تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

همیشه برای اینکه کاری رو انجام بدیم ، دنبال یه راهی می گردیم! فکر می کنیم حتما باید یه راهی جلوی پامون باشه تا یه کاری انجام بشه. اصلا حاضر نیستیم خودمونم یه تکونی بخوریم.

شاید علتش تو قصه هایی باشه که تو بچه گی برامون تعریف می کردن که آخر همه شون یه پهلوون از راه می رسید و همه چیزُ درست می کرد و راه و چاهُ نشون می داد!

بهرحال این اشتباهه که دست رو دست بذاریم و بشینیم منتظر اینکه یه راهی جلو پامون قرار بگیره.

هیچ راهی وجود نداره! راه ، تنها با رفتنه که ساخته می شه!

وقتی تو جاده ای قدم می ذاری ، وقتی تصمیم به انجام کاری می گیری ، وقتی می خوای بری ، همون موقعه که راه بوجود میاد. واسه همینه که می گن :«خواستن ، توانستنه»

یادمه دوران دبیرستان یکی از معمای خوش ذوق ، یه نوشته ای رو خوش خط توی دفترش نوشته بود. یه جمله از نیچه که می گفت :«کسانی که از ترس نرسیدن می ایستند ، همیشه می ایستند!»

پس نباید بایستیم. باید شروع کنیم به رفتن تا مسیر زندگی مون پر از راه بشه و بخوایم تا چراغای روبرومون همیشه سبز باشه!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه سی و یکم شهریور 1386

ناراحت نشو ، این یه واقعیته که ما شبیه تاکسی هستیم!

هر وقت کسی ، یه جایی خواست به یه چیزی برسه مثه یه تاکسی خوب جلوی پاش وایسادیم و سوارمون شد و اونُ به مقصدش رسوندیم!

حالا خواسته یا ناخواسته ، نتونست یا نشد یا نذاشتن ، به وعده هاش عمل نکرد و تمام تلاش و امید ما به هدر رفت!

اما نزدیکیای دور بعد ، خودش یا یکی دیگه یا کسای دیگه بازم همون وعده ها یا وعده های جدید دادن و ما دوباره شدیم یه تاکسی خوب!

منظورم فقط مناصب سیاسی نیست! حتی تیمای فوتبالمونم همینطورن!

چشماتو وا کن و به حرفام به طور کلی فکر کن تا این واقعیت تلخُ درک کنی که:

ما شبیه تاکسی هستیم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386

شهریار

 

گاهی آدما با یه نگاه عاشق می شن! نه تنها عاشق که اونقدر شوریده و آشفته می شن که خوردن و خوابیدنُ فراموش می کنن! خونه و زندگیشونُ ول می کنن و سر به بیابون می ذارن!

«شهریار» هم از همین طایفه بود!

جوون خوش تیپ و آینده داری که دانشجوی پزشکی بود و آینده ی درخشانی منتظرش بود!

سالای آخر تحصیلُ می گذروند و همه داشتن به اسم «دکتر محمد حسین بهجت تبریزی» عادت می کردن! اما برق یه نگاه همه چیزُ بهم ریخت!

دانشجوی جوون ما عاشق شده بود!

تا اینجای کار ایرادی نداشت. اینکه یه جوون دانشجو عاشق شده بود خیلی هم خوب بود اما دل معشوق قصۀ ما جای دیگه بود!

جوون  دانشجو زیر همه چیز زد و دانشگاه و پزشکیُ رها کرد و سر به بیابون گذاشت!

یه بارم رفت یه کوهی که خودشُ از بالای اون پرت کنه پایین! اما یه چوپون دستشُ گرفت و گفت :«بیا چند روزی با من زندگی کن! بعد اگه خواستی خودکشی کن!»

اما همین چند روز حکمت سادۀ چوپون کار خودشُ کرد! نه اینکه جوون ، عشق و عاشقی رو فراموش کنه ، نه! اما به عشق خودش وسعت داد و از «محمد حسین بهجت تبریزی» به «شهریار» رسید.

تو اون روزایی که «شهریار» به شهرتی رسیده بود و اعتباری واسه خودش کسب کرده بود ، یه روز یه مهمون عزیز به دیدنش اومد!

معشوق بود که اومده بود تا معجزۀ خودشُ به چشم ببینه! شهریار اما فی البداهه سرود :

«آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا ، حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی!

سنگدل این بیشتر می خواستی ، حالا چرا؟»

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

نباید زود قضاوت کنیم وتصمیم بگیریم! اینُ همه می دونن و به ظاهر قبول دارن اما :

اینطرفیا تا یکیُ میبینن که ریش داره می گن بسیجیه و ازش یا می ترسن یا متنفرن! تا یکیُ می بینن که ظاهرش ساده ومعمولیه می گن حزب الهی خفنه و پیشش حرف مورددار نمی زنن!

