تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

حس مل گیبسونُ دارم تو فیلم شجاع دل (Brave Heart) اونجایی که تو نقش ویلیام والاس که یه مبارز اسکاتلندیه و از سیطرۀ انگلستان به کشورش شاکی شده و داره می جنگه، می رسه به چند قدمی پادشاه انگستان و با یکی از آخرین فدائیای شاه روبرو می شه و بعد از اینکه شکستش می ده و زمینش می زنه و کلاه خودشُ بر می داره، می بینه یه نجیب زادۀ اسکاتلندیه!! (یه نجیب زادۀ اسکاتلندی شده آخرین فدائی شاه انگلستانی که بی رحمانه به اسکاتلند حکومت می کنه!!)

بعد شمشیرشُ می اندازه زمین و پشت به تموم اتفاقات، رو چمن دشت به سمت غروب می شینه و بغضشُ آروم آروم بارون می کنه!

پ.ن.1: متلاطمم!!

پ.ن.2: دارم می رم مسافرت! برای تقریبا یک هفته این وبلاگ و وبلاگ دیگر به روز نمی شود.

پ.ن.3: ...........!! هیچ!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |

گاهی وقتا فکر می کنم دنیا مثه یه کندوی عسله و ما مثه یه عالمه زنبور!

از بین این همه زنبور اما، فقط یه عده می شن زنبور کارگر! زنبورایی که صبح تا شب بیدارن و کار می کنن تا زنبورای خواب آلود طبق معمول استراحت کنن و بچه زنبورا آسوده باشن!

منم یه زنبور کارگرم! زنبوری که تو بی خبری زنبورای دیگه صبح تا شب، بی وقفه کار می کنه - هیچ توقعی هم از عسلای کندو نداره  - تا بچه زنبورا تو فردایی که به دنیا میان صاحب کندوی خوبی باشن!

من می نویسم و می نویسم و می نویسم! برای ساختن دنیایی خوب، دنیایی آزاد، دنیایی پر از صلح و دنیایی امن و آروم! تا آدمای خواب آلود امروز و بچه های فردا دنیای پاکی رو تجربه کنن!

فقط ای کاش این زنبورای خواب آلود از بیدار شدن گهگاهشون دلخور نمی شدن که : «چرا اینقدر غمگین می نویسی» و بچه زنبورا تو فردای کندو منُ از یاد نمی بردن!!

 

پ.ن: شعرا و نوشته های من، زجر خود خواسته ی یه زنبور کارگره!! زنبوری که تو فکر یه کندوی پاکه!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |

ولنتاین از راه می رسد!

و من جشن می گیرم ولنتاین را،

با زنی در کابل!

که جسد سربریدۀ شوهرش را از پشت بُرقع، همچنان مشبک می بیند!

کارت تبریکی عاشقانه می فرستم،

زنی در سلیمانیه را!

که غمگین بر گور شوهرش نشسته! تنها و بی پناه!

عروسکی قرمز رنگ می خرم،

برا زنی در غزه!

که شوهرش تکه تکه شده! در بمباران گوگرد سفید!

شمعی روشن می کنم،

در کنار زنی در هاییتی!

که خاطرۀ «مرگ بر اثر گرسنگی» شوهرش را قاب گرفته بر دیوار!

موزیک لایت گوش می دهم،

با زنی در ویتنام!

که شوهر سربازش هرگز از سفر بی بازگشت «جنگ» برنگشت!

کیک می برم،

برای زنی در نیویورک!

که شوهرش زیر آوار برج های دوقلو مدفون شد! در یازدهمین روز سپتامبر!

شام می خورم،

با زنی در هیروشیما!

که خاکستری هم از شوهرش باقی نماند در انفجارات بمب اتم!

گیتار می زنم،

برای زنی در شیلی!

که بدن شوهرش روزنه باران شد در سپیدۀ قرمز اعدام!

می رقصم،

همپای زنی در قاهره!

که شوهرش در سیاه چال زندان های مخوف مصر، پوسید!

و ترانه ای می خوانم،

برای زنی در ایران!

که از شوهرش تنها پلاکی مانده! و نامی بر کوچه ای!!

 

جشن می گیرم ولنتاین را!

