در جلد دوم کتاب «نشان از بی نشان ها» که شرح حال عرفانی «شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی» است، در صفحه چهل و پنج در حکایت بیستم آمده:
«آقای موسویان حجازی ]...[ گفتند در آخرین سفری که به مشهد مشرف شدیم، به اتفاق چند تن از علما روحانیون ]...[ خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی رحمۃ اله علیه رسیدیم. در این موقع عدۀ زیادی در خانه مرحوم حاج شیخ جهت گرفتن دعا و دوا جمع بودند. پیرمردی که خدمتگزار حاج شیخ بود، مرتب به در خانه می رفت و چیزهایی ازقبیل نبات و غیره که مردم برای تبرک آورده بودند می گرفت و خدمت حاج شیخ تقدیم می کرد و آن مرحوم دعایی بر آن ها می خواندند و رد می کردند. در این موقع مرحوم حاج شیخ ملا علی ماربینی به حاج شیخ عرض کردند آقا آیا ممکن است دعایی که به این ها می خوانید به ما هم تعلیم فرمایید؟ حاج شیخ فرمودند چیز فوق العاده و تازه ای نیست. فقط یک حمد می خوانم»
حرف من این است، وقتی آن عارف بزرگ با آن همه کرامات بی نظیر، در رفع حاجات مردم فقط یک حمد ساده می خواند، باید ایمان بیاوریم به این که نفس انسان هاست که موجب پذیرش یا عدم پذیرش دعا می شود نه آنچه می خوانند. آنوقت دیگر بعضی از ما دلمان را به رمل و اسطرلاب راهزنان خیابان نشین خوش نمی کنیم تا از پس جادوهایشان، خواسته هایمان را بیابیم. و اوراد نامعلومشان را چون کلامی مقدس نمی پنداریم بی آنکه از خود بپرسیم تضمین پذیرش این ورد و دعا چیست؟
پ.ن: شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی (عکس) به سال 1361 ه.ق وفات کرد و آرامگاهش (عکس) در صحن عتیق حرم امام رضا(ع) است. اگر گذرتان به مشهد افتاد، سری بزنید.
قیصر امین پور در دوم اردیبهشت 38 در گتوند در شمال استان خوزستان به دنیا آمد! تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال 57 در رشتۀ دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد! قیصر امین پور در سال ۶۳ بار دیگر اما در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال 76 از پایان نامۀ دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد! او از سال 58 تا 66 مسئولیت صفحه شعر هفته نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال 63 منتشر کرد! اولین مجموعۀ او «در کوچۀ آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر میگرفت! قیصر هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد! دکتر قیصر امین پور تدریس در دانشگاه را در سال 67 و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال 69 در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد! وی همچنین در سال 68 موفق به کسب جایزۀ نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد! دکتر امین پور در سال 82 به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد! وی پس از تصادفی در سال 78 همواره از بیماریهای مختلف رنج میبرد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت سه بامداد سه شنبه هشت آبان 86 در بیمارستان دی درگذشت! پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد! پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه دو تهران واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد!
« وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید،
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند،
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است! »
پ.ن.1: تیتر این نوشته برگرفته از غزلی است از "محمد حسین نعمتی" شاعر اهل استان فارس که در سوگ "قیصر" نوشته و بسیار شنیدنی است! فایل صوتی آن را می توانید از اینجا دریافت و گوش کنید! (حجم فایل: 1.42 MB)
پ.ن.2: متن این شعر :
می شد بگويم نه ولی آخر، چيزی عوض می شد مگر با نه؟
سيلی زدم بر صورتم صد بار، شايد خيالی باشد اما نه!
در چشمه چون تصوير ماه افتاد، جوشيد، طغيان کرد و راه افتاد
مرداب ها آغوش وا کردند، جايی بجز آغوش دريا؟ نه!
