تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

 

البته در میان شعرا، کسانی هم بودند که راه عدل و انصاف پیش گرفتند و به نوعی به مبارزه با فرهنگ غلط مردسالاری پرداختند. از این جمله اند:


۱- مفتون همدانی :
نر و ماده ندارد، شیر، شیر است/ چرا از بیشه بیرون نایی ای زن؟
اگر عیسی بود از جنس مردان/ تو مریم، مادر عیسایی ای زن

کلاس اول ما، دامن توست/ که خود فرهنگ مادرزایی ای زن

 

۲- امیرخسرو دهلوی:

پدرم هم ز مادر است آخر/ مادرم نیز دختر است آخر

بی پدر ممکن است شد معلوم/ چون مسیحا ز مریم معصوم

لیک بی مادر خجسته وجود/ ولدی را نگفته کس مولود

 

۳- اقبال لاهوری:

از اُمُومَت* پهنه شد تعمیر ما/ در خط سیمای او تقدیر ما

هست اگر فرهنگ تو معنا رسی/ حرف اُمّت* نکته ها دارد بسی

گفت آن مقصود حرف کن فکان/ زیر پای اُمّهات* آمد جهان

* اُم = مادر

 

۴- پروین اعتصامی:
به هیچ مبحث و دیباچه ای قضا ننوشت/ برای مرد کمال و برای زن نقصان

به گاهوارۀ مادر به کودکی بس خفت/ سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان

همیشه دختر امروز، مادر فرداست/ ز مادر است میّسر، بزرگی پسران

 

والبته همانطور که مشخص است، تعداد شُعرایی با این دیدگاه نسبت به دیدگاه مردسالارانه کمتر است!

انگار همیشه باید تعداد حق، اندک باشد!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

 

دیدگاه مردسالارانه در کشور ما قدمتی دیرینه دارد! و به همین دلیل این دیدگاه در میان جامعه به شدت ریشه دوانده و متاسفانه در اشعار بسیاری از شعرای ما نمود پیدا کرده است! از این جمله اند :


۱- مولوی:
(زن شوم است!!)

هر بلا کاندر جهان بینی عیان/ باشد از شومیّ زن در هر مکان!

 

۲- فردوسی: (زن شوم است!!)

کرا از پس پرده دختر بوَد/ اگر تاج دارد بد اختر بوَد!

 

۳- خاقانی شروانی: (زن شوم است!! )

مرا ز زادن دختر چه خرمی باشد؟/ که کاش مادر من هم نزادی از مادر!

 

۴- اسدی طوسی: (زن شوم است!!)

چنین گفت دانا که دختر مباد/ چو باشد به جز خاکش افسر مباد!

 

۵- نظامی گنجوی: (زن مکار است!!)

زن چیست؟ نشانه گاه نیرنگ/ در ظاهر صلح و در نهان جنگ!

 

۶- عبدالرحمن جامی: (زن مکار است!!)

در جهان از زن وفاداری که دید؟/ غیر مکاری و غدّاری چه دید؟

 

۷- بابا افضل کاشانی: (زن زیانبار است!!)

گر عمر عزیز خوار خواهی، زن کن/ در دیده اگر غبار خواهی، زن کن!

۸- رهی معیری: (زن زیانبار است!!)

اگر زن نوگل باغ جهان است/ چرا چون خار سرتاپا زیان است؟!

 

۹- انوری: (مرد نسبت به زن برتر است!!)

بدترین مردی اندرین عالم/ به بهینه زنی دریغ بود!

۱۰- فخرالدین اسعد گرگانی: (مرد نسبت به زن برتر است!!)

زنان در آفرینش ناتمامند/ ازیرا خویش کام و زشت نامند!

 

۱۱- ناصرخسرو قبادیانی: (مرد نسبت به زن برتر است!!)

به گفتار زنان هرگز نکن کار/ زنان را تا توانی مرده انگار!

 

۱۲- ملک الشعرا بهار: (مرد نسبت به زن برتر است!!)

ای که اصلاح کار زن خواهی/ بی سبب عمر خویش می کاهی!

 

۱۳- سعدی: (زن را باید زد!!)

چو زن راه بازار گیرد، بزن/ وگرنه تو در خانه بنشین چو زن!

 

۱۴- سنایی غزنوی: (زن را باید زد!!)

اشتقاقش ز چیست دانی زن؟/ یعنی آن را به تیر تیز بزن!

 

۱۵- اوحدی مراغه ای: (زن را باید زد!!)