به جای تمام مردانی که نیستند! و با تمام زنانی که دوستشان داشتند!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |
ایران

پا به پام باش نازنین با من بیا ، از شب ستاره بارون کویر

تا غروب دلگرفتۀ جنوب ، توی عمق چشم ناخدای پیر

 

از تو شالیزار سرسبز شمال ، میون جنگلای تازه و تُرد

تا کنار بیستون استوار ، مثه بازوای پهلوون کُرد

 

از خروشانی کارون عزیز ، زیر پای لنجای ماهیگیرا

تا عبور یه سوار تُرکمن ، از همه دشتای آزاد و رها

 

از تموم واژه های آشنا ، توی لهجۀ قشنگ آذری

تا هماهنگی سُرنا و دُهُل ، توی شور و شوق یک رقص لُری

 

از شکوه کوه و دشت وآسمون ، مثه لبخند عشایر وقت کوچ

تا تن تشنۀ هیرمند بزرگ ، مثه لبهای عطشناک بلوچ

 

رو تن خاکی که یادگاریه ، از حضور قوم ماد و پارت و پارس

از دل دریای آروم خزر ، تا خلیج آبی همیشه فارس

 

«نازنین ، ترانه با نبض تو همضربانه

خاک من ، خاک توئه ، خونۀ ما ایرانه»

 

پ.ن: این ترانه در صفحه ی 34 کتاب ترانه هایم چاپ شد!

پ.ن.2: این ترانه در نهمین محفل شعر دانشجوی دانشگاهمان (محفل شعر آرمان شهر - به تاریخ 30 فروردین 84) خوانده شد و طرفداران بسیاری پیدا کرد!

پ.ن.3: این ترانه تقدیم به امیررضا از آستارا، ایمان از بروجن، مرجان از نور، فرانک و مسیح از یزد، محمدرضا و سعید و ساغر از اصفهان، یاسمین و ابوالفضل و آنیتا و سهراب و زهرا از تهران، نازنین از رشت، آرش از آبادان، مهسا و الناز از کرج، سمیه از شیراز، مهسا از دزفول، ندا از تگزاس، علیرضا از قم ، لادن از اراک و .... تمام ایرانی هایی که می شناسمشان حتی اگر نامشان را بلد نیستم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه نوزدهم بهمن 1387 |

ما خوابیدن زیر سایۀ هیچ درختی را تجربه نکردیم!

و فقط با چشمبندهای خواب، به نسیم کولر قانع شدیم!

ما تاختن با اسب را در هیچ دشتی تجربه نکردیم!

و فقط با فشار سه پدال، کیلومترها سفر کردیم!

ما راه رفتن بر قلّۀ هیچ کوهی را تجربه نکردیم!

و فقط با دو دگمه، فاتح طبقۀ سوم آپارتمانمان شدیم!

ما شنا کردن در هیچ رودخانۀ ساکتی را تجربه نکردیم!

و فقط در سه متر عرض، در میان هزاران نفر، دست و پا زدیم!

ما زندگی کردن در دل هیچ جنگل بکری را تجربه نکردیم!

و فقط میان دیوارهای تکراری سنگی و سیمانی نفس کشیدیم!

ما خیلی چیزها را تجربه نکردیم!

و به همین صورت:
ما عشق ورزیدن حقیقی و بی انتظار هیچ منفعتی را تجربه نکردیم!

و فقط به بیان عادت گونۀ «دوستت دارم» دلخوش کردیم!

 

پ.ن: به قول پدر بزرگ، ما بچه های روغن نباتی هستیم!! انگار همه چیزمان باید تقلبی و مصنوعی باشد!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 |
دیگ آش

مادربزرگ،

دلم تنگ شده برای نذری پختن هایت در نمی دانم چندمین روز آن ماه عربی!

با دیگ بزرگ آشی روی اجاق، درست وسط حیاط بزرگ خانه، کنار راه پله ای که به پشت بام می رفت و روبروی باغچه! همانجایی که شب تا صبح بیدار می ماندی تا نذری ات جا بیفتد! و پای آن دیگ همه مان را دعا می کردی! دعاهایی که بی گمان تا ابد پناهمان خواهد بود!

تحسین می کردم حواست را که همیشه جمع بود!

می دانستی آن خانواده که دو خانه آنطرف تر زندگی می کردند تعدادشان زیاد است و دستشان تنگ! پس دو کاسه آش می فرستادی!

و می دانستی در آن خانه در خیابان پشتی، زنی باردار است! پس کاسۀ آشی بزرگ تر برمی داشتی و می گذاشتی در سینی دست من که بزرگترین نوۀ پسر بودم تا ببرم به دورترین نقطۀ جغرافیای نذری هایت!

تمام ذوق و شوق نذری بردنهایمان پاسخی بود که همسایه ها - که همه شان می شناختندت - در کاسه ها می فرستادند : نبات، شاخه ای گل، چند دانه گردو، مقداری شیرینی و ... و آن خانوادۀ دست تنگ، مقداری سبزی خوردن شسته شده!

و ما در تمام مسیر بازگشت دلمان لک می زد برای ناخنک زدن! اما دست نمی زدیم تا وقتی که کاسه ها را نشانت می دادیم و تو لبخند می زدی! بعد با خیال راحت می نشستیم و همه شان را می خوردیم! و جایی نمی ماند برای کاسه های آشی که با اصرار جلویمان می گذاشتی!

