مشتمُ گره کردم و گفتم : آزادی!
یه دختر ، با لباس و آرایشی که حال آدمُ بهم می زد ، سمت چپ من ایستاد و دلخور از اینکه چرا نمی تونه بدون روسری بیرون بیاد ، مشتشُ گره کرد و گفت : آزادی !
یه پسر ، سمت راست من با قیافیۀ مریخی ، ناراحت از اینکه چرا بخاطر صدای بلند موزیک ماشینش جریمه شده ، مشتشُ گره کرد و گفت : آزادی !
چند تا مشت دیگه که با همین نوع آزادی بلند شد ،
من مشتمُ پایین آوردم ،
نشستم و یه دل سیر واسه خودم و آزادی گریه کردم !
«ای غنیمت ، ای مقدس ، واژه ی شکنجه دیده
حتی از طنین اسمت ، رنگ تاریکی پریده!
تا ابد به تو رسیدن ، واسه بیداری دلیله
ای تو زیتون و کبوتر ، ای همیشه پشت میله!»
پ.ن : ترانه ی آزادی اثر یغما گلرویی در کتاب رقص در سلول انفرادی
سلام کوچولو !
نمي دونم چند سال ديگه به دنيا مياي ؟!
نمي دونم اون موقع آدما چطورين ؟!
نمي دونم دنيايي که تو قراره توش پا بذاري چه شکليه ؟!
حتي نمي دونم تو با دنيات چطور رفتار مي کني ؟!
امّا بذار حالا برات بنويسم !
تا به من چند تا قول کوچولو بدي
قول بده تو فردايي که به دنيا مياي ، آدما رو دوست داشته باشي
فارغ از نژاد و مسلک و تفکّر !
که دوست داشتن ، اولين پلّه ی آدميّته !
قول بده به خاطر يه وجب خاک و به دستور هيچ ديکتاتوري با يه آدم ديگه که نمي دوني کيه و چه آرزوهايي داره ، نجنگي !
اين بزرگترين خطاي دنياي ما بود!
قول بده به هر چيزي که تو جهانه احترام بذاري
مثه درختا ، حيوونا ، ...
کاري که تو دنياي ما فقط يه تيکه از يه شعر بود : "و درخت را نماز بريم !"
اصلاً بذار راحتت کنم !
قول بده جوري زندگي کني که قلبت مي گه !
چون مي دونم تو قلب کوچيک تو هيچ نشونه اي از سياهي نيست
پس قول بده سفيد باشي و سفيد زندگي کني !
از وقتی به دنیا میان همه به چشم عروس بهشون نگاه می کنن!
دخترا رو می گم!
براشون هزار جور خواب و خیال می بینن و گاهیم پسرعمویی ، پسرخاله ایی ، کسی رو پیدا می کنن و سفرۀ عقدشونُ تو آسمونا پهن می کنن!
توبچه گی تا تونستن یه چیزی دست بگیرن ، یه عروسک می دن دستشون که می شه تموم دنیاشون! همینجوری کم کم بزرگ می شن. به عروسکشون مثه یه بچه نگاه می کنن. می خوابوننشون. بهشون غذا می دن و هزار جور کار دیگه!
همیشۀ خدا هم ته قصه هایی که براشون می گن ، یه سوار شیکپوش میاد و دختر قصه رو با خودش می بره ددر! اگه یه کاری هم برای بابا ، مامان یا کسی انجام بدن ، همه برای تشکر می گن : «ایشالله تو عروسیت!»
انوقت به یه سنی که می رسن که می فهمن این عروسکی که مثلا بچه شونه باید یه بابایی هم داشته باشه! یا وقتی یه پسر پیدا می شه که اونا رو متوجه خودش می کنه! یا حتی وقتی یه نیاز تو دلشون ، حرفاشون یا نگاشون مشخص می شه ، همه سرزنششون می کنن که چرا ...؟!
این چرا رو باید از اونایی پرسید که این فکرا رو زودتر از اونی که باید ، تو ذهنشون می کارن!
فمینیست نیستم. اما اگه منطقی باشیم باید بهشون حق بدیم!
چقدر بدم میاد از این شعرای پست مدرن! شعرای بی شعوری که بدرد همون اهالی پست مدرن می خورن! شعرای بی سر و ته! شعرایی که حرفی برای گفتن ندارن و رسما زیر خط کمربند سیر می کنن! شعرای فقط موزون و مقفا!
شعرای لبریز از نقطه چین! لبریز از حروف بی پایان مثه : «می ... / ن .../ بر ... »!
