تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

نمی دونم کی ، کجا و چه شکلی می میرم! اما اگه شد منُ اهدا کنین :

 

پاهامُ به پسربچۀ غمگینی بدین که رو ویلچیر نشسته! تا باهاش دنبال بادبادک و پروانه بدوئه!
چشمامُ به یه پیرمرد نابینا که کنج یه پارک نشسته بدین! تا آرزوی کهنه ش برآورده بشه و بتونه یه بار دیگه بارون و پاییزُ ببینه!
حنجره مُ به مادربزرگی بدین که یه عمره داره با سرطان حنجره می جنگه! تا بتونه برای نوه هاش تا خود صبح قصه بگه!

دستامُ به یه جانباز بی دست بدین تا بتونه حسرت بقل کردن بچه شُ برای همیشه فراموش کنه!

کلیه هامُ به یه دختربچۀ دیالیزی بدین که روی تخت بیمارستان دراز کشیده و داره به این فکر می کنه که اگه برای دیالیز نوبت بعد باباش نتونه پول جور کنه ، چی می شه؟!
ریه مُ به زن قالی بافی بدین که سرپرست خونواده شه! تا دیگه از سرفه های بی وقفه و شبانه روزیش راحت بشه!
قلبمُ به مرد کارگری بدین که دوبار سکته کرده! تا بتونه فشار این تورم تحمیلی!! رو تحمل کنه!

مغزمُ ...

نه مغزمُ به هیچکی ندین! که پر از تردید و سیاهی بود! که پر از علامت سوال و تعجب بود! که پر از آشفتگی و بی قراری بود! بذارین مغزم با من خاک بشه تا شاید آروم بگیره!!

 

پ.ن: کسی می دونه که چجوری و کجا می تونم کاری کنم که اعضای بدنم بعد از مرگم اهدا بشه؟!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

- آقا چیپس چنده؟

فروشنده که از شلوغی مغازه ش خسته شده بود ، گفت : « سیصد تومن »

- چیپس کوچیکا چنده؟

فروشنده که هنوز حواسش سر جاش نبود دوباره گفت : « سیصد تومن »

- پس یه آب معدنی بدین!

آخه اون دختر کوچولو ، تو دستاش فقط دویست تومن پول داشت!

کاش می شد حساب بانکی تموم دیکتاتورای دنیا رو تو قلّک تموم بچه های دنیا خالی کرد!

 

پ.ن.۱: گاهی وقت ها برای نوشتن به معجزه نیاز نیست!! فقط کافیست چشمهایمان را باز کنیم تا اطرافمان را بهتر ببینیم

پ.ن.۲: این اتفاق ، بهار همین امسال جلوی چشمهای خودم در باغ فین کاشان رخداد!! و من مسخ شده ، تا آمدم به خودم بیایم ، دیگر اثری از دختر کوچولو نبود!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و چهارم آذر 1386
 

پهلوون!

سلام ننه!

من از زندون برات این نومه رو می نیویسم!

اینا رو که می خوام بگم، خودت بیتر می دونی! اما :
بعد آقا خدابیامرزم شدم تک پهلوون محل!

یه گونی و یه زنجیر بر می داشتم و واسه خاطر یه کف زدن و یه ماشالله گفتن و چن تا سکه سیاه مردم با هرچی زور تو بازوم بود ، زنجیرُ پاره می کردم!
د ... تو دیگه نگو کلک می زدم ننه!!

تو که بیتر می دونی کلک تو کارم نبود! تو که بیتر می دونی این قلب لاکردار واسه خاطر همون زور زدناست که حالا یکی در میون می زنه!

خدا می دونه ننه! خدا می دونه چن تا ازبچه های محل ته دلشون می خواستن وقتی بزرگ شدن عینهو من بشن! و شبا تو خوابشون ، خودشونُ جای من می ذاشتن!

اما...

اما یه روز دوتا آژان اومدن و منُ جلو چش همون بچه ها گرفتن و بردن به جرم : معرکه گیری!!
غمت نباشه ننه! سرت سلامت!