بله! همۀ همسایه ها می شناختندت! زنی را که صبح های زود با چادری مشکی از ابتدای خیابان بزرگ آرام آرام می آمد و در زنبیل قرمزش نان تازه داشت و با پیشانی عرق کرده می رسید به در قرمز رنگ اواسط خیابان و می ایستاد و کلید می انداخت و وارد خانه می شد و همۀ ما را که خواب بودیم بیدار می کرد!

 

پ.ن:ما نوه ها، برخلاف همیشه، از صبح زود بیدار شدنمان ناراحت نمی شدیم! وقتی با دست های گرم و مهربانت یکی یکی تکانمان می دادی و یکی یکی به اسم کوچک صدایمان می زدی تا بیدار شویم و حیاط خانه را روی سرمان بگذاریم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه دوازدهم بهمن 1387 |

قدم هایش آهسته و خسته شده بود و نفسش تنگ! کم کم اطرافش را تیره و تار می دید! هرچند نزدیک غروب بود و هوا هم داشت آرام آرام تاریک و سرد می شد!

طاقتش تمام شد! نشست روی زمین و تکیه داد به دیوار پشت سرش! نفس هایش به شماره افتاد! سرش را گذاشت روی دیوار و نگاهش را دوخت به جادۀ روبرویش! حالا دیگر همه چیز داشت کند و کندتر می گذشت!

با چشم های کمسو، مکعب هایی را می دید که با لکه های آبی یا قرمز، به سرعت از جلویش رد می شدند! آخرین توانش را بکار گرفت تا کلمه ای بر زبان بیاورد که ... نشد و همه چیز به پایان رسید!

 

پ.ن: بالای سر جسدی که گوشه ی دیوار افتاده بود، نوشته شده بود: "پرسپولیس سرور استقلاله"!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه نهم بهمن 1387 |

سکانس اول: تهران - تابستان ۸۵ - متروی تهران/کرج

نشسته ام بر صندلی مترویی خالی در صبح زود یک روز تابستانی! مترو در ایستگاهی می ایستد و چند نفر سوار می شوند! به شان نگاه می کنم که هرکدام می روند و روی صندلی ای خالی در ردیف های مجزا و دور از هم می نشینند و به سمت پنجره رو می کنند و به بیرون خیره می شوند!

 

سکانس دوم: مشهد - بهار ۸۶ - آرامگاه خواجه ربیع

تکیه دادم به درختی تنومند و حیاطی بزرگ را نگاه می کنم که سراسر قبر است! گوشه ای از حیاط قبرهایی تازه کنده اند! آرام آرام از کنار قبرهای صاحب دار می گذرم و به قبرهای تازه کنده شده می رسم! قبری سه طبقه را می بینم! به قبر صاحب دار پشت سرم نگاه می کنم! نوشته است: شماره ۱ مرحوم ... شماره ۲ مرحوم ... شماره ۳ مرحوم ...

 

سکانس سوم: تهران - زمستان ۸۷ - اتاق بیست و چند متری ام

دارم کتاب شعر «سفرنامۀ گردباد» اثر مرحوم «سیّد حسن حسینی» را می خوانم که می رسم به این بیت :

قرن تنهایی و تلخی، فصل فقر و نامرادی! / گورهای دسته جمعی، خانه های انفرادی!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه پنجم بهمن 1387 |

متاسفانه پیرمرد همسایه که با همسرش، طبقۀ اول ساختمون ما زندگی می کنن دچار آلزایمر شده! تقریبا یکسالی هست! خیلی تلخ و دردناکه! به خصوص وقتی گاهی همه چیز از ذهنش می ره!

یه بار به خواهرم که از دانشگاه بر می گشت خونه، گفته بود : «شما کلید خونۀ ما رو ندارین؟ خانمم رفته بیرون و من پشت در موندم!» خواهرم گفته بود : «نه!!» بعد پرسیده بود : «نمی تونی درُ هل بدی، باز بشه و من برم تو؟!» خواهرم دوباره گفته بود : «نه!!» و برای اینکه باورش بشه کمی در رو هل داده بود که خانمش از تو خونه در رو باز کرد!! و ما از اینجا بود که فهمیدیم آلزایمر داره!

چندوقت بعد، خانمش با کلّی ناراحتی و خجالت به مادرم گفته بود که شوهرش آلزایمر داره و اگه یه وقتی دور از خونه دیدیمش، بیاریمش خونه!

قبل ترها تقریبا هر روز می رفت تو پارک روبروی خونه می نشست و غروب هم برمی گشت خونه! اما این اواخر و بعد از اینکه چندبار گم شده بود، دیگه دقیقا می شینه دم در خونه!

حالا هم هر روز که من از محل خدمت میام خونه و منو با لباس نظامی می بینه می پرسه : «هنوز تموم نشده؟!» و من هر روز می گم : «نه!»

 

پ.ن: خدایا، من تحمل "آلزایمر" رو ندارم! تو رو به خودت قسم، این یکی رو در مورد من بی خیال شو!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه دوم بهمن 1387 |