شعرایی که این روزا کتابای زیادی رو تو بازار اشغال کردن! کتابایی با اسم های عجیب و غریب و نه چندان شاعرانه مثه : «یک استکان قورباغه»!
شعرای خوش خط و خالی که بعد از صدبار خوندنم چیزی ازشون نمی فهمی! مثه حبابی که اگه بهش دست بزنی نابود می شه و فقط باید از دور تماشاش کنی!
جالب اینجاست که یه عده آدم ساده هم اینا رو می خونن و فکر می کنن چون چیزی ازش نفهمیدن حتما شعر قوی و پر محتوایی بوده!! و برای اینکه کسی متوجه عدم درکشون از شعر نشه ، مرتب هم به به و چه چه می کنن و می شن مرید شاعری که خودشم چیزی از شعراش نفهمیده!
چقدر بدم میاد از این مرید و مراد بازیا!
شعر زیر یه نمونه از همین شعراست. خوندنش وقتی جالب تر می شه که بدونی شاعرش از اساتید یکی از دانشگاهای کشورمونه!!
----------------------------------------------
"جيز... جيز... جيز... سرخ مي شود
تابلوي رنگ روغني که نيست
بچّه اي که دست زد به جيزها!!
مهره اي که سوختم نمي گريست
مي خورم به تکـّه هاي گوشتت
مي خورم به خوابهاي يک جسد
گريه مي کنم ، تو مرده اي! چرا؟!
عقل من به هيچ جا نمي رسد ...
وقتی به دنیا اومد ، پدر برای اینکه دستای زبرش پوست لطیف بچه رو اذیت نکنه ، روی بزرگترین آرزوی زندگیش پا گذاشت و اونُ فقط از تو بقل مامانش نگاه کرد!
وقتی تونست بگه «بابا» ، پدر صبحا زودتر از خونه بیرون رفت و شبا تا دیروقت کار کرد تا از همون موقع برای آیندۀ پسر سرمایه گذاری کرده باشه! اگرچه اینکار ، اونُ از دیدن عزیزترین فرد زندگیش محروم می کرد!
وقتی گریه کرد ، پدر ، اخماشُ تو هم کشید و با صدای کلفتش گفت : «مرد که گریه نمی کنه!» تا پسر گریه نکنه! اگرچه خودش بارها از بی رحمی دنیا تو تنهایی گریه کرده بود اما طاقت دیدن اشکای پسرُ نداشت!
یه بارم وقتی با دوچرخه کوچه های دور از خونه رو می چرخید ، پدر یه کشیده بهش زد! یعنی حاضر شد تو ذهن پسرش یه «دیو» باشه اما اتفاقی برای اون نیافته یا آینده ش تباه نشه!
آخرین بارم همین چند روز پیش بود که چیزی از پدر خواست و پدر فقط سکوت کرد و به فیش حقوقش خیره شد!
اما اون روز دیگه روز انتقام پسر بود! با همۀ جراتش جلوی پدر وایساد و یه جملۀ تیز و دردناک گفت : «تو برام غریبه ای بابا ، تو هیچ کاری برام نکردی!»
پسر که رفت ، پدر مثل همیشه بغضشُ خورد و اشکاشُ تو حوض چشماش نگه داشت! بعد رو یه تیکه کاغذ نوشت: «برای پسرم که هیچ کاری براش نکردم!» و اونُ به سند موتوری که با تموم حقوق اون ماهش برای پسر خریده بود ، سنجاق کرد!
آقایان مسول دانشگاه آزاد!!!اسلامی!!!
چرا فکر می کنین مشکل جوون امروز تو پوشش و ظاهرشه؟!
چرا فکر می کنین با پوشیدن یا نپوشیدن یه لباس یه نفر آدم هست یا نیست؟!
آخه پوشیدن یه کت و شلوار بنفش با کفشای زرد!!! چقدر می تونه یه جوونُ عوض کنه؟!
من بعنوان یه جوون که تو همون دانشگاه درس خوندم این حرفا رو می زنم :
مشکل امروز ما لباس نیست! مشکل امروز ما تضادهاییه که تو ذهنمون در مورد اتفاقات اطرافمون شکل می گیره! نه فقط تو دانشگاه که حتی تو کل کشورمون همینطوره! مثلا :
می گن آزادی بیان داریم! (صبق اصل 23 قانون اساسی) ولی وقتی یه مجری تلویزیون در مورد یه مطلب ساده (اونم نه در مورد چرایی که در مورد چگونگی انجامش) سوال می کنه ، ممنوع التصویرش می کنن!
