- گاندی ، پدر استقلال هندوستان :
« من برای مردم هند چیز تازه ای نیاوردم فقط نتیجه ای که از مطالعات و تحقیقاتم دربارۀ تاریخ زندگی قهرمانان کربلا بدست آورده بودم ، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی (ع) پیمود »
- واشنگتن ایروینگ ، مورخ معروف آمریکا :
« در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگ های تفتیدۀ عربستان ، روح حسین (ع) فناناپذیر برپاست. روحی شجاع و قهرمان. »
- موریس دوک بری ، از مورخین اروپا :
« اگر تاریخ نویسان ما حقیقت این روز را می دانستند و درک می کردند که عاشورا چه روزی است ، عزاداری ها را غیر عادی نمی پنداشتند... چنین ملتی دارای هرگونه شرف و افتخار هست ، چون همه سرباز حقیقت و عزت و شرافت اند. »
- کارلایل ، مورخ مشهور انگلیسی :
« حسین (ع) و یارانش با عمل خود روشن کردند که برتری عددی در جاییکه حق با باطل روبرو می گردد اهمیتی ندارد. پیروزی حسین (ع) با وجود اقلیتی که داشت باعث حیرت و شگفتی من است. »
- جیستین آ راسل ، شاعر بزرگ انگلیسی :
« ای زمینی که در روی تو نه علفی است و نه چمنی ، برای ابد آهنگ حزن و آه به تو پوشیده باد! چون در سرزمین تو بدن مقدس پسر فاطمه (س) افتاده است ، شخصیتی که روح خود را به خدا و آفرینندۀ خویش نثار و تقدیم نمود. »
پ.ن : منبع : کتاب زندگینامۀ پیشوایان/ عقیقی بخشایشی
داشتم با ماشین بر می گشتم خونه! برف روی زمین نشسته بود! سوز سرما بیرون از ماشین داشت بیداد می کرد! گوشۀ خیابون دختر و پسر جوونی یخ کرده بودن! حتی نای دست بلند کردنم نداشتن! کنار پاشون ترمز کردم!
- مستقیم؟!
- بیا بالا!
سوار شدن! بخاری ماشینُ زیاد کردم! پسر دستشُ جلوی بخاری گرفته بود و دختر عقب ماشین دستکشاشُ جلوی دهنش گرفته بود و «ها» می کرد!
- ممنون! ما همین بقل پیاده می شیم!
- مسیر من شاهینه! اگه تا اونجا می رین ، می رسونمتون!
- خیلی ممنون! پس ما سر «لاله» پیاده می شیم!
آخر «ستاری» قبل از «همت» زیر پل دور زدم و از «لاله شرقی» اومدم تا تقاطع «شاهین»!
- مرسی! ما همینجا پیاده می شیم!
ترمز کردم! ماشین لیز خورد و بالاخره وایساد!
- چقدر می شه؟!
- من مسافرکش نیستم! همینجوری دیدم هوا سرده ، سوارتون کردم!
- مرسی!!!!! (با تعجب)
پردۀ اول : روز ، داخلی ، دفتر ازدواج و طلاق
در بک گراند تصویر یک مرد جوان روی دفتر طلاق خم شده تا آن را امضا کند و در فورگراند، یک زن جوان که نیمی از صورتش پیداست رو به دوربین با چهره ای سرد و بی روح اشک می ریزد! و آرزو می کند که ای کاش تمام این ها خواب بود و مرد او همان بود که در روز نخست دیدارشان بود! مرد امضایش را کرده و در حال برگشتن به سمت زن است. زن اشکهایش را پاک می کند و با چهره ای جدی به سمت دفتر می رود!
در بک گراند تصویر زن جوان در حال امضای دفتر طلاق است و در فورگراند، مرد که نیمی از صورتش پیداست رو به دوربین با چهره ای سرد و بی روح اشک می ریزد! و آرزو می کند که ای کاش این ازدواج حتی اگر اشتباه ، همچنان ادامه می یافت و همسر او همدل و همراه او بود! زن امضایش را کرده و در حال برگشتن به سمت مرد است. مرد اشکهایش را پاک می کند و با چهره ای جدی از زن خداحافظی می کند!
پردۀ سوم : روز ، داخلی ، دفتر ازدواج و طلاق
دوران بچه گی ما پر بود از بازیای کودکانۀ زیبا :
گرگم به هوا ، قایم باشک ، خاله بازی ، عروسک بازی ، فوتبال ، وسطی ، شطرنج ، منچ و ماروپله ، اسم فامیل (یا همون نام شهرت) و ... هزار و یک بازی زیبای دیگه!
