تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

 

بارون

 

دیروز بعد از ظهر بارون اومد! بر خلاف همیشه، از محل کارم تا خونه رو پیاده اومدم، زیر بارون!

یاد روزا و شبایی افتادم که با امیررضا لحظه های تنهاییمونُ قدم می زدیم و قدم می زدیم .... گاهی هم با بهونه یا بی بهونه سر صحبتُ وا می کردیم به یه گپ شیرین دوستانه! تو اون صحبتا گاهی با هم همعقیده بودیم و گاهی مخالف هم فکر می کردیم! اما چقدر محترمانه این مخالفتُ ابراز می کردیم! تموم وجودمون اضطراب بود که مبادا جوری مخالفتمونُ بگیم که طرف مقابل ناراحت بشه!!

کاش سیاستمدارای امروز ما هم یه بار، فقط یه بار باهم زیر بارون قدم می زدن!

یاد روزا و شبایی افتادم که با ایمان تو کوچه های شهر پا به پای هم می رفتیم و می رفتیم .... گاهی هم که به یه بستنی فروشی می رسیدیم، می ایستادیم و یه بستنی می خوردیم و به جماعتی که تو اون حوالی ما رو می دیدن و تعجب می کردن می خندیدیم! بعدها اگه گاهی از دست هم ناراحت می شدیم، به یاد لحظه های خوبی که با هم داشتیم خیلی زود همه چیزُ فراموش می کردیم!!

کاش سیاستمدارای امروز ما هم یه بار، فقط یه بار باهم زیر بارون قدم می زدن!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه سی ام آبان 1386

خواهر بزرگترم از جلوی اتاقم رد شد و مثه همیشه توی اتاقمو نگاه کرد! هر بار که از جلوی اتاقم رد می شه همینکار رو می کنه و این یعنی نگران منه!
مثه مادر که نگران منه وقتی شبا که از درد پاهاش خوابش نمی بره و میاد تا پتویی که از روی من پس رفته درست کنه و من بیدار می شم و به روی خودم نمیارم و با چشمای بسته نگرانیشُ حس می کنم!
مثه پدر که نگران منه وقتی داره روزنامه می خونه و اخبار مطلبی در مورد «سربازی» می گه و پدر نگاه نگرانشُ از صفحۀ تلویزیون می بره تو سطرای روزنامه تا کسی متوجه نشه و من متوجه می شم و به روی خودم نمیارم و بدون اینکه نگاش کنم، نگرانیشُ حس می کنم!

و مثه خود من که متقابلا نگران اونام!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و ششم آبان 1386

دلم می خواست یه سیگار بودم رو لب یه اعدامی که عمیق ترین پُک دنیا رو بهم می زد و دم آخری آروم می شد!

دلم می خواست یه فانوس بودم تو یه بندر دورافتاده که با روشن شدنم حتی شده یه کشتی هم سالم به ساحل می رسید!

دلم می خواست یه چراغ نفتی بودم تو خونۀ فقیرترین مرد یه ده که ارباب همۀ داراییشُ مصادره کرده بود!
دلم می خواست یه دسته هیزم بودم تو دستای یه چوپون ساده دل که تو سردترین شب سال خودشُ گرم می کرد!

دلم می خواست یه کرم شبتاب بودم که به خیال خودم یه تنه می رفتم به جنگ این شب ناتموم!

دلم می خواست یه چراغ بودم سر یه گذر و اولین قرار یه زوج عاشقُ نوربارون می کردم!

اما همیشه هم دلم نمی خواست روشن بودم!

دلم می خواست یه فندک بودم تو دست یه شکنجه گر زیر پای یه زندانی که هیچ وقت روشن نمی شدم!

دلم می خواست یه چراغ قوه بودم تو دستای یه پاسبون که وقت فرار آخرین یاغی کوچه ، واسه همیشه خاموش می شدم!
دلم می خواست ...

راستی تو می دونی چرا همیشه ما دلمون می خواد اما نمی شه؟!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
من
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه نوزدهم آبان 1386

ساعت از نیمه شبم گذشته!
اما من خوابم نمیاد!

روتختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم!

تو سرم یه پادگان سوال نپرسیده رژه می رن!

سوالای غیرمجازی که پرسیدنشون بدون شک این سر تب کرده رو به باد می ده!
سوالای سمجی که مثه کنه های این پتوی کهنه ، به مخم چسبیدن و هیچ جوری رهام نمی کنن!

سوالای داغ داغ تازه ...

سوالای خاک خورده ی قدیمی ...

سوالای ...

تو همین فکر و خیالام که صدای نخراشیدۀ فرمانده ، رشتۀ افکار من و چرت بغل دستیمُ با هم پاره می کنه :
«گروهان به خط!!»

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
 

دلم برای کودکی ام تنگ شده!

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده!

برای خانه مان که برای کوچکی من خیلی بزرگ بود! و باغچۀ گوشۀ حیاط با آن گل های عزیز کردۀ مادرم که بخاطر لگد کردنشان با توپ پلاستیکی کودکی ام بارها تنبیه شدم! و پشت بامی که شب ها از گربه هایش می ترسیدم!

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده!

برای بازی های ظهرهای بی عابر در کوچه هایی که بوی شرجی می داد با آن آفتاب بی مروت که زمین را داغ کرده بود تا پاهای کودکی ام تاول بزند! برای همبازی هایم که چقدر ساده بودند و مثل من بزرگ ترین غمشان پاره شدن توپ بازیمان توسط مرد همیشه عصبانی همسایه بود!

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده!

برای مادربزرگ که همیشۀ خدا دست های حنا زده اش بوی ریحان و عطر حلوا می داد! و عکس های قدیمی اش که در آن ها صورتش چروک نداشت و در کنار جوانی پدربزرگ ایستاده بود و لبخند می زد! برای پدربزرگ که همیشه پیپ می کشید و آن اخم هایش که انگار هیچ وقت نمی خواست بازشان کند و بزرگی دست هایش که کودکی مرا در آغوش می گرفت!

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده!

برای پدر که جوان بود و حوصلۀ مرا داشت و بعدازظهرها مرا به پارک کوچک محله مان می برد که از تمام پارک های دنیا برایم بزرگ تر و عزیزتر بود! برای مادرم که شاداب بود و پاهایش درد نمی کرد و لباس های مرا خودش می دوخت با آن چرخ خیاطی که من خیلی دوستش داشتم!

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده!

برای خودم که هنوز ساده بودم و قسم هایم هنوز به خدایی بود که نزدیکش بودم و دعاهایم را می شنید و مادربزرگ را زنده نگه می داشت حتی با آن قلب مریضش! و برای تو که هنوز مهربان بودی و با آن خنده های ریزریز به اشتباه بازی کردن من می خندیدی و هنوز قشنگ روزگار من بودی!

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده!

برای آن روزهای بی بازگشت!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه دوازدهم آبان 1386
 

ویکتور لیدیو خارا

« پنج هزار نفر از ما اینجا هستیم!

در این بخش کوچک شهر ، ما پنج هزار نفریم!

اما من به این فکر می کنم که همۀ ما چند نفریم؟!

همۀ شهرها ، همۀ کشور؟! »

وقتی آوردنش ، گیتارش دستش بود و داشت آواز می خوند! سربازا با قنداق تفنگ می زدن پشت دستش اما اون دستاشُ رو دستۀ گیتار حرکت می داد و تو آوازش گزارش کودتا رو می داد :

« شش نفر از ما گم شدند!

چونان ستارگانی که در آسمان گم شده باشند!

یکی مرده ، دیگری کتک خورده!

چهار نفر می خواستند به وحشت خود خاتمه بدهند!

یکی با پریدن به هیچ!

یکی با کوبیدن سرش به دیوار! »

آوردنش و بهش دستور دادن دستاشُ رو میز بذاره! می خواستن جواب آوازُ با تبر بدن!! با یه حرکت سریع انگشتای دست چپشُ قطع کردن و بعد نوبت دست راستش شد! رو زمین افتاد! افسر طرفش رفت و گفت : « حالا برو برای مادرت بخون! »

ویکتور به سختی بلند شد و به سمت جماعتی که تو استادیوم شیلی گیر افتاده بودن رو کرد و گفت : « ما خواست این فرمانده را برآورده خواهیم کرد! »

« آن ها برنامه هایشان را با صراحت پیش بردند!

هیچ چیز جلودارشان نبود!

 برای آن ها خون مساوی مدال بود!

و سلاخی ، عملی قهرمانانه محسوب می شد!

آه ، خدایا ، این دنیایی است که تو آفریدی؟!  »

هر پنج هزار زندونی باهاش آواز می خوندن و صداشون تو استادیوم می پیچید. یکی از افسرا فریاد زد : « خفه ش کنید! » دو تا سرباز دویدن. یکی گیتارشُ از لای دستای قطع شدش بیرون کشید و یکی با قنداق تفنگ به صورتش کوبید! ویکتور دوباره افتاد زمین. مشت و لگد سربازا که تموم شد ، با تقلای بیشتری از جاش بلند شد و خون دهنشُ تف کرد و دوباره خوند :

« خون رئیس جمهور همراه ماست!

کوبنده تر از بمب ها و مسلسل ها!

مشت هامان دوباره کوبنده خواهد شد! »

رگباری از مسلسل شنیده شد! به زمین افتاد! بعد صدای رگبارای دیگه شنیده شد که اینبار سمت بقیه شلیک می شد! لا به لای صدای گلوله ها ، یه صدای ضعیف بود که هنوز داشت آواز می خوند :

« چقدر سخت است آواز خواندن!

وقتی باید از وحشت بخوانی! »

روز بعد جنازۀ «ویکتور لیدیو خارا» هنرمندی که تو تموم سالای انقلاب شیلی علیه استعمار گیتار زد تو یه جاده تو حومۀ «سانتیگو» پیدا شد! تو تن ویکتور 34 تا گلوله بود و دستاش انگشت نداشت! پینوشه ، رئیس دولت کودتا اعلام کرد که «خارا» دیوونه بوده و خودش خودکشی کرده!!!

 

پ.ن.1: پینوشه : دیکتاتور قاتلی که هنوز زنده است و با پولی که از مملکت چاپیده تو اروپا زندگی می کنه! گاهی قضات دادگاهای بین المللی قلقلکش می دن اما به علت کهولت سن ، دکترا از رفتن به دادگاه منعش کردن! و به همین دلیل انسانی از مجازات در رفته!!

پ.ن.2: برای امیررضا ی عزیز که دوست داشت از پینوشه بیشتر بداند

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در سه شنبه هشتم آبان 1386

"فرهاد مهراد"

 

کامپیوترم روشنه و صدای «فرهاد» میاد که :

«تو فکر یک سقفم!

یه سقف بی روزن

یه سقف پا بر جا

محکم تر از آهن! ... »

صدای «فرهاد» منُ با خودش می بره به این فکر که تو فکر یک سقف باشم! سقفی که بر عکس نوشتۀ امیررضا پولشُ خودم داده باشم و فکر کنم مال خودمه تا توش بشینم و یه چایی راحت بخورم و به صدای «فریدون» یا «فرهاد» یا هر صدای بیدار دیگه ای گوش کنم!
لباسامُ می پوشم!

از اتاقم که پامُ می ذارم بیرون چشمم می خوره به صفحۀ تلویزیون و دختر بچه ای که می گه: «باید یه سقف خوشگل بکشم ، یه سقف محکم!» و این بهم امید می ده تا راه بیافتم تو کوچه های این شهر بی انتها با شوق رسیدن به یه سقف که ترجیحا محکمم باشه!
هدفون تو گوشمه و «فرهاد» هنوز داره می خونه!

از کنار یه روزنامه فروشی رد می شم و تیتر یه روزنامه نظرمُ جلب می کنه :
«وزیر مسکن : ساکنین شهرهای بزرگ انتظار خانه دار شدن نداشته باشند!»

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در دوشنبه هفتم آبان 1386