می گن زن ها در کشور ما حق و حقوق و ارزش دارن اما لایحه ای می دن که طبق اون مردا برای گرفتن زن دوم دیگه نیازی به رضایت نامۀ زن اول ندارن!
می گن تفتیش عقاید نداریم! (طبق اصل 24 قانون اساسی) یعنی کسی بخاطر طرز فکرش مواخذه نمی شه! اما اساتید دانشگاه ها رو (مثه دو استاد دانشگاه تهران) بدلیل دگراندیشی از کار برکنار می کنن!
و همینجوری می شه هزارتا تضاد دیگه رو عنوان کرد! همین تضادهاست که ما رو سردرگم کرده تا جایی که حتی یه حرف ساده رو هم نمی تونیم درست باور کنیم و آخرشم با شک و شبهه رهاش می کنیم!
مشکل اینجاست که باورها و اعتقادات ما مورد تعرض قرار گرفته! نه توسط کاریکاتوریست دانمارکی! نه توسط سلمان رشدی (که اتفاقا خیلی هم شبیه جوون ایده آل شما تو عکس ، لباس می پوشه!) نه توسط کارگردان فیلم «بدون دخترم هرگز»! بلکه دقیقا توسط خود شما! خود شمایی که مسولین!
این شمایین که با تناقضات رفتاری تون اعتقادات ما رو نشونه رفتین و حالا احساس می کنین با تهاجمات فرهنگی دشمن از راه بدر شدیم و می خواین با تغییر لباسمون به راه راست هدایتمون کنین!!
مشکل ما و حتی خود شما با دروغگوییهاتون ، با بی عدالتیهاتون شما ، با پارتی بازیهاتون ، با حق الناس خوردنهاتون ، با ریاکاریهاتون ، با هزار و یکجور خلاف شرع کردنهاتون در عین ادعاهای مسلمونیتون شروع شده و ادامه داره!
حق داره اون شاعر که دلش از عصر ما بگیره و بگه :
«عصر از اصلی رمیدن ، اصل غلتیدن به فرعی
عصر دین را سر بریدن ، با اصول ذبح شرعی!»
حالا ، شما مسول دانشگاه آزاد!!! اسلامی!!! واحد «ن-آ» ، شمایی که با این طرح می خوای به ما درست بودن رو یاد بدی ، به چند سوال من جواب بده :
آقای «س» ، معاون دانشگاه ، شمایی که دم از عدالت می زنین! ، چرا بعد از مهلت ثبت نام و رد کردن خیلی از خونواده هایی که بهر دلیل دیر اغدام کرده بودن وقتی آقای «م-چ» که همشهری شماست مراجعه می کنه ، ثبت نامش می کنین؟!
آقای «گ» ، مسول خوابگاه برادران ، شمایی که دم از صداقت می زنین! ، چرابه بچه های ترم پنج می گین طبق بخشنامه تا چهار ترم بیشتر خوابگاه ندارن اما به آقای «ح-ر» چون عضو بسیج دانشگاهه تا سیزده ترم خوابگاه می دین؟!
آقای «ش» ، مدیر گروه ، شمایی که دم از عدالت می زنین! ، چرا بعد از مهلت حذف و اضافه و رد کردن دانشجوهایی که به هر دلیل نتونسته بودن واحد بیشتر بگیرن و برای گرفتن یه واحد التماس می کردن ، درس معادلات دیفرانسیل آقای «س-ش» رو براش عوض می کنی تا با استاد راحت تری این درسُ پاس کنه؟!
آقای «ن» ، مسول حراست دانشگاه ، شمایی که دم از عدالت می زنین! ، چرا همۀ دختر و پسرایی که با هم دوستن کمیته انضباطی می شن اما برای آقای «س-ی» که به همین جرم گرفته شده بود به دلیل دوستی پدرش با شما هیچ اتفاقی نمی افته؟!
و در نهایت آقای «الف» ، رییس دانشگاه ، شمایی که دم از وجدان کاری می زنین! ، چرا هیچ وقت تو دفتر کارتون حاضر نیستین؟!
این تنها بخشی از تناقضات رفتاری شما بود!
بهتره به جای عوض کردن ظاهر ما ، باطن خودتونُ عوض کنین تا هنوز این نصف و نیمۀ باقی موندۀ اعتقادات ما از بین نرفته!
شب یعنی نفسای خستۀ پدرم تو خواب ، بعد از یه روز سخت کاری!
شب یعنی درد ناتموم پاهای مادرم که خبر شوم " روماتیسمُ " می دن!
شب یعنی رؤیاهای سیاه وسفید خواهرام با آینده هایی مبهم!
شب یعنی من
و تاریکی که پشت همین پنجره کمین کرده!