بازیایی که علاوه بر سرگرم کردن ماها ، درسای بزرگی هم بهمون می دادن :
اینکه بهم دیگه کمک کنیم ، اینکه از بدیها و هر چی به اون مربوط می شه دوری کنیم ، اینکه بدونیم همه با هم یه خونواده ایم ، اینکه اگه یکی از ما راهشُ گم کرد تو پیدا کردن راه کمکش کنیم ، اینکه تو هر کاری از فکرمون استفاده کنیم ، اینکه بدونیم این دنیا پر از صعود و سقوطه و نا امید نشیم و ... هزار و یک اینکۀ دیگه!
با این همه ما شدیم آدمای تنهای امروز! آدمایی که تو خیابون از کنار هم رد می شن بدون اینکه برای هم مهم باشن! بدون اینکه نگران هم باشن! حتی بدون اینکه به هم لبخند بزنن یا سلام کنن!! و تنها ارتباطمون از طریق همین وبلاگاییه که بیش از پنجاه درصد اسماشون ترکیب شده با کلماتی مثه : تنها ، غمگین ، منتظر و...
حالا نمی دونم عاقبت بچه های امروز که تمام بازیاشون ، تنها تو یه اتاق کوچیک و پشت یه سیستمه اونم با بازیایی مثه «کانتر» و «جی تی ای» و... چی می شه؟!
کوچه های امروز برعکس دوران بچه گی ما لبریز از سکوتی کشنده ست! سکوتی که خبر شومی رو با خودش داره!!

آرومم!
آروم آروم!
برف داره دونه دونه می باره و من روبروی پنجره ایستادم و به بارش برف خیره شدم!
برعکس روزهای اخیر ،
آرومم!
آروم آروم!
یه لیوان چای داغ تو دستمه و کنار شوفاژ اتاقم ایستادم!
پنجرۀ اتاقم رو به خیابونا ، آدما و برجای این شهر بی سر و ته و سفید پوشه! اما من بی توجه به مکان و زمان فقط به بارش برف خیره شدم و
آرومم!
آروم آروم!
فضای اتاقم از صدای Chris De Burgh پر شده:
Snow is falling
Snow is falling on the ground…
انگار پشت این پنجره برف با صدای این موزیک می رقصه و می رقصه!
و من در بارش برف و موسیقی غرق شدم و
آرومم!
آروم آروم!
پ.ن: این عکس را همین چند دقیقه پیش از پشت پنجره ی اتاقم گرفتم!

« نزار قبّانی » شاعر عرب زبان در 21 مارس سال 1923 در دمشق به دنیا آمد. در بیست و یک سالگی نخستین کتاب خود را با نام «آن زن سبزه به من گفت ... » منتشر کرد که چاپ این کتاب در سوریه غوغایی به پا کرد! بسیاری ، او و شعرهایش را تکفیر کردند و از همان هنگام لقب « شاعر زن » یا « شاعر طبقۀ مخملی » را به او نصبت دادند. « قبّانی » دلسرد نشد و از آن پس کتاب هایی چون « سامبا » ، « عشق من » ، « نقاشی با کلمات » ، « با تو پیمان بسته ام ای آزادی » ، « جمهوری در اتوبوس » ، « صد نامۀ عاشقانه » ، « شعر چراغ سبزیست » ، « نه! » ، « تریلوژی کودکان سنگ انداز » ، « بلقیس » و چندین کتاب دیگر را منتشر کرد. اکثر شعرهایش در ستایش عشق و دفاع از حقوق زنان لگدمال شدۀ عرب است. او یک تنه در مقابل دُگم اندیشی جامعه عرب به پا خواست و زبان کوچه و زبان فاخر را با هم آمیخت و لغتی تازه در شعر پدید آورد و با عناصر پابرجای تمام سروده هایش یعنی « زن » و « وطن » ، اشعاری عاشقانه – حماسی و بی بدیل آفرید! کتابی با نام « یادداشت های زن لاابالی » را منتشر کرد که دفاعیه ای برای تمام زنان عرب بود. خود او در اینباره گفته است : « من همیشه بر لبۀ شمشیرها راه رفته ام! عشقی که من از آن حرف می زنم عشقی نیست که در جغرافیای اندام یک زن محدود شود! من خود را در این سیاه چال مرمر زندانی نمی کنم! عشقی که من از آن سخن می گویم با تمام هستی در ارتباط است! در آب ، در خاک ، در زخم مردان انقلابی ، در چشم کودکان سنگ انداز و در خشم دانشجویان معترض وجود دارد! زن برای من سکه یی پیچیده در پنبه یا کنیزکی نیست که در حرمسرا چشم به راهم باشد! من می نویسم تا زن را از چنگ مردان نادان قبایل آزاد کنم! »
سال 1981 « قبّانی » همسر عراقی تبارش « بلقیس الراوی » را در حادثۀ بمب گذاری سفارت عراق در بیروت از دست داد. این حادثۀ تلخ در شعرهایش نیز منعکس شد و تعدادی از زیباترین مرثیه های شعر عرب را پدید آورد. شعرهایی چون « دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس » و « بیروت می سوزد و من تو را دوست می دارم »
« نزار قبّانی » سرانجام در سال 1998 در بیمارستانی در شهر لندن خاموش شد. اما همیشه عشق ، زنان ، میهن و آزادی را در شعرهایش فریاد می زند.
« نامههای من به تو،
برتر از خود مایند!
چرا که نور
برتر از فانوس است،
شعر،
برتر از کتاب
و بوسه برتر از لب هاست!
نامههای من به تو،
برتر از خود مایند!
این نامه ها
اسنادی هستند که دیگران
زیبایی تو و عشق مرا
در آن ها خواهند یافت! »
پ.ن: من ، کتابی از « نزار قبّانی » را با نام « باران یعنی تو بر میگردی » که توسط « یغما گلرویی » تنظیم شده ، برای شما آماده کردم که از اینجا می تونید دانلود و مطالعه کنید.

چهار-پنج ساله که بودم، پدر دستمُ می گرفت و با هم از خونه به سمت مسجد محل می رفتیم. با هر قدم ما شدت صدای اذان بیشتر می شد: «اشهد ان ...»
می رسیدیم دم در مسجد، پدر منُ بغل می کرد و از پله های مسجد پایین می رفت و کنار حوض وسط حیاط مسجد می نشست تا وضو بگیره و من خیره می شدم به ماهیای حوض که با هربار فرورفتن دست پدر تو آب، اینور و اونور می رفتن و ذوق می کردم! بعد می رفتیم تو صحن مسجد و نماز شروع می شد. پدر و بقیه حرکاتی انجام می دادن و چیزایی می گفتن که برای کودکی من نامفهوم بود و بعدها فهمیدم اسمش «عبادته»!
قشنگ ترین لحظه ها، لحظه های بعد از نماز بود! تو حیاط مسجد پر بود از آدمای مهربونی که با صورتای خندون با هم صحبت می کردن، تعارف می کردن، شوخی می کردن و... ماهیای حوض هم انگار مثه من سرحال میومدن و زیر آب شروع می کردن به رقصیدن و رقصیدن!
حالا اما خیلی وقته مسجد نمی رم! خیلی وقته از جلوی مسجد که رد می شم هیچ صورت پاک و خندونی نمی بینم! خیلی وقته خونۀ امن و بی مرز خدا محدود شده به ... !!
اما تو بگو گناه مسجد نرفتن من و امثال من گردن کیه؟!
اجازه «خانم کیانی»؟ سلام.
منُ یادتون میاد؟! «سجاد» کوچولویی که تو نیمکت اول سمت راست ، گوشۀ دیوار می نشست! همون نمیکتی که روبروی میز شما بود! یادتون نمیاد؟!
عیبی نداره! بجاش من شما رو خوب یادمه! از پشت همون نیمکتا ، نه فقط من که همۀ بچه ها حواسشون و دلشون با شما بود! می دونم سر و کلّه زدن با ۳۰-۴۰ تا پسربچۀ شیطون کار سختیه اما نه برای شما که کوهی از صبر و مهربونی بودین!
حالا امروز اون «سجاد» کوچولو که لقب «مهندس کامپیوتر» رو دنبال خودش یدک می کشه ، داره برای شما می نویسه! می نویسه که بدونید شما از یادش نرفتید! و هنوز خودشُ مدیون شما می دونه!
که اگه بهش «الف» رو یاد نداده بودید هیچ وقت نمی تونست تو درس ریاضی «انتگرال» بگیره! که اگه بهش «ب» رو یاد نداده بودید هیچ وقت تو درس شیمی «باریم» رو نمی فهمید! که اگه بهش «پ» رو یاد نداده بودید هیچ وقت تو درس فیزیک نمی دونست «پارامغناطیس» یعنی چی؟! که اگه بهش «ت» رو یاد نداده بودید هیچ وقت تو درس ادبیات فارسی «تهمتن» رو نمی شناخت که اگه ...
.
.
.
رنگین کمون چند خط بالا حاصل حظور بارون شما تو وبلاگ منه! اگرچه می دونم خوشخیالیه اگه فکر کنم این مطلبُ می خونین!
پ.ن: اجازه خانم؟! بازم شاگرد سر به هوای شما «حضور» رو اشتباه نوشت! اما شما مثه همیشه پایین برگه ش بنویسید : با ارفاق بیست!!