افسوس دريا را نفهميديم، روز مبادا را نفهميديم
ديدي که بعد از رفتن او شد، هر روزمان روز مبادا! نه!؟
نامردمی ها مرد را آزرد، تا در سکوت سرد شب پژمرد،
او بغض قيصر بودنش را خورد، او نان قيصر بودنش را نه!
او در ميان دوستان تنها، افسوس وقتی گفتن از دريا،
افتاده دست گوش ماهی ها ، بايد خروشد اينچنين يا نه؟
شايد زمان ما را عوض کرده است، اين مرد اما همچنان مرد است
اين مرد نام ديگرش درد است، چيزی که در او بود و در ما نه!
دلخسته از زندان در زندان، از جنگ با اين درد بی درمان
مرگ آمد و اين مرد بی پايان، چيزی نگفت اينبار حتی نه
صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سيّد و سلمان
آغاز قيصر بود يا پايان؟ پايان قيصر بود... اما نه!
1- چند روز پیش داشتم دفترهای شعرهایم را جستجو می کردم برای شعری که می خواستم در نظری برای وبلاگ دوستی بگذارم که ناگهان چشمم به شعری ناتمام از خودم افتاد! شعری مربوط به هجده سالگی ام! شعری که به چند نقطه و یک علامت تعجب ختم شده بود! از آن روز تا به حال حس ناتمامی دارم! حسی تلخ شبیه به بلاتکلیفی و تعلیق! از دوستان خواهش می کنم هرکس در حد طبع و توانش در اتمام این ناتمام کمک کند:
کاش بر حرف جدایی خط فانی می زدیم
واژه ها را رنگ گرم ارغوانی می زدیم
کاش در آیینه ها تکرار شادی می شدیم
دل به دریای قشنگ مهربانی می زدیم
کاش در دنیای ما پروانه ها جا داشتند
یاس های بی تحمل شوق فردا داشتند ...!
2- چند وقتی است که در انجام کاری مردد مانده ام! راستش را بخواهید من با دوربین تلفن همراهم گاه گاهی عکس هایی می گیرم از چیزهایی که در من نوشتن را بیدار می کنند! چیزهایی که البته در قالب عکس گفتنشان راحت تر و کامل تر است! که اگر بر زبان یا قلم بیایند، شاید دچار نقصانی شوند که از اصالتشان بکاهد! تصمیم بر ایجاد وبلاگی گرفتم برای قرار دادن عکس ها! اما از آنجا که عکس گرفتن هایم مثل نوشته هایم در فواصل زمانی منظم نیست، مردد مانده ام برای انجام این کار! برای همین تصمیم گرفتم نظر شما را بپرسم!
3- بیشتر اوقات شعرهایی را با صدای احمد شاملو گوش می دهم که یا اثر خود اوست یا ترجمه اش از شاعر دیگری! شعرهایی که شدیدا مرا به فکر فرو می برد و به من حس خوشایندی می بخشد! شعرهایی درست و روشن که با آن صدای بی نظیر، جاودانه می شوند! تصمیم دیگرم برای قرار دادن بخش های کوچکی از آن ها با حجم های کم در این وبلاگ و در انتهای هر مطلب است! اگرچه ممکن است با اصل مطلب نوشته شده تناسبی نداشته باشند اما دوست دارم در حسی که موقع شنیدنشان به من دست می دهد، شریک باشید! در این مورد هم نظرتان را حتما بگویید!
بعدنوشت: با توجه به اینکه فردا شب پست نگهبانی ام، "هایکوهای صلح" یک روز زودتر به روز شد!
