تبليغاتX
پروانه ای در مُشت
 

قالی بافی

خورشید کوچ کرده پشت بزرگی کوه! شب کم کم دنیا رو تو بغلش گرفته و همه رو خواب کرده! اما تو هنوز بیداری! یا لااقل دستات بیدارن و دارن به قالی رج می زنن!
یه ریز و پشت هم ، رج ، رج ، رج ...!!
اگه وسعت زندگیت همین اتاق نمناک و نموره که با سوسوی یه چراغ شکسته روشنه! ولی وسعت دلت حتی از این دنیای کثیفم بیشتره! تو از پهلوونای قصه های مادربزرگ هم پهلوون تری! رستم و سهراب پیش غیرت و طاقت تو کم میارن! تو کوه استقامتی!
پس بیدار باش! بیدار باش و این شبای بی خوابی و تنهایی رو برای کودک فرداهات به جای ستاره ها دونه دونه بشمار تا اون آروم و راحت بخوابه!

پس خسته نشو! خسته نشو و رج بزن که تا صبح آرزوهات دیگه چیزی نمونده! که وقتی خروس تو بخونه ، یعنی عمر این شب تموم شده!
اما به جای نقش گل و بلبل ، عکس خودتُ رو قالی رج بزن تا چشای کور ما به حقیقت تو وا بشه! تا دیگه پاهامونُ رو رنگای آبی و قرمز قالی که رد اشک چشما و خون سرانگشتای توئه نذاریم!
بیدار باش و ما رو بیدار کن که خروس سربریدۀ ما هیچوقت نمی خونه!!

پ.ن: «باعث افتخار تویی دختر توی کارخونه / که چرخ زنده موندنُ دستای تو می چرخونه!» / ترانۀ «برج» / خواننده : «رضا یزدانی» ، آلبوم «هیس!» / ترانه سرا : «یغما گلرویی» ، کتاب «رقص در سلول انفرادی»

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

یه خود نویس طلایی تو دستش بود و

یه پیپ کنج لباش

موهای رنگ کرده شُ با دستاش مرتب کرد و گفت :

« ترانه هات خیلی تنده ، قابل چاپ نیست! »

با خود نویس قرمزش رو برگۀ ترانه هام خط کشید و

اونا رو انداخت جلوم!!

از دفترش که بیرون می اومدم

یه ترانۀ تازه تو دلم جوونه کرد!!

یه ترانه که تند بود!!

خیلی تند!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
 

خسرو گلسرخی

«خسرو گلسرخي» شاعر و نويسنده ، در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت متولد شد. نام پدرش «قدير» بود كه «خسرو» در یک و نیم سالگي اين تكيه گاه را از دست داد! مادرش «بانو شمس الشريعه وحيد» نام داشت كه بعد از مرگ همسرش ، «خسرو» و برادر دو ساله اش «فرهاد» را نزد پدرش «حاج شيخ محمد وحيد» كه در قم مي زيست برد! «حاج وحيد» مرد مبارزي بود كه در كنار «ميرزا كوچك خان جنگلي» در نهضت جنگل جنگيده و بالطبع هنوز هم همان روحيه مبارزه در وجودش بود! «خسرو» توسط چنين مبارزي تعليم ديد و تحت تاثير نظرات او قرار گرفت و حتي شعرهايي به نام «جنگلي ها» و «دامون» در اين رابطه گفت! («دامون» به معني پناهگاه و انبوهي سياهي جنگل است)

كار جدي «خسرو» در شعر از سال ۴۵ شروع شد! در سال ۴۸ با «عاطفه گرگين» شاعر و نويسنده همفكرش ازدواج كرد! زندگي در كنار «عاطفه» و تاثير پذيري از افكار او آثار «گلسرخي» را غني تر كرد به طوري كه دوران شكوفايي فكري و خلاقيت او در مطبوعات در سالهاي ۴۸ تا ۵۲ مي باشد که البته هيچ اثري از «خسرو» در زمان حياتش به صورت كتاب چاپ نشد!

او چهار سال در كنار همسرش زندگي كرد و ثمره اين ازدواج فرزندي به نام «دامون» بود! مدتي بعد از دستگيري «خسرو» ، «عاطفه گرگين» نيز دستگير شد و در دادگاه نظامي به چهار سال زندان محكوم شد که با به زندان افتادن او سرپرستي «دامون» به برادرش سپرده شد! (هم اكنون «دامون» همراه مادرش در پاريس زندگي مي كند)

«خسرو گلسرخي» در ۲۹ بهمن۱۳۵۲ به جرم شركت در طرح گروگانگيري «رضا پهلوي» عليرغم اينكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمي توانست چنين كاري را انجام دهد و صرفا به خاطر دفاع از عقايدش ، در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تيرباران شد!

