عید آن سال ها، ماهی ها قرمزتر بودند! و سبزه ها سبزتر!
بوی سیر و سرکه را می فهمیدیم،
مزۀ سمنو و سنجد را می دانستیم
و در دستانمان سیب و سکه بود!
قرآن به قلبمان نزدیک تر بود،
خودمان را در آینه دوست تر داشتیم
و نور شمع خیره مان می کرد!
آن سال ها «عیدت مبارک»ها از ته قلب ها بود نه از نوک زبان ها!
آن سال ها که کودک بودیم اما بزرگ!
آن سال ها که کم بودیم اما عمیق!
آن سال ها که همه بودیم!
عید آن سال ها را دوست دارم!
عید این سال ها را نه!!
پ.ن.1: عید پیشاپیش مبارک!
پ.ن.2: مادربزرگ همیشه می گفت لحظه ی تحویل سال دعا کن که دعای لحظه ی تحویل سال مستجاب می شود! دعایم را در "هایکوهای صلح" بخوانید!
پ.ن.3: برای عید سال پیش مطلبی نوشتم به نام "حول حالنا"! خوشحال می شوم بخوانیدش!
پ.ن.4: این وبلاگ و وبلاگ دیگر تا بعد از تعطیلات عید به روز نمی شوند!
سر میز روزگار که نشستیم، گارسون زندگی یه قهوه اسپرسو گذاشت جلوی من و یکی هم گذاشت جلوی تو!
من و تو آروم آروم خوردیم و خوردیم تا رسیدیم به وسطای فنجون!
حالا دیگه گلومون تلخ تلخ بود!
امیررضای عزیز، اگه ما قهوه هامونو تا انتها بخوریم و نفسمون از تلخی بگیره! یا اگه حتی از پای میز روزگار بلند شیم و بریم، هیچ فرقی به حال میزای اطراف نمی کنه هیچ اتفاق خاصی نمی افته و میز روزگار هیچ وقت بی مشتری نمی مونه!
اشتباه مشترک ما اینجاست که این قهوه اسپرسو رو خودمون سفارش دادیم! اگرچه از اول نمی دونستیم چه مزه ایه!!
حالا هم دیر نشده! می تونیم فنجونمونُ نصف و نیمه رها کنیم و یه چیز دیگه سفارش بدیم! فقط می مونه هزینه ش! که اونم فدای یه ثانیه از عمرمون!!
پ.ن: من می خوام میلک شیک شکلاتی سفارش بدم! نظر تو چیه؟!
گاهی وقتا شیطونیای بچه گی میاد سراغم! دلم می خواد همون پسربچه ای بشم که دوست داشت همه چیزُ تجربه کنه!
و تجربه می کنم!
ابتدای خیابونمون ایستادم! تا انتهای خیابون رفتن راه سختی نیست! پیاده روی ناهموار نمی ذاره چشامو ببندم! ولی سرمُ تا اونجایی که جا داره پایین می گیرم و فقط نوک کفشامُ نگاه می کنم! قدم اولُ برمی دارم و سعی می کنم دنیا رو با گوشام ببینم!
هوا سرده و صدای بوق ماشینی که از توی خیابون رد می شه اولین چیزیه که می شنوم! بعد صدای پدری که به بچه ش می گه :«بریم تو، هوا سرده!» و صدای دری که بسته می شه! چند قدم بعد صدای زنگ آیفون و خانمی که از اونطرف می پرسه :«کیه؟!» و آقایی که از اینطرف جواب می ده :«منم!» و بعد صدای باز شدن در!
بوی ساندویچ میاد و متوجه می شم به ساندویچی نزدیک شدم! صدای مردی میاد که :«نوشابه هم دارین؟!» و جوابی که نمی شنوم و چند ثانیه بعد صدای دوبارۀ مرد که :«سه تا هم نوشابه بذارین!»
صدای تق تق کفشای زنی که با عجله حرکت می کنه! صدای خندۀ دو پسربچه که تو سرمای یه غروب زمستونی دنبال هم می دون! صدای استارت ماشین کنار خیابون و کسی که می پرسه :«بریم؟!» و در ماشین که بسته می شه و صدای گاز!
صدای موزیک ماشین دیگه یی که از کنارم رد می شه :«جیگیلی، جیگیلی، جیگیلی ...!»
کم کم صدا ها تموم می شه و فقط صدای پای خودم میاد! تق ... تق ... تق ... شـَــــتـــَــرَق!!
صدای خندۀ همون دوتا پسربچه میاد! سرم داغ می شه! با دست می گیرمش و به پلاک کوچه لعنت می فرستم!
پ.ن: این سزای کسیه که می خواد دیدنی ها رو بشنوه!!
هرچقدر هم که به ذهنم فشار بیارم نمی تونم این دوتا رو تنها تصور کنم! اسطوره های طنزی که در روزگار نه چندان دور، پای ثابت برنامه های روزای شاد تقویم بودن!
«الیور هاردی» و «استنلی لورل»
یکی چاق و یکی لاغر! که لاغره همیشه دسته گل به آب می داد و چاقه زل می زد به دوربین که یعنی : «شما شاهد باشین»! بعد سر لاغره غر می زد و دل مثه گنجشک لاغره می ترکید و می زد زیر گریه!