اونطرفیا هم تا یکیُ می بینن که ژل زده می گن ژیگول و بچه قرتیه و می خوان بازداشتش کنن! تا یکیُ می بینن که ریششُ می زنه می گن طاغوتیه و بی دین و ایمون و می خوان ارشادش کنن!

من همه جوره آدم دیدم ، از ریشوی از خدا بی خبر تا بی ریش مؤمن ، از ژل زدۀ حیوون تا بسیجی آدم!

این ظاهری که می بینیم نمی تونه و نباید ملاکی برای قضاوتمون باشه و کسی رو اینور مرز یا اونور مرز بندازه! اصلا همین مرز بندیای بی دلیله که ما رو از هم جدا کرده تا جایی که حتی حرفای همدیگه رو نمی فهمیم! در مورد یکی از روی ظاهرش قضاوت می کنیم و اینور یا اونور مرز می ندازیمش و بعد حرفاشُ اونجوری می شنویم که می خوایم ، نه اونجوری که می گه!

جایی خوندم که  : « فاصلۀ بین حق و باطل چهار انگشت است. پس این فاصلۀ کوتاه را همیشه در قضاوتت رعایت کن »

به نظرم باید این جمله رو یه جایی نوشت که همیشه جلوی چشممون باشه تا یادمون نره که اونی که می بینیم ، همۀ حقیقت نیست!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

نمی دونم چرا همیشه فکر می کنیم آدما یا سیاهن یا سفید؟!

اگه یکی یه کار خوبی برامون انجام داد ، می شه اسطورۀ زندگی و الگومون! حتی حاضر نیستیم بدی های آشکارشُ ببینیم و قبول کنیم. مدام خودمونُ گول می زنیم که نه اینطور نیست و حتما یه جور دیگه بوده و من اشتباه می کنم!

از اونطرفم اگه کسی یه بار یه اشتباهی مرتکب شد ، تا آخر عمر ازش نفرت داریم و هر کارشُ حمل بر بدی و بد خواهی می کنیم و حتی خوبیا و لطفشُ یه توطئه برای یه کار بد دیگه می دونیم یا دست کم ندیده می گیریم!

همین می شه که اگه یه آدم سفید یه گناه سیاه انجام بده و ما بالاخره باور کنیم ، نسبت به همه چیز بدبین می شیم و دیگه هیچ چیزُ قبول نداریم و به زمین و زمون مشکوکیم!

و اگه یه آدم سیاه یه کار سفید انجام بده و ما به هر صورت باور کنیم ، سردرگم و گیج می شیم و الگو یا حتی ایده ها و نظراتمون تغییر می کنه! و بعد یه زخم بزرگ به اسم ناباوری همیشه همراهمون می مونه!

این مشکل همۀ آدماییه که مثه من ایده آلیستن!

پس جریمۀ زندگیمُ روزی صدبار می نویسم : نه سفید ، نه سیاه ، همه خاکسترین!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

حتما تو هم این کلمه رو یا خیلی شنیدی یا خیلیا رو دیدی که این کلمه لق لقۀ زبونشونه!

عکسای کورش و تخت جمشیدُ تو خونه شون نگه می دارن و گردنبند فروهر می ندازن گردنشون و هزار ادا و اطوار دیگه!

اما تا حالا ازشون پرسیدی تو که وطن پرستی چرا یه دست لباس وطنی نداری؟!

تا حالا پرسیدی تو که ادعای وطن پرستی داری چرا جنس وطنی نمی خری؟!

پرسیدی تو که اسم وطن پرستُ رو خودت گذاشتی چرا حتی کشِ موی سرت خارجیه؟!

و همینجوری می شه هزارتا چرای دیگه ازشون پرسید!

می دونم و قبول دارم بعضی یا همۀ جنس و لباسای وطنی ، کیفیت همترازی با نمونه های وارداتیش ندارن اما یادمون باشه داریم در مورد وطن پرست صحبت می کنیم! یعنی کسی که وطنشُ می پرسته و همه جوره دوست و قبولش داره.

اما وطن پرستی امروز ما خلاصه شده تو رأی ندادن موقع انتخابات و پاک کردن آرم وسط پرچم و پریدن از روی آتیش چارشنبه سوری! وقتی هم اسم جنگ میاد به بهونۀ مخالفت با حکومت پای خودمونُ عقب می کشیم! یعنی حتی حاضر نیستیم برای وطنمون بجنگیم!!

کاش وطن پرستی واقعی رو از چینیا یاد می گرفتیم که بعد از یه فاجعۀ ملی ، از هیچ کشوری کمک نگرفتن و روپای خودشون وایسادن و رسیدن به حالایی که همۀ دنیا رو قبضه کردن!

