تبليغاتX
پروانه ای در مُشت

وقتی دبستان می رفتیم ، تو هر نیمکت کلاس سه نفر می نشستن و کلاس ما سه ردیف داشت و یکی از سه کلاس مدرسه بود!

به راهنمایی که رسیدیم برای رفتن به یه مدرسۀ خوب باید با یه عالمه از همسن و سالای خودمون رقابت می کردیم! اونم تو یه امتحان کنکور!

موقع رفتن به دبیرستان که تازه بعد از یه عالمه رقابت درسی کنکوری ، باید مصاحبۀ حضوری هم می شدیم!!

بعد هم که رسیدیم به قصۀ کهنۀ کنکور و خیل عظیم داوطلب و آویزون شدن به این کلاس و اون کلاس و این آموزشگاه و اون آموزشگاه!

بهرحال وارد دانشگاه شدیم و به هر زحمتی بود بین انبوه هم رشته ای های هم ورودی ، درسُ تموم کردیم!

حالا می فهمیم که دیگه لیسانس هم فایده نداره و باید بازم با یه عالمه داوطلب برای رسیدن به فوق لیسانس رقابت کنیم! اونم تو یه کنکور دیگه!!

انگار زندگی ما با کنکور گره خورده!

واسه همینه که می گم ما نسل سوخته ایم!

نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

چقدر از این کلمه متنفرم!

تو بچه گی که جنگ بود و آوارگی و بدبختی و اجناسی که به لطف بعضیا احتکار می شد یه صدایی همش به ما می گفت : «تحمل کنید»!!

نوجوون شدیم و جیب خالی پدر ، تفریح ما رو به نشستن تو خونه و نگاه کردن برنامه های جذاب جعبۀ جادو!! محدود کرد ، بازهم صدا به ما می گفت : «تحمل کنید»!!

به جوونی رسیدیم و بی کاری ، کمر غرورمونُ شکست و ما رو با بیست و چند سال سن مجبور کرد به گرفتن «پول تو جیبی» از پدر ، هنوز صدا بود که می گفت :«تحمل کنید»!!

تو بزرگسالی هم که قرض و بدهی نفسمونُ برید و وادارمون کرد که ایده ها و آرمان ها مونُ به چند ریال بیشتر بفروشیم ، همچنان صدا می گفت : «تحمل کنید»!!

و ما انقدر تحمل کردیم تا پیر شدیم!

با توام ، آهای صدای مجهول ، پس بگو ما کی باید زندگی کنیم؟!!
نوشته شده توسط سجاد رشیدی پور در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386