او در وصيت نامه اش نوشت :

من يك فدائي خلق ايران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چيز ديگري نيست. من خونم را به توده هاي گرسنه و پابرهنه ايران تقديم ميكنم. و شما آقايان فاشيست ها كه فرزندان خلق ايران را بدون هيچگونه مدركي به قتلگاه ميفرستيد، ايمان داشته باشيد كه خلق محروم ايران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ايمان داشته باشيد از هر قطره خون ما صدها فدايي برمي خيزد و روزي قلب شما را خواهد شكافت. شما ايمان داشته باشيد كه حكومت غيرقانوني ايران كه در ۲۸ مرداد سياه به خلق ايران توسط آمريكا تحميل شده در حال احتضار است و دير يا زود با انقلاب قهرآميز توده هاي ستم كشيده ايران واژگون خواهد شد!

 

پ.ن: یکی از زیباترین شعرای «خسرو گلسرخی» به نام «تساوی» تو صفحۀ 360 من هست که می تونید از اینجا ببینید و بخونیدش!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

من سکوت نمی کنم!

می نویسم! با همین سبک و همین روش!

همین نوشته هایی رو که بهشون «ترانه های خیابونی» می گم!

حتی اگه نزدیکترین رفیقم ، به ترانه هام « نوشته های بند تنبونی » بگه!

حتی اگه استاد ادبیات ، منُ متهم به تخریب زبان فارسی کنه!

حتی اگه مجرم به جرم ترانه باشم!

حتی اگه همه ، ترانه هامُ حرفای عامیانه بدونن!

حتی اگه تو ، ترانه هامُ نخونی!

من می نویسم!

ساکت نمی مونم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
 

Camry

ما رو ببخشین آقای کمری (camry) سوار!
ما آدمای نادونُ ببخشین که وقتی شما سوار کمریتون بدون راهنما و یهو می پیچین ، ناراحت می شیم و خدای نکرده بوق می زنیم!
ما رو ببخشین که فکر می کنیم شما هم باید مثه بقیۀ راننده ها موقع پارک کردن گوشۀ خیابون فاصلۀ مناسبُ رعایت کنین تا بقیه بتونن رد بشن!

اصلا ما چقدر پر توقعیم! با یه مشت ماشین درب و داغون پژو و پراید چه انتظارا که از شما نداریم!!

 

ما رو ببخشین آقای کمری (camry) سوار!
ما رو ببخشین که وقتی شما تو اتوبان رانندگی می کنین ، هوس رفتن به لاین سرعت به سرمون می زنه!

ما رو ببخشین اگه پشت سر شما چراغ می زنیم و می خوایم زبونم لال از شما سبقت بگیریم!

 

اصلا ما چقدر پرروییم! ما خیلی پرروییم که خودمونُ با شما مقایسه می کنیم!!

 

ما رو ببخشین آقای کمری (camry) سوار!
ما رو ببخشین که از دوبله و سوبله پارک کردن شما دلخور می شیم! یا از اینکه وسط خیابون ترمز می کنین و با خیال راحت آدرس می پرسین!

ما رو ببخشین اگه حواسمون نیست که وقتی شما وارد خیابونی می شین دیگه اون خیابون یکطرفه نیست و روم به دیوار اخمامون تو هم می ره!

ما رو ببخشین که انتظار داریم شما هم مثه بقیۀ راننده ها به قوانین رانندگی احترام بذارین!

 

اصلا ما چقدر نادونیم! مگه نمی دونیم که این قوانینُ فقط برای ما نوشتن نه شما!

بهر حال  شما که بزرگوارین آقای کمری (camry) سوار!
ما رو ببخشین!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
 

من!

پانیذ دختر داییمه! که دو سال و دو ماه و چند روز از شروع زندگیش می گذره!

پنجشنبه پیش مهمون ما بودن و طبق معمول ما سرمست از شیرین زبونیا و شیطونیاش! اما اینبار پانیذ علاوه بر همه ی اونا ما رو سورپرایز هم کرد!
- «خوکّار! ... بِتِشم!»

و ما فهمیدیم که خانوم خودکار می خواد تا نقاشی بکشه!!

وقتی داشت نقاشی می کشید بهش گفتم : «پانیذ منُ نقاشی می کنی؟!» و نتیجه ی این درخواست عکس بالا شد!

حالا کی می تونه بگه پانیذ چرا منُ اونجوری کشیده؟!

 

پ.ن: در ضمن این خانوم خانوما، به من که پسر عمه ش هستم می گه «عمو جون!!»

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
 

ترازوی ناکوک روزگار ما!