این دو اسطورۀ طنز 106 فیلم مشترک با هم بازی کردن که از جملۀ مهمترین و به یادموندنی ترینشون برای ما هستن : «شیپورزن لعنتی» (1928) با شیپور زدنای «لورل» و عصبی شدنای «هاردی»! یا «مردان جنگی» (1929) که مثلا می خواستن از پادگان نظامی فرار بکنن اما چنان درگیر صبح دل انگیز اونجا می شن که «هاردی» می زنه زیر آواز! یا «جعبه موسیقی»(1932) که توش کلی زجر می کشن تا یه پیانو رو از راه پله های یه ساختمون بالا ببرن و به صاحبش برسونن! یا... خیلی فیلمای خاطره انگیز دیگه!
خارج از دنیای بازیگری، تعلق خاطری عمیق بین این دو اسطوره بوجود اومده بود! طوریکه وقتی به «هاردی» بازی در فیلمی پیشنهاد شد، با رخصت «لورل» پذیرفت! و «لورل» بعد از مرگ «هاردی» همونطوری که گفته بود در هیچ فیلمی بازی نکرد!
پ.ن.1: هاردی (الیور نورول هاردی): متولد 18 ژانویه 1892 در هارلم جورجیا در خانواده ای که هیچ پس زمینه ی هنری نداشتند. مدتی به تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه ایالتی جورجیا پرداخت و مدتی به طور جدی آواز را دنبال کرد. بالاخره با افتتاح یک سالن تئاتر در میلدگویل جورجیا به سینما علاقه مند شد و در یک فیلم نقش کوچکی در مقابل "لورل" ایفا کرد که همین نقش سرآغازی برای همکاری این دو بود. سرانجام "هاردی" در 7 آگوست 1957 چشم از جهان فرو بست.
پ.ن.2: لورل (استن لورل آرتور استنلی جفرسون): متولد 16 ژوئن 1890 در لانکشایر انگلستان. برخلاف "هاردی"، "لورل" در خانواده ای هنری بزرگ شد. پدرش بازیگر، نمایشنامه نویس و مدیر تئاتری مشهور بود و او اولین نقشش را در 16 سالگی ایفا کرد و در همین سال مدرسه را رها و با پدرش در تئاتر مشغول شد. "لورل" قبل از تشکیل زوج هنری با "هاردی" در 76 فیلم بازی کرده بود و برای خود کمدین موفقی به حساب می آمد. سرانجام "لورل" در 3 فوریه 1965 (مصادف با 15 اسفند) چشم از جهان فرو بست.
پ.ن.3: روی سنگ قبر "لورل" نوشته: "دیگه با کسی که تو تشییع جنازه ی من لب و لوچه ش آویزون باشه حرف نمی زنم که نمی زنم!"
پ.ن.4: برای آرامش روح این دو اسطوره ی لبخند که لحظه های خوشی رو به ما هدیه کردن دعا کنیم و به یادشون لبخند بزنیم.
از این همه غم ، خسته ، از این همه شب ، شاکی
می جنگم و می تازم با خنجر بی باکی
صد بار زمین خوردم، صد بار شکستم من
امّا نهراسیدم، از پا ننشستم من
یک گام فقط مانده تا لحظۀ پیروزی
تا معجزۀ مرگ این غصّۀ هر روزی
هر زخم برای من یک خیز به امید است
هر روزنه در ذهنم یک طعنه به خورشید است
از باور خود دورم در غربت یک تبعید
می گردم و می گردم در پیله ای از تردید
باید بگریزم من از پستی این مرداب
تا اوج یقینی از یک قهقهۀ نایاب
یک جرعه نفس مانده تا لذّت غم سوزی
تا معجزۀ مرگ این غصّۀ هر روزی
هر زخم برای من یک خیز به امید است
هر روزنه در ذهنم یک طعنه به خورشید است
پ.ن.1: باور کن " هر روزنه در ذهنم یک طعنه به خورشید است"!!
من و تو می تونیم سد باشیم! یه سد محکم، جلوی سیل روزگار!
من و تو می تونیم بهاری باشیم! زیر شلاق بی رحم زمستون!
من و تو می تونیم کهکشون باشیم! تو دل سیاهی شبای مدام!
من و تو می تونیم ترانه باشیم! رو لبای مُهر سکوت خورده!
ما می تونیم! فقط کافیه لبخند بزنیم، بعد از هر شکست!
من و تو می تونیم کوه باشیم! یه کوه استوار، جلوی بی اعتباری روزگار!
من و تو می تونیم سقف باشیم! زیر بارونی از دشنه و خنجر!
من و تو می تونیم پرواز باشیم! تو قحطی آسمون و آزادی!
من و تو می تونیم شاد باشیم! رو دریایی از قصه ها و غصه ها!
ما می تونیم! فقط کافیه بعد از هر شکست، لبخند بزنیم!
پ.ن: تیتر این نوشته برگرفته از یکی از ترانه های "فرهاد مهراد" است!