حالام تو زندون کارم همونه!! گاهی وقتا که دل و دماغی باشه ، زنجیری ، چیزی گیر میارم و واسه همسلولیام پاره می کنم! اونام اگه خمار نباشن و چُرت نزنن ، یه ماشالله خرجم می کنن!

اما دلم خونه ننه!

دلم خونه از اینکه من ِپهلوونُ به جرم معرکه گیری گرفتن و انداختن گوشۀ زندون! اونوقت اون بیرون ناپهلوونای زیادی ان که دارن معرکه می گیرن!!
آخ اگه میله های این زندون لامصبُ می شد مثه زنجیر پاره کنم ...

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

 

مادربزرگ ، قصّه که می گفت

من سرمُ رو پاش می ذاشتم

گوشامُ تیز می کردم

چشامُ می بستم و

می رفتم تو رؤیا !

خودمُ جای پهلون قصّه می ذاشتم

با دیو می جنگیدم و دل چل گیسُ می بردم ! ...

حالا خیلی وقته که خاطرۀ گرد و خاک گرفتۀ مادربزرگ تو قاب عکس رو دیوار

قصّه ای برای گفتن نداره و

من شبا ، تا چشامُ رو هم می ذارم

صبح می شه !!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه هفدهم آذر 1386

مرد جوان روستایی، با قدی بلند و چشمانی آبی، موهای بور و چهره ای سفید سوار بر اسب قهواه ای خود شد و تمام دشت سبز بی انتها را زیر پا گذاشت! تاخت و تاخت و تاخت تا جاییکه نفس اسبش به شماره افتاد! بعد زیر درختی نشست و سیگارش را که همیشه نصفه می کشید روشن کرد! تمام فکرش را چیزی به خود مشغول کرده بود! چیزی از جنس دل!

در راه برگشت از میان دشت های سبز دوباره آن دختر زیبا را دید! همانی که به شدت شیفته ی او بود! دختری که در همان حوالی زندگی می کرد! اینبار تصمیمش را گرفت و همان شب به خواستگاری دختر رفت! همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه در شب عروسی وقتی جوان، تور را از روی عروس برداشت، با چهرۀ دیگری روبرو شد!! چهره ای نه چندان زیبا که بعدها فهمید دختر دیگر همان خانواده بوده!! دختری که مدت ها بود ازدواج نکرده بود و در واقع کسی به خواستگاریش نیامده بود!

غم بزرگی تمام وجود مرد جوان را فراگرفت! بهمین خاطر تا سالها بعد دیگر به روی زن نگاه نمی کرد و اسمش را به زبان نمی آورد! به او لقبی داده بود به زبان محلی به معنی «تقلبی» !! بعدها اگرچه از او صاحب چند فرزند شد اما همیشه غم بزرگی هراه مرد بود! غمی به بزرگی یک دشت!

 

پ.ن.1 : این قصه، غمنامۀ عموی پدربزرگ است! قصۀ سرسپردن و خاموش ماندن! قصۀ کهنۀ مرد شرقی! قصه ای که دیشب پدر برای چندمین بار برایم تعریف کرد!

 

پ.ن.2 : او را دیده بودم! پیرمردی بلند قد با چهره ای مصمم و جدی که غمی بزرگ هنوز در چشمانش موج می زد! پیرمردی که حافظه اش خوب کار می کرد و حتی اسم مرا در 98 سالگی بلد بود! و می دانست نوۀ برادرزاده اش هستم! پیرمردی که چند سال پیش در 102 سالگی فوت کرد!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

سرگیجه گرفتم بسکه تو این روزنامه های چپ و راست، موارد ضد و نقیض دیدم! بسکه از آدمای به ظاهر راستگو، دروغ شنیدم! بسکه هرکی قصه رو یه جور روایت کرد!

یه جنایت اتفاق میوفته اما چون باعثش تو دسته و گروه و جناح توئه، انگار نه انگار! از اونطرف کسی که تو دسته و گروه و جناح تو نیست، به خاطر کوچکترین کاری که ازش سرمی زنه محکومه!

و این وسط حقیقت یعنی کشک!!!