پدر بعد از نماز در عبای قهوه ایش - که گاهی می پوشد - می چرخد و به سمت مشهد رو می کند، دستش را بر سینه اش می گذارد و می گوید: «السلام علیک یا غریبَ الغُرَبا یا مُعینَ الضُعَفاء و الفقراء السُّلطان یا ابَا الحسن یا علیّ بن موسی الرضا ...» و من گم می شوم در خاطرات سه سالگی ام که برای اولین بار راهی مشهد شدیم! آن روزها که هنوز نوشتن «هشت» را نمی دانستم و پدر برایم از هشتمین آن دوازده نفر می گفت! آن روزها که بر شانه های پدر می نشستم تا دستم را به طلای مشبکی بزنم که خیلی ها آرزویش را داشتند! آن روزها که برای کبوترهای حرم گندم می ریختم و دلم می خواست لااقل یکی شان مال من بود! آن روزها که کودکانه چشمهایم را می دوختم به گنبدی که گویی از خورشید نورافشان تر بود! آنقدر که برای دیدنش باید دستم را بالای چشمهایم سایبان می کردم! آن روزها که آرزویی نداشتم تا بر پنجرۀ فولاد دخیلش را ببندم!
سلام پدر که تمام می شود، من از خلسۀ چند ثانیه ای بیرون می آیم و باور می کنم مخاطب سلام های پدر - هشتمین آن دوازده نفر - هنوز آن کودک را به یاد دارد و هنوز سایه اش آنقدری بر سر آن کودک هست که بی مقدمه، نوشته هایش را معطر کند!
پ.ن: تقارن "هشت" های تقویم با میلاد آن "هشت" بی تکرار مبارک!
الف: ایستادم تو سوپرمارکت نزدیک خونه و دارم خرید می کنم که یه صدایی از پشت سرم می گه: «سلام»! چقدر به نظرم صدا آشناست! صدا منو می بره به بچه گی، به یه کارتون قدیمی! درست یادم نمیاد! آقای فروشنده می گه: «سلام آقای بابک»! سرمُ برمی گردونم، درسته، رضا بابکه! و صدا همون صدای خروس خونۀ مادربزرگه ست! انگار دوباره تو گوشم صدا میاد که: «گل باقالی خانوم»! همسر و دخترش تو ماشین نشستن، یه 206 نقره ای! سلام می کنم و از سوپرمارکت خارج می شم! چندبار دیگه هم تو همون سوپرمارکت می بینمش!
ب: دارم خسته و پیاده از سر کار برمی گردم خونه! به صد متری خونه که می رسم یه سمند نقره ای می بینم که یه آدم درشت هیکل توش نشسته! پنجرۀ سمت شاگردُ می ده پایین و یه بستۀ کوچیک آشغالُ - درست مثه بسکتبالیستا - میندازه تو سطل آشغال مکانیزه روبروی خونه! نزدیک ماشین که می شم، چهره ش رو تشخیصش می دم! جواد خیابانی! یه گزارشگر خوش اخلاق با گزارشای اکثرا اعصاب خورد کن! چندبار دیگه هم از کوچۀ ما رد می شه و می بینمش!
پ: با مادر می ریم خیابون نزدیک خونه برای خرید! داریم مغازه ها رو نگاه می کنیم که به نظرم یه نفر خیلی آشنا از روبه رو میاد! یه نفر با چهره ای سبزه و خیلی جدی همراه با همسرش! چند قدم که از ما رد می شن می رن تو یه بنگاه املاک! تو اوج روزای پخش ظنز پاورچین، شناختن محمدرضا هدایتی کار سختی نیست! بعدها هم که چندباری همون اطراف می بینمش، مطمئن می شم خونه ش همون اطرافه!
ت: رفتم چندتا خیابون اونطرف تر از خونه، پیش یه دوست برای یه کار درسی! یه ماشین ترمز می کنه و یه مرد تپل و خندون ازش خارج می شه! نزدیک ما که می رسه با دوست من و متعاقبا من سلام علیک می کنه و می ره! من هاج و واج از دوستم می پرسم: «این مهران غفوریان نبود؟!» می گه: «چرا خونه شون اونجاست» و با دست به یه ساختمون مسکونی نزدیک اونجا اشاره می کنه! دلم یه کم می گیره! چقدر شکسته شده!
