هزاربارم که جمع و تفریق و ضرب و تقسیم کنم! جور در نمیاد!!
حقوق پدر به اضافۀ حقوق مادر منهای شهریۀ دانشگاه خواهر بزرگتر منهای شهریۀ دانشگاه خواهر کوچکتر منهای خرج خورد و خوراک یه خونوادۀ پنج نفری منهای خرج پوشاک یه خونوادۀ پنج نفری و ... منهای هزارتا خرج دیگه!!
منطق می گه عبارت بالا یه نامعادله ست! اما پدر و مادر هنرمند ما اونُ تبدیل کردن به یه معادله!!
اگه پدر و مادر ما هنر مدیریت مخارجُ نداشتن معلوم نبود تو این روزگار متورّم از تورّم به کدوم بیراهه می رسیدیم!؟
چند روز پیش ، رفیقی از رفقای پدر برامون از جنوب «ماهی» فرستاده بود! قرار بود ساعت ۱۱ شب فرودگاه باشیم و تحویلش بگیریم!
از تاخیرای همیشگی پرواز و جریمۀ سیزده هزار تومنی ماشین بخاطر پارک در محل ممنوع که بگذریم ، وقتی جعبۀ دریافتی رو آوردیم خونه و درشُ باز کردیم ، دیدم بسته بندی ماهیا باز شده و ...!
یادم افتاد به چند وقت قبل که بازم همین ماجرا برامون اتفاق افتاده بود که البته اون موقع ما متوجه نشدیم و خود فرستنده زنگ زد و گفت فلان مقدار از فلان چیز هم گذاشته بودم ، رسید؟! و ما فهمیدیم که ...!
و همینطور چند سال پیش که پدر برای انجام کاری به شهرستانی رفته بود و موقع برگشت و به اصرار مهماندار کیفشُ - که البته با توجه به فراموشکاری همیشگی پدر قفل نکرده بود – به قسمت بار برده بود و بعد موقع پیاده شدن متوجۀ باز بودن کیفش و مفقود شدن مقداری از پولش شده بود ...!
حالا با یه حساب سرانگشتی می شه خیلی چیزا رو فهمید!!
یه آدم که قسمتی از دارایی کمتر از دویست نفر دستشه ، نمی تونه جلوی خودشُ بگیره و ...! حالا یه مسول که دارایی یه ملت دستشه چیکار می کنه؟!
پ.ن.۱: به قول مادربزرگ : «تخم مرغ دزد ، شتر دزد می شه!»

مهرماه هشتاد و دو بود! ترم اول دانشگاه! روز اول خوب یادمه ، یکشنبه بود! وارد کلاس 120 شدم و طبق معمول اومدم ته کلاس بشینم! تو، روی صندلی کنار پنجره نشسته بودی و بیرونُ نگاه می کردی! اومدم و نشستم! تو فکرای خودم بودم که دستت به سمتم دراز شد!
- سلام! اسمت چیه؟
از صداقت روش کودکانه ت برای دوستی خوشم اومد! لبخند زدم و دستتُ گرفتم!
- سجاد! تو اسمت چیه؟
- آرمین!
و این شد شروع دوستی ما! بعد از کلاس با هم رفتیم خوابگاه! برام جای تعجب بود!! تو که اصفهانی بودی و خونه تون اصفهان ، دیگه چرا میومدی خوابگاه؟! با طعنه گفتی می خوام مرد بشم! انگار می دونستی خیلی فرصت نداری! ترم بعدش از خوابگاه رفتی! نمی دونم شاید مثه من و امثال من طاقت موندن تو حصار اون خوابگاه رو نداشتی! بازم می گم انگار می دونستی خیلی فرصت نداری! می خواستی همه چیزُ زود تجربه کنی!
از ترم دوم به بعد دیگه کمتر می دیدمت! درس های ما به لطف اساتید پارالل از هم جدا می شدن ! و تو کم پیدا و کم پیداتر می شدی! تا روزی از روزهای اسفندماه ترم آخر من! تو کلاس دویست و نمی دونم چند نشسته بودی! با اشکان و فرشاد و حبیب! من به هوای حبیب اومدم و تو رو دیدم! خوشحال شدم ، خوشحال شدی! فرشاد و اشکان و حبیب هرکدوم به بهونه ای رفتن و من و تو تنها موندیم! ظاهرت تغییر کرده بود! چاق شده بودی! چاقی ای که برخلاف خیال خیلی از ماها از روی خوشی نبود! به شوخی گفتم: «بهت ساخته ها!!» خندۀ تلخی کردی و گفتی: «ناراحتی قلبی دارم!» از شنیدنش قلبم ناراحت شد! گفتی: «روزی یه کفگیر هم برنج نمی خورم اما وزنم هی زیاد می شه!» می خواستم تو رو از اون حال و هوا در بیارم! گفتم: «بی خیال بابا! از درسا چه خبر؟!» سر ذوق اومدی! گفتی: «چند واحد داری؟! کی تموم می کنی؟!» گفتم: «23 تا! همین ترم تمومم!» رفتی تو خودت! گفتی: «اما من هنوز 100 تا هم پاس نکردم! بخاطر این مشکلم خیلی نتونستم درس بخونم!» ناراحت شدی ، ناراحت شدم! نمی دونستم دیگه چجوری بحثُ عوض کنم که فرشاد و اشکان و حبیب اومدن و خداحافظی کردیم و تو باهاشون رفتی!
و من نمی دونستم این خداحافظی آخره!!
اواسط فروردین ، خبر خیلی کوتاه و تلخ بود : آرمین مُرد!
می دونم خیلی دیره برای گفتنش اما ... تو اولین رفیق من تو اون دانشگاه بودی!
خداحافظ رفیق!
امیدوارم روحت برای همیشه در آرامش باشه!
پ.ن: این نوشته رو برای متاثر کردن هیچکس ننوشتم! این ادای دین من به اولین رفیق دانشگاهم بود! رفیقی که یکسال پیش پر کشید!
به کجای تاریخ می شه اعتماد کرد؟! اصلا چه جوری باید به تاریخ اعتماد کرد؟! چه جوری می شه تاریخُ اثبات کرد؟! چه جوری می شه گفت این چیزایی که تو کتابای تاریخ نوشته شده ، حقیقت دارن؟! کی می تونه تضمین کنه تاریخ همونجوری وجود داشته که تو کتابای تاریخ گفتن؟! چرا باید بشینیم پای یه مشت برگۀ کهنه و به قصه ها و افسانه هایی که حقیقت و دروغشون معلوم نیست گوش بدیم و باورشون کنیم؟! یا اصلا چه جوری می تونیم اینکار رو بکنیم؟! چه جوری می شه باور کرد که تاریخ نویسا ، بی غرض و منصفانه یا اصلا حقیقی از گذشته نقل کردن؟!
تا اونجایی که من می دونم ، تاریخ نویسا همیشه درباری بودن و به همین دلیل حرفاشون طعم پول می داد و کتاباشون دیکتۀ شبانۀ پادشاه بود! اگه تاریخ نویسی هم بین مردم بود و از درد مردم می نوشت یا درباریا خودش و کتابشُ می سوزوندن یا از ترس جونش ، حقیقت و دروغُ با هم مخلوط می کرد!!
حالا چه جوری می شه به اون نوشته ها اعتماد کرد و سنگشُ به سینه زد؟! من به تاریخ همین یه سال پیشم اعتماد ندارم! وقتی اخبار منتشره حتی نصفی از حقیقتُ با خودش نداره!!
با این تفاسیر تو می گی من به تاریخ نوشته شدۀ چند صد ساله دل خوش کنم؟! به اینکه فلان پادشاه عادل بوده ، فلان پادشاه فقط یه زن داشته و فلان پادشاه دلش به حال مردم می سوخته یا فلان پادشاه کتیبۀ حقوق بشرُ نوشته(حالا اینکه خودش کتیبه رو روی سنگ کنده یا یه برده ی بدبخت؟ ، بماند!! بماند که کتیبۀ حقوق بشری که نوشتنش عین نقض حقوق بشره ، مفت نمی ارزه!!)
رک بگم ، باور و اعتقاد من به فکر و شعور و عقلمه ، نه به کتاب تاریخی که حتی هویت نویسنده ش برام جای سؤاله!
صبح شده!
بیدار می شم و از پنجرۀ غبار گرفتۀ اتاقم بیرونُ نگاه می کنم!!
شکوفۀ درختا با غنچه های باغچه دراومدن و گنجیشکا دارن یه آوازُ به صورت دسته جمعی می خونن!
کوچه ساکت و آسمون آبیه!
انگار همه چیز داره به من می گه بهار همین نزدیکیاست!
پشت همین پنجره! همین پنجرۀ غبار گرفته!
پنجره رو باز می کنم!
صدای گنجیشکا بیشتر می شه و شکوفه ها و غنچه ها رنگی تر!!
بهار با نسیمی به صورتم می خوره و میاد تو! فضای اتاقُ پر از تازگی و طراوت می کنه!
اتاق هم مثه من زیبا می شه!
حالا روبروی آینه وایسادم ، چند نخ موی سفیدمُ زیر باقی موهام قایم می کنم!
یه نفس عمیق می کشم و خودمُ آماده می کنم برای یه رقابت! یه ماراتن یه ساله!!
من آماده ام! حسابیم آماده ام!!