زن چو مار است زهر خود بزند/ بر سرش نیک زن که بد بزند!

همانطور که مشاهده شد شعرای بزرگی در این جمع هستند که مارا به تعجب وا می دارند! البته از ذکر نام و شعر دو تن دیگر (عطار نیشابوری و صائب تبریزی) به دلیل بیان غیرمستقیم، خودداری شد!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
 

کلوچه خاکی!

«وقتی گرسنه باشی، سنگم می خوری!»

اینو هزار بار شنیده بودم! اما اینبار دیدم!

نمی دونم «هاييتی» کجای نقشۀ این دنیای کثیفه؟! اما می شه حدس زد تو آفریقای گرسنه ست! اونجایی که چشمای آقایون حقوق بشر (!) هیچوقت نمی بیندش!
عکس بالا، عکس کلوچه های خاکیه!!

کلوچه هایی که با خاک درست می شن و تنها کارشون پر کردن معده ست! معدۀ آدمایی که از زور گرسنگی و نداری به خوردن خاک رو آوردن! البته با اجازۀ دیکتاتورای دنیا!!

 

پ.ن.1: از دوران باستان حرف نمی زنم! از همین قرن بیست و یکم می گم! و از یه عده آدم که چند وجب اونطرف ترن!!

پ.ن.2: ممنونم از آرش عزیز (فتووبلاگ آبادان) که این عکسا رو در اختیار من قرار داد!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

«متبرک باد نام تو»!
دختر پاک و عفیف ایرانی!
متبرک باد نام تو که کوه استقامتی در میان این همه هیولا!
که در متن این مرداب کثیف،

همچون نیلوفری نجیب و پاک ایستاده ای!
استوار و محکم!
من در مقابل تو زانو می زنم!
و تو را می ستایم!
آنهم در روزگاری که «خود را به خواب زدگان»، روسپیان جوان و کهنسالش را چونان «قدیسان» می پرستند!

برایشان دل می سوزانند!

توجیه شان می کنند!
و تو را که صبورانه و بی صدا مقاومت می کنی، نمی بینند!
«متبرک باد نام تو»!
هرآنچه که هست!!

                                                                        س-ر

                                                         پانزدهم خرداد هشتادوهفت

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
 

فرشته؟!

داشتم تو خیابون راه می رفتم!

اون چند قدم از من جلوتر بود! با یه مانتو و دامن سفید! بوی عطرش تا ده پونزده قدمیش که من بودم میومد! چقدر این بوی عطر آشنا بود!
فکر کردم! تمام ذهنمُ مرور کردم! یعنی این بوی عطرُ کجا شنیده بودم؟! چقدر آشنا بود! هرچقدر فکر کردم به نتیجه نرسیدم! سعی کردم قیافه شُ ببینم! اما از پشت سر امکان نداشت! قدمامُ تند تر کردم! اما بهش نرسیدم! منصرف شدم! دوباره به ذهنم رجوع کردم! اما یادم نیومد!
به خیابون اصلی که رسیدیم، بوی عطر اون با بوی عطرای دیگه که همه به طرز شگفت آوری شبیه هم بودن قاطی شد! من موندم و یه خیابون و هزارتا بوی عطر شبیه به هم!!
یه پرشیا که جلوی پاش وایساد و سوار شد! تازه دوزاریم افتاد! این بوی عطر تموم اوناست! تموم اونایی که بوی عطرشون همۀ این شهرُ به تعفن کشیده!!

اون قهقهه زد و من تموم بغضمُُ تو جوی کنار خیابون بالا آوردم!!

 

پ.ن: نمی خواستم! نمی شد! نمی تونستم! نباید! و هزارتا فعل منفی دیگه... که به "اون" بگم "خانم" یا "دختر" خیابونی!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه یازدهم خرداد 1387
 

پیرمرد!

نزدیکای ظهر بود! با امیررضا پیاده داشتیم میرفتیم به سمت دانشگاه! تا هم امیررضا کلاساشُ شرکت کنه و هم من خاطراتمُ مرور کنم!
پیرمردُ کنار خیابون دیدم! امیررضا قبلا باهام در موردش حرف زده بود! اما دیدنش لطف دیگه یی داشت!
پیرمردی که از صبح زود تا آخر شب زیر سایۀ یه درخت تو یه کوچۀ ساکت می نشست و تنها چشم کم سوشُ به کفشا می دوخت و می دوخت و می دوخت!
فکر امیررضا بود که ازش یه عکس بگیریم! جلو رفتیم :

- «سلام حاج آقا! اجازه می دید یه عکس از شما بگیریم؟!»
پیرمرد سرشُ بالا آورد و با همون یه چشم کم سو به ما نگاه کرد و خندید تا چندتا دندون باقی مونده شم پیدا بشه! بعد با لهجۀ شیرین اصفهانیش جواب داد :

- «صَحَب اختیارین! عکسا برا پارلمان می خَین؟!!»