ث: تو مجتمع بوستان با مادر و خواهرا برای خرید قدم می زنیم که یه مرد قد بلند با پیرهن آستین کوتاه و کراوات(!) همراه با همسرش از کنارمون رد می شن! می شناسمش حتی حالا که سیبیلاشُ کوتاه کرده! ناخودآگاه یاد اون جمله معروف میفتم و خنده م می گیره! جمله ای که تو روزای شهرتش می گفتن! پایان رأفت، آغاز خشونت!
پ.ن.1: چندوقت پیش تو مصاحبه ای از یغما گلرویی خوندم که یکسالی تو خونه ای تو خیابون ما مستاجر بوده! آدرسش دقیقا کوچه رو به رویی ما بود! البته من تو اون سالا دانشجو بودم و اصفهان!
پ.ن.2: خدا رو چه دیدید؟ شاید یه روزی یکی وبلاگ زد و یه پست نوشت به اسم "مشاهیر محله ما" و به اسم شما اشاره کرد!
چندسال پیش که مادر تازه قرار بود تلفن همراه بگیرد، یک نگرانی عجیب در رفتارش حس می کردم و بعدها به زبان هم می آورد که : «یعنی می تونم کار باهاشُ کامل یاد بگیرم؟!» و من هر بار می گفتم : «چراکه نه؟!» و بعد مثال هایی می زدم تا مادر دلش آرام بگیرد! تلفن همراه را خریدیم و مادر با پاسخ دادن و زنگ زدن که شبیه به تلفن ثابت خانه بود، شروع کرد و بعد ها به گرفتن عکس و گوش دادن موسیقی رسید و در نهایت به اسمس زدن و Forward و Reply! همین اتفاق وقتی مادر بازنشسته شد، درمورد دستگاه VCD و کامپیوتر هم افتاد! اما در مادر دیگر اثری از آن حس نبود! حسی که به آن Technophobia (به معنی ترس از تکنولوژی) می گویند!
حالا مادر صبح ها یکی دو ساعتی رادیو گوش می دهد و بعد CD پنجاه سال موسیقی ایران را از قطعه ای که قبلا گوش داده! با توجه به کلاس های ضمن خدمت کامپیوتری که پیش تر ها گذرانده، حالا مادر یاد گرفته در درایو D پوشۀ Pictures پوشۀ Family برود و عکس های موجود در زیرپوشه های آن جا را ببیند! فیلم ها و موسیقی های موجود در کامپیوتر را نگاه کند و گوش بدهد! و چندوقتی است که به لطف سریال های معروف این روزها، کار با DVD Player را هم یاد گرفته!
این حس غلبه بر ترس مادر، برایم بسیار شیرین و جذاب است! اما حقیقت این است که برای غلبه بر Technophobia به یک شروع و یک همراه نیاز است!
پ.ن: آغازگر باشیم و همراه!
سحرآمیزترین نقطه در کودکی ام، کمد بوفۀ خانۀ مادربزرگ بود! کمدی که کلیدش را فقط دایی ام داشت و آن را بالای بوفه می گذاشت! و بوفه چقدر برای کودکی ما، بزرگ بود و دست نیافتنی! غروب ها که دایی از بوتیکش در بازار برمی گشت، وقتی کلید را از بالای بوفه برمی داشت، قلب من - شاید مثل قلب باقی نوه ها - شروع می کرد به تند تند زدن! در بوفه را نیمه باز می کرد و دستش را داخل می برد! چیزی را که می خواست برمی داشت و در دوباره بسته می شد و کلید می رفت بالای بوفه!
دایی در آن کمد خیلی چیزها داشت که برای ما - و حداقل من - جذاب بود! از ظروف چینی گل سرخ مادربزرگ که موقع مهمانی ها بیرون آورده می شد و برای همین حس خیلی خوبی نسبت به شان داشتیم، گرفته تا تنقلاتی مثل آجیل و نخودچی کشمش و شکلات و آبنبات! از فیلم های وی اچ اسی که آن روزها کالاهای ممنوعه بودند، گرفته تا پوشاک و اسباب بازی های جدیدی که دایی برای بوتیکش خریده بود و یکی دوتاشان را که از بقیه بهتر و جالب تر بودند، نگه می داشت تا به خواهرها و برادرها نشان دهد!