و این وسط منافع ملی و حقوق مردمی در درجه n ام اهمیت قرار داره! (و اگه رشته ت ریاضی باشه متوجه می شی که n روز به روز بیشتر به سمت بینهایت میل می کنه!)

این روزا این ترانه رو بیشتر درک می کنم :
«کسی به فکر مریم های عاشق

کسی تو فکر کوچ کفترا نیست!

به فکر عاشقای در بدر باش

که غیر از ما کسی به فکر ما نیست!!»

هنوز تو کوچه های این شهر بی سر و ته پُره از بچه هایی که طعم فقر و فرق رو باهم می چشن!! انوقت «ازمابهترون» دنبال سرلیست انتخاباتی می گردن!!!

اینا رو که می بینم می گم : لعنت به سیاست!

یه نفر تو قلبم داد می زنه : بشمار!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه دهم آذر 1386
حقوق بشر!!

آقای حقوق بشر!
نمی دانم بین فریاد بشر و گوش شما چند فرسخ فاصله ست؟!
اما می خواهم با آخرین نفس فریاد بزنم تا شاید بفهمید :
- در لبنان و فلسطین، صبح به صبح جنازۀ بچه هایی جمع می شود که حتی گفتن کلمۀ «کمک» را بلد نبودند!
- در بغداد، مادران هر روز عکس تازه ای از نوجوانان را به سینۀ دیوار می زنند و به سوگشان می نشینند!
- در افغانستان، کودکان و مردان وزنان از ترس عناصر «طالبان» شب ها با شهادتین به رختخواب می روند!
- پاکستان، زیر چکمه های ظلم «مشرف» له شده است!!
- در اروپا، نژادپرستی بیداد می کند!
- خاک آفریقا، هرروز چندین کودک گرسنۀ سوءهاضمه ای را می بلعد!
- آمریکا، رسم برده داری را در قالبی جدید تبلیغ می کند!
- و سراسر دنیا را بوی تعفن خشونت گرفته است!!
می خواهم با آخرین نفس فریاد بزنم تا شاید بفهمید!
هرچند نمی دانم بین گوش شما و فریاد بشر چند فرسخ فاصله ست؟!
آقای حقوق بشر!


پ.ن: دلم همانقدر که برای کودکان لبنانی و فلسطینی می سوزد، برای کودکان اسرائیلی هم می سوزد! جنگ بدترین اختراع ما آدم بزرگ هاست!!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه هفتم آذر 1386

 

پرنده

 

 امروز صبح وقتی بیدار شدم، یه پرنده گوشۀ پنجرۀ اتاقم نشسته بود! از تو رختخواب می دیدمش! یه پرنده که حتی اسمشم نمی دونستم!
می خواستم بهتر ببینمش! از جام بلند شدم! اما هنوز به پنجره نرسیده، پرنده با ترسی که تو چشماش موج می زد از گوشۀ پنجره پرید و رفت!
ببین ما آدما با پرنده ها چیکار کردیم که اینجوری از ما می ترسن! نمی دونم تو ذهن اونا ما چه شکلی هستیم؟! ولی می تونم حدس بزنم و خودم از این تجسم وحشت می کنم!
تو بچه گی هم هیچوقت اهل تیرکمون و شکار پرنده ها نبودم! یادمه اولین و آخرین باری که سراغ شکار پرنده ها رفتم با یکی از دوستام بود! دوستی که می خواست بزرگ بودنشُ با کشتن یه پرنده ثابت کنه!

کنار من ایستاد و با تفنگش یه گنجشکُ نشونه رفت! گنجشک که روی زمین افتاد، اونُ گرفت و دوتا انگشتاشُ دور سر اون حلقه کرد و با یه حرکت، سرشُ از تنش جدا کرد!

این خاطرۀ تلخ برای همیشه تو ذهنم  ثبت شد تا هیچوقت هیچ رغبتی به این کار نداشته باشم!
کاش دوباره می شد با پرنده ها دوست بشیم و زبون اونا رو یاد بگیریم! اونوقت من یه پرنده رو تو دستم می گرفتم و اون برام داستان سفرشُ تعریف می کرد!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه سوم آذر 1386