هایمان برای رفتن روی جلد یک روزنامه یا مجله، یا برای رسیدن به تیم ملی از طریق روزنامه ها و مجله ها، دسته دسته پول خرج می کردند و او به هیچ روزنامه ای (و به قول علی پروین: روزنامه نگاران 1000 تومانی) باج نداد!
و چه وقتی فوتبالیست هایمان به فکر آقای گل شدن در لیگ بودند و او آقای گل جهان شد!
آری باید پذیرفت که «علی دایی» متفاوت بود! و در روزگاری که شعارش «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» است، متفاوت بودن سخت است و هزینه های سنگینی هم دارد! آن هم وقتی متفاوت برتر باشی!
«علی دایی» در آنسوی مرز گربه ای، تقدیر می شود، در کنار بکن بائر می ایستد، برای قرعه کشی جام های مختلف دعوت می شود، به تیم منتخب جهان و یونیسف و ... می رود، سایت afc از او به عنوان «افسانۀ ایرانی» یاد می کند و ... ولی در اینسو، برایش جوک ساخته می شود، عکس های خصوصی عروسیش به حراج می رود، کلیپ م.س.ت.ه.ج.ن.ی به دروغ به اون نسبت داده می شود، شایعۀ کذب ارتباطش با خبرنگاری به نام «ک.الف» پخش می شود و با یک باخت (که اگر آن فوتبالیست لژیونر پر مدعا، تک به تکش را با دروازه بان عرب گل می کرد، قطعا باخت نبود) به ناموسش توهین می شود! آن هم توسط نوجوانانی که به اندازۀ سابقه ی بازیکنی اش هم سن ندارند!!
آن هم «علی دایی» ای که ما کلی از افتخارات و شادی های ملی مان را مدیون اوییم! که با سر شکسته و پهلوی شکافته و دنده های خرد شده برای ما گل می زد!
آری به واقع «علی دایی» شهریاری است که تنها بود!
پ.ن.1: پیشنهاد می کنم مطلب "علی دایی: مردی که هیچ کس او را دوست نداشت!" را هم بخوانید.
پ.ن.2: در کنار همه ی این ها باید پذیرفت که "علی دایی" قطعا اشتباهاتی هم داشته! اما به هیچ وجه سزاوار این همه بی انصافی که در طول این مدت به او شده، نبود!
دندان های شیری ام که درد می کرد و داشت می افتاد، مادربزرگ می گفت آن ها را بردارم و ببرم بکارم در باغچۀ حیاط تا «آقا موشه» بیاید و ببردشان و به جاشان دندان های سالم و سفید خوب برایم بیاورد!
مادربزرگ،
حالا این قلب شیری من درد می کند!
اما نمی دانم چگونه بردارم و ببرم و بکارمش در باغچه؟!
نمی دانم «آقا موشه» می آید ببردش یا نه؟!
نمی دانم به جایش یک قلب سالم و سفید و خوب برایم میاورد؟!
نمی دانم...!!
پ.ن: "دندان شیری" دندانیست که برای دوره ی خاصی از زندگی استفاده می شود! تعبیر "قلب شیری" که من استفاده کردم هم به همین منظور است!
من عاشقش شدم! بهمین سادگی!
از بچه گی باهاش بزرگ شده بودم اما اون روز که از طرف مدرسه رفته بودیم فیلم ببینیم، تو همون سالن تاریک سینما، اونجایی که تو نور اون پردۀ بزرگ دیدمش عاشقش شدم! و همونجا وقتی گفت:«می رم» چقدر گریه کردم و باز همونجا وقتی برگشت چقدر خندیدم و چقدر دوباره گریه کردم از شوق!
آره این یه اعترافه! من عاشقش شدم! عاشق چشماش، موهای پریشونش، لحن شیرین حرف زدنش، خندیدنش و شادی ای که تو تموم حرکات شیطنت آمیزش بود! اما از سالن که اومدیم بیرون گمش کردم! راهمون جدا شد! هیچوقت نفهمیدم چرا؟! ولی تصمیم گرفت نباشه! با اینکه دلم خیلی براش تنگ می شد اما گذاشتم به حساب تقدیر و دلخوش کردم به عکسش!
حالا بعد از این همه مدت اومده بود خونه مون! باورنکردنی بود اما این خودش بود! چشماش، موهاش، لحن حرف زدنش، خنده هاش و هنوز همون شادی شیطنت آمیز حرکاتش! حالا روبروی من بود و من عاشقانه نگاش می کردم! نمی تونستم لب از لب باز کنم، فقط با نگام بهش فهموندم که من می میرم برای «سَلِی آیِ مِی ری» گفتنات!
آره من عاشق «کلاه قرمزی» ام!!
پ.ن.1: ممنونم از مدیران شبکه دوم سیما که پخش برنامه ی خاطره انگیز "کلاه قرمزی"، نوروز امسال رو برای من خاطره انگیز و فراموش نشدنی کردن!
پ.ن.2: علاوه بر کلاه قرمزی، ما یه آقای حکایتی داشتیم که اسم قصه گوی ما بود و یه حنا که دختری بود در مزرعه و خانواده ی یه دکتر به اسم ارنست و یه هاکل بری فین با دوست تیره پوستش جیم و یه رامکال و صاحبش و یه هایدی و یه ای کیو سان چشم بادومی و یه هادی با خواهرش هدی و یه سوباسای فوتبالیست و ... خیلی کارتونا و فیلمای دیگه که من و ما هرچی امروز هستیم و بلدیم رو تا حدود زیادی مدیون اوناییم! (تازه صرف نظر از کارتونایی که شخصیتاشون از حیوانات بودن)
پ.ن.3: به بچه های امروز فکر کردی؟ به کارتونا و فیلماشون که دیجیمون و اسپایدرمن و هالک و شرک و ... است! ما با اون کارتونا و فیلما یاد می گرفتیم که چجوری زندگی کنیم و با دست خالی اما با فکر درست و پُر با سختیا و مشکلات بجنگیم! اما بچه های امروز اسیر خیال پردازی هان! اونقدر که برای مقابله با کوچکترین مشکلی، سریعا به چوب جادویی هری پاتر محتاج می شن!