کمد بوفۀ خانۀ مادربزرگ در توفان روزهای بزرگ شدن ما به خاطره ها پیوست! اما حالا ما در خانه مان کمد میز کنسولی داریم که پر است از تنقلات و ظرف های چینی گل سرخ مادر! اگرچه کلید ندارد و من هم قدم آنقدر بلند شده که اگر کلید هم داشت، هیچ بوفه ای را توان پنهان کردنش از دست من نبود، اما هنوز همان حس خوب همراه با اضطراب را دارم! حس شیرینی از کودکی!
پ.ن: توضیح اینکه من معمولا نوشته های وبلاگ رو یک هفته قبل از قرار دادن، می نویسم (مگر اینکه مورد خاصی پیش بیاید) و در یک تلاقی زمانی، این نوشته با نوشته زیبای مجید هماهنگ شد! پیشنهاد می کنم بخوانید!
مرد عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد و داسش را برداشت و از لا به لای خوشه های گندم مزرعه اش آرام آرام به سمت خانه راه افتاد! در را که باز کرد با دیدن پسر کوچکش لبخندی از سر رضایت زد و خدا را شکر کرد! بعد از چندین باری که فرزندانش، قبل، حین و بلافاصله پس از تولد زنده نمی ماندند، خدا دعاهایش را مستجاب کرده بود! حالا او بود و همسرش و یک پسر!
بفاصله چند سال بعد، سه پسر و دو دختر دیگر هم به این جمع اضافه و باعث شدند مرد تصمیمش را بگیرد! برای او آینده فرزندانش از مزرعه و زادگاهش مهمتر بود! برای همین رنج سفر و دوری را به جان خرید و ساکن نزدیک ترین شهر به روستایشان شدند!
.
.
.
پیرمرد عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد و از لا به لای مردمی که غرق در شادی یک عروسی بودند، آرام آرام به سمت خانه راه افتاد! در را که بست لبخندی از سر رضایت زد و خدا را شکر کرد! حالا تمام فرزندانش برای خودشان آدم های موفقی بودند! حالا آخرین فرزندنش هم متاهل شده بود! و حالا انگار خیالش راحت شده بود! راحت راحت!
پ.ن.1: شدیدا به لقمه حلال اعتقاد دارم!
پ.ن.2: نمی دانم چرا عده ای می ترسند و فرار می کنند از برخی واقعیاتی که ترسناک و فرارانگیز نیستند! من اما سرم را بالا می گیرم و با صدایی رسا می گویم که خوزستانیم و پدربزرگم کشاورز است! کشاورزی که امروز توان کار ندارد اما مزرعه اش را هنوز دارد!
محبوس همیشه تاریخ! میان دو بن بست تحجر و تمدن! جاهلیت و مدرنیسم! از یاد مبر «خودت» را!
به یاد بیاور گذشته ات را!
بیاد بیاور بستن پاهایت را از کودکی در قالب های فلزی در «چین» تا کوچک بماند و جذاب جلوه کند! به یاد بیاور نشستنت را بر کوه آتش در چهلمین روز مرگ مردت در «هند»! بیاد بیاور زینت شدن و غرق شدنت را بعنوان هدیه در «مصر» آنگاه که آب رود نیل کم می شد! بیاد بیاور به بازار بردن و در معرض فروش قرار دادنت را در «آشور» به هنگام فرا رسیدن وقت ازدواجت! بیاد بیاور زنده به گور شدنت را در چندمین روز تولدت در «عربستان»! بیاد بیاور مردان «روم» را که برای تو روح انسانی قائل نبودند! بیاد بیاور «یونان» را که تو را پست و پلید و شیطانی می خواند! بیاد بیاور 568 میلادی «فرانسه» را که پس از بحث فراوان پذیرفت که: «زن هم انسان است اما برای خدمتگزاری مرد آفریده شده!!» بیاد بیاور «استرالیا» و «آفریقا» