تبليغاتX
پروانه ای در مُشت
 

هفت سین

چشامُ می بندم و خاطرۀ عیدای بچه گیامونُ تو ذهنم میارم :

- لباس نو ها ، که چند روز اول عید باهاشون معذب بودیم! تا اینکه یه روز اتفاقی موقع نهار خونۀ خاله، عمه، عمو یا دایی غذا می ریخت روشون و از اون به بعد انگار رومون تو روی هم باز می شد!

- کفش نو ها ، که تا چند روز اول پاهامونُ اذیت می کرد و بعد از چند روز و البته نرسیده به سیزده به خاطر بازیکردنای زیادمون، حسابی درب و داغون می شد!

- هف سین ها ، که چقدر ذوق و شوق برای چیدنشون داشتیم! دقت کردنامون موقع رنگ کردن تخم مرغ ها و نا خنک زدنامون به ظرف سمنو و سنجد خوردنامون واسه اینکه ببینیم چه مزه ایه!

- عیدی ها ، که همیشه (و البته هنوزم) پدر از لای «قرآن» در میاورد و بوی عطر گل محمدی می دادن! و همینطور روزی صدبار شمردناشون و بخاطر چند ریال بیشتر به هم پُز دادنامون و شبای عید فکر کردنامون که باهاشون چی بخریم؟! که البته دست آخر نصیب بقالی محل می شدن بابت تمر و لواشک و ... هله هوله هایی از این دست!

- دید و بازدید ها ، که دو حالته بودن :
یا با فامیلا و دوستای خانوادگی ای که بچۀ همسن و سال ما داشتن و کلی به ما خوش می گذشت و تا آخر شب هم بیدار بودیم و گرم بازی و آخر شب هم تو ماشین موقع برگشت از خسته گی بیهوش می شدیم!
یا با اونایی که بچه نداشتن (یا لااقل بچۀ همسن و سال ما نداشتن) که منجر می شد به خسته گی و بی حوصله گی ما از اول شب و نق زدنامون و خوابیدن و تو بغل پدر و مادر بردنمون به سمت ماشین!
- آجیل ها ، که بدون تعارف و خجالت اول از همه می رفتیم سراغ پسته و بادوم و فندوق و گردوش! و تخمه های باقی مونده ش هم می شد سهم پدر و مادرامون که نشسته بودن و با هم صحبت می کردن!

.

.

.

دیگه ادامه نمی دم! چشمامُ باز می کنم و از خدا می خوام : «حوِّل حالِنا اِلی اَحسَنِ الحال»

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

صدتا بغض شکسته تو نگاش بود ، اما لباش می خندید!

آخه عید بود و اون یه حاجی فیروز!

مردم ، دم عیدی ، دست و دلشون بیشتر به پول دادن می رفت و

بالاخره «حرکات موزون !!» کار خودشُ می کرد!

پولاشُ که جمع کرد

دست دختر کوچیکشُ گرفت و بردش بیمارستان واسه «دیالیز»!

از بیمارستان که بر می گشت

تو جیبش فقط چند تا سوراخ باقی مونده بود و

تو ذهنش ، فکر هزینۀ دیالیز نوبت بعد!

ای کاش هر روز عید بود!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

چند روزی را به درخواست «مادر» برای زیارت راهی مشهد شدیم و البته این بار با قطار!

چیزهایی دیدم :
دختری را دیدم که قهقهه هایش را بی دریغ نثار مسافران دیگر می کرد!

کودکی را که آنچنان دهانش را از پفک پر کرده بود که انگار آخرین باری ست که پفک می خورد!

دانشجویی را که به اندازۀ تمام تنهایی اش سوغاتی خریده بود!

پیرزنی را که آواز می خواند و پول طلب می کرد تا عدالت را اجرا کند!
راننده ای را که روبروی حرم «سلام» می داد و پنهانی و آشکار گوش زائران را می برید!

پسری را که نگاهش را از میان ضریح رد کرده بود تا در آنسو با نگاه بی شرم دختری گره بخورد!
مردمی که همدیگر را زیر دست و پا له می کردنند تا به ضریح برسند! غافل از اینکه امام رضا(ع) بیرون از حرم کنار پیرمرد علیلی که با دلش آمده بود غرق صحبت بود!
.

.

.

و از چشمهای خیس «مادر» معلوم بود چقدر سبک شده!

و «پدر» آرام و مطمئن نماز می خواند! آرام و مطمئن!

 

پ.ن: من فقط شاهد بودم! شاهد!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

تو ایستگاه ِمترو دیدمت !

هنوز چشمات همون چشما بود و لبخندت همون لبخند !

تو تنها همبازی روزای بچه گی و سادگی من بودی

یادش به خیر ...

شادیامون ُ، غصّه هامون ُ، داروندارمون ُ با هم قسمت می کردیم !

تموم طول و عرض حیاط ُ پا به پای هم می دویدیم و می دویدیم و می دویدیم ...

تا روزی که شما از اون کوچه رفتین !

حالا بعد این همه سال دوباره پیدات کردم !

نه تو یه رؤیای رنگ و رو رفتۀ قدیمی !

نه تو یه عکس سیاه و سفید کنج آلبوم !

نه تو زخم تن درخت حیاط – که حالا به زور می شه خطشُ خوند –

من تو رو تو یه ایستگاه پیدا کردم !

ایستگاه مترو !

ولی هنوز قدم از قدم برنداشته یه صدا ، منو سر ِجام میخکوب کرد :

« مسافرین محترم ، واگن های ابتدایی و انتهایی مترو مخصوص خانمهاست و ورود آقایان اکیدا ممنوع می باشد »!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه یازدهم اسفند 1386

با صدای زنگ موبایل پدر از خواب بیدار شدم! ساعت شش و پنج دقیقۀ صبح بود! هوا تاریک و سرد! جوری که آدم دلش می خواست حالاحالاها بخوابه و از زیر پتو بیرون نیاد! خواهرم بیدار بود! لباساشُ پوشیده بود و داشت صبحانه می خورد! پدر با اینکه دیشب مثل همیشه دیر به خونه اومده بود و خستۀ خسته بود، برای رسوندن خواهرم به سرویس دانشگاهش مجبور بود زودتر از موقع بیدار بشه!

به زحمت بیدار شد و دست و روشُ شست! با اینکه خستگی تو چشماش موج می زد ، خودشُ سرزنده و شاداب نشون می داد! الان چهار ساله که این داستان زود بیدار شدن ادامه داره و این یکی از نشونه های مسولیت سنگین پدر بودنه!

خواهرم و پدر که رفتن ، من پتو رو تا زیر گلوم بالا کشیدم، چشمامُ بستم و خدا رو شکر کردم که هنوز تا رسیدن به این مسولیت فاصله دارم!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه هشتم اسفند 1386

«مامان انیس» مادربزرگ هفتاد و چند سالۀ دوستم رو می گم که هنوز تو یه خونۀ قدیمی تنهای تنها زندگی می کنه و کاراشُ خودش انجام می ده و به هیچکسم احتیاج نداره!

می گن تو سی سالگی شوهرشُ تو یه تصادف از دست داده ولی تنهایی چهار-پنج تا بچه رو بزرگ کرده و سر و سامون داده!

می گن بعد اون خدابیامرز تو روی هیچ مردی نگاه نکرده!

حتی وقتی با من که جای نوه شم حرف می زنه ، نگاه سنگینشُ به زمین می دوزه!

اینا رو که می بینم ، می گم عشقم عشقای قدیم!

 

پ.ن: پاییز سال پیش چند روزی رو مهمون «مامان انیس» بودم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در جمعه سوم اسفند 1386