خندیدیم :
- «نه! همینجوری بعنوان یادگاری!»
موقع خداحافظی علاوه بر عکس یه چیز دیگه هم با خودمون بردیم! درسی که پشتکار و همّت اون پیرمرد به ما داد، به مراتب قیمتی تر از اون عکس بود!

پ.ن.1: آخرای اردیبهشت که از کار کردن زیاد (یا شایدم آدم بزرگ بودن زیاد!) خسته شدم، لباسای رسمیمُ گذاشتم یه گوشه، شلوار جین و تی شرتمُ پوشیدم، هدفون موبایلمُ هل دادم تو گوشم، لپ تاپمُ برداشتم و راهی اصفهان شدم! اونور، امیررضا، محمدرضا و مرتضی منتظرم بودن!
پ.ن.2: امیررضا بعد از مدت نسبتا زیادی وبلاگش (می خوام نمونه این سکوت) رو آپدیت کرده! بخوندیش! نوشته هاش حرف دل خیلی از ماهاست که حتی جرات فکر کردن بهشُ نداریم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه هشتم خرداد 1387

ده ساله بودم که جنگ شروع شد!

تو مدرسه موقع بازی با یه توپ پلاستیکی

یه موشک درست خورد وسط حیاط!

حیاط مدرسه از خون ، قرمز قرمز شده بود!

مثه جای کشیده های ناظم رو صورت بچه ها!

گرد و خاک که نشست ، من جنازۀ بهترین رفیقمُ بغل کرده بودم!

 

جنگ طعم خون داشت!!

 

مادر با دستای لرزونش شمارۀ شرکت نفتُ می گرفت

تا از پدر خبر بگیره!

خیلی سعی می کرد اشکاشُ پشت چادرش پنهون کنه!

خواهر و برادر کوچیکترم گوشۀ اتاق گریه می کردن!

هر چند دقیقه یه بار از دور یا نزدیک صدای انفجار می اومد و بعدش صدای گریه و ناله و شیون!

 

جنگ طعم اشک داشت!!

 

مثه همۀ مردم شهر ، با پای پیاده را ه افتادیم!

پشت سر ، خونه هامون ، مغازه هامون ، شهرمون ، همۀ دار و ندارمون

حتی خاطراتمون داشت یکی یکی ویرون می شد و ما داشتیم قدم به قدم ازشون دور و دورتر می شدیم!

 

جنگ طعم کوچ داشت!!

 

- چه فرقی می کنه کجا ؟ - مهاجر ِیکی از شهرای اطراف شدیم و اسم ما شد : جنگ زده!!

نه شغلی ، نه پولی ، نه جایی برای زندگی ...

تو اون سالا

گاهی به ما ترحّم کردن و گاهی تهمت زدن!

 

جنگ طعم فقر داشت!

 

اونایی که تازه از جنگ می اومدن خبرای تازه ای هم داشتن!

از اینکه دشمن چند تا شهر و روستا رو گرفته!

از اینکه چند جا رو خراب کرده!

از اینکه به چند تا دختر و زن تجاوز شده!!

مشت مردای مهاجر که گره می شد ، بغض راه گلوشونُ می بست و می فرستادشون جنگ!

 

جنگ طعم درد داشت!!

 

پدر هم یه روز شرجی رفت!

رفت و یه روز شرجی ولی چند سال بعد از جنگ برگشت!

از اون موقع تا حالا ، پدر همین جا ، رو تخت همین اتاق افتاده!

دیگه سُرفه هاش تو مسابقۀ سرعت از ثانیه ها جلو می زنن!

چه فرقی می کنه که شیمیاییه یا موجی ...

مهم اینه که پدر ، پدر قبل از جنگ نیست!

مهم اینه که مادر ، مادر قبل از جنگ نیست!

مهم اینه که من ، من قبل از جنگ نیستم!

 

جنگ طعم زجر داشت!!

 

پ.ن: این قصه ، قصۀ من نیست! اما برایم بسیار آشناست!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه یکم خرداد 1387