یه دختر یه گوشه این پایین پایینای شهر ، از درد دستاش شبا خوابش نمی بره و روزا به اجبار زندگی آجر تو کوره می ذاره تا چرخ زنده موندنش بچرخه!
یه دختر دیگه اون بالا بالاهای شهر ، شبا از زور پرخوری خوابش نمی بره و روزا تو این بوتیک و اون بوتیک دنبال مد جدید لباس و آرایش می گرده!
یه پسر بچه اینور شهر ، مدادای پارسالشُ  نگه داشته که امسالم باهاشون بنویسه!
یه پسر بچۀ دیگه اونور شهر ، لپ تاپ سال پیششُ فروخته که امسال مدل جدیدشُ بخره!

یه مادر همین نزدیکیا ، چند هفته ست که غذا «آبگوشت بی گوشت» جلوی بچه هاش می ذاره!
یه مادر دیگه اون دوردورا ، به آشپزشون گفته برای شام چند جور غذا درست کنه!
یه پدر اینجاها ، برای رفتن سرکار قسمت زیادی از مسیرُ پیاده می ره و بقیه شُ با اتوبوس!
یه پدر اونجاها ، از ماشین مدل بالاش خسته شده و می خواد یکی دیگه بخره!
ترازوی روزگار ما بدجوری ناکوکه!!

پ.ن.۱: این روزا یه کیلو طلا از یه کیلو پنبه سنگین تره!! خیلیم سنگین تره!!

پ.ن.۲: راستش من این نوشته رو خیلی وقت پیش نوشته بودم! اما نمی خواستم بذارمش تو وبلاگ به دلیل اینکه مثه خیلی از شما معتقدم تکراریه! یه قصه ی تکراری از زندگیمون! اما مجبور شدم!
وقتی پریروز دیدم یکی از شاگردام یک میلیون و پونصد هزار تومن پول داده که کامپیوتر دو هسته ایش رو چهار هسته ای کنه! و دقیقا همکلاسیش برای درآوردن خرج تحصیلش داره تو یه مغازه لحاف دوزی کار می کنه! به خودم لعنت فرستادم که چرا نمی ذارمش تو وبلاگ!!!!!
بهرحال ببخشید که یه قصه ی قدیمی دوباره نبش قبر شد!!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه هفتم اردیبهشت 1387

آدم ها بعد های زیادی دارند! و این هم داستان بعد شاعرانگی من است :

شانزده ساله بودم که برای اولین بار غزل گفتم! و تا چهل و هشت غزل ادامه دادم! پس از آن بنا به دلایلی به ترانه رو آوردم! و راه ترانه سرایی را تا دویست و چند ترانه پیمودم! دوستی ، جرقه ای در ذهنم ایجاد کرد که برای چاپ ترانه هایم اقدام کنم! «دارینوش» اولین انتشاراتی بود که قول همکاری داد! اما بدقولی های مکرر یک ناشر تمام حس مرا برای اینکار از من گرفت! آنقدر که اصلا از چاپ ترانه هایم منصرف شدم! تا اینکه در بهار هشتاد و پنج به کمک یکی از بهترین دوستانم «ایمان نیکی» ترانه هایم را بدون سپردن به هیچ ناشری چاپ کردم! فقط در دو نسخه! و هر دو برای خودم! مجموعه ترانه ایی با نام «تشنه ی فانوس توام»!

و اما دیروز بنابه درخواست دوست عزیز دیگری ، سری به دفتر غزل هایم زدم و غزل زیر را برای این پست انتخاب کردم! غزلی که شانزده سالگی ام را به یادم می آورد!

 

چه ساختم از عشق تو ؟ عماره ها عماره ها

و سوختم در عشق تو ، شراره ها شراره ها

شب سیاه ، رنگ خود ز روزگار من گرفت

و اشک های چشم من ، ستاره ها ستاره ها

در انتظار دیدنت به اشتیاق مانده ام

و نبض کند لحظه ها ، شماره ها شماره ها

به لب رسانده جانم این دقیقه های سخت جان

و ساعتی از عمر چون هزاره ها هزاره ها

اشاره های عشق تو همین شکنجه ی دل است

و دل فدای این همه اشاره ها اشاره ها

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره عشق پیش ما

و من چه دلخوشم به این دوباره ها دوباره ها

پیاده راه عشق را به عشق تو دویده ام

و خنده های ممتد سواره ها سواره ها

و آن زمان تو می رسی که من سکوت کرده ام

و جان سپرده ام در این کناره ها کناره ها!

 

                        هفدهم شهریورماه هفتاد و نه

                                    س-ر

 

پ.ن: اشکالاتش را به شانزده سالگیم ببخشید!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387