کاش بیشتر از اینکه ادای وطن پرستیُ در بیاریم ، وطن پرست واقعی باشیم!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه هفدهم شهریور 1386

متفکّرا و روشنفکرای ما رو می بینی؟!

مثه پیرزنای هفتاد ساله کنج خونه لم دادن و مثلا از بدبختی من و تو می نویسن!

اما تو بگو یه مرد توشون پیدا می شه بجای زر زدن و نوشتن ، آستین بالا بزنه و کاری کنه؟

انوقت یه عدّه آدم ساده ، چشم و گوش بسته دل دادن به چرندیاتشون و واسه شون یقه پاره می کنن! بدون اینکه حتی یه کلام به حرفاشون شک کنن! بدون اینکه لااقل یه ذرّه فکر کنن!

عادت کردیم دیگه! عادت کردیم که یکی فکر کنه و ما مثه آهو دنبالش راه بیافتیم و هر چی گفت تکرار کنیم!

یاد این شعر قشنگ از یغما گلرویی افتادم :

به رنگ ِآسمون شک کن ، تماشا داره تردیدت

شاید جادوی شب باشه ، شکوه ِنور ِخورشیدت!

حالا تو هم اگه گوشِت با منه ، یه بار ، فقط یه بار به حرف این جماعت شک کن!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

هر وقت می شنوم کشوری مستعمرۀ کشور دیگه ایه ، خیلی دلم می گیره!

ببین کار ما آدما رو که از برده داری فردی به برده داری گروهی رسیدیم! این اولین پلۀ سقوط آدمیته!

هر وقت می شنوم و می بینم آدمایی خودشونُ برتر از بقیه می دونن و آدمای دیگه رو به هر دلیلی پایین تر و پست تر ، از این که منم مثه اونا آدمم حالم بهم می خوره!

ما همه موقع تولد یه جور بدنیا میام و موقع مرگ یه جور دفن می شیم. این خودش بزرگترین دلیل برابریمونه! اینکه بین تولد تا مرگ تو کدوم کشور و با چه آداب و رسوم و با چه رنگ پوستی زندگی می کنیم اصلا مهم نیست. مهم اینه که چقدر آدمیم و چقدر برای حفظ صفات آدمیت تو وجودمون تلاش می کنیم!

همیشه با بوجود آوردن مرزایی مثه نگاه و جناح و کشور و رنگ و ... خودمونُ از هم جدا کردیم و تکبّر و خودخواهیُ به زندگیمون راه دادیم!

ما خارج از این مرزا همه شبیه همیم. همونجوری که موقع تولد و مرگ چون خارجیم از این مرزا ، شبیه همیم و با هم برابریم.

قبول برابری ما رو به هم پیوند می زنه و عشقُ بین ما بوجود میاره و عشق ضامن نجات جهان می شه!

پس محکم تر از قبل فریاد می زنم : برابری!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه دهم شهریور 1386

دقت کردی تو خیابونامون هیچکی به هیچکی لبخند نمی زنه!

همه یه جوری رفتار می کنیم که انگار با هم قهریم!

انگار بقیه منتظر یه فرصتن تا تیکّه پاره مون کنن! مثه گرگا تو زمستون ، روبروی هم می شینیم و فقط مراقبیم خوابمون نبره!

هیچکی با هیچکی حرف نمی زنه! اصلا انگار با هم زندگی نمی کنیم! انگار یادمون رفته چند هزار سال پیش ، اجدادمون برای چی از غارا بیرون اومدن!

اجداد ما زندگی شاید به صرفه تر ولی تنهای توی غارُ به زندگی دسته جمعی ترجیح دادن چون حرفای زیادی برای گفتن به هم داشتن! اما حالا ما تو این زندگی دسته جمعی برای خودمون غار درست کردیم!

روی صحبتم هم اول با خودمه که حرفامُ فقط تو غار این وبلاگ می زنم!

ما با هم حرف نمی زنیم و این مشکل بزرگیه!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه هفتم شهریور 1386

وقتی تازه می خواستم رانندگی یاد بگیرم ، با پدر می رفتیم به یکی از خیابونای خلوت نزدیک خونه!

با راهنماییای پدر شروع می کردم :

دنده1 ... دنده2 ... دنده3 ...

ولی تا می خواستم دندۀ ماشینُ 4 کنم ، پدر بهم نهیب می زد که : تو هنوز بچه ای و رانندگی رو هم خوب یاد نگرفتی پس باید آروم حرکت کنی!

حالا بزرگ شدم و رانندگی رو هم خوب یاد گرفتم

ولی وقتی می رم تو خیابون و می خوام دنده رو از 1 و 2 و 3 برسونم به 4 می خورم به این ترافیک لعنتی و باز باید سرعتمُ کم کنم!

لعنت به ترافیک ، برای من دندۀ ماشین هیچ وقت 4 نشد!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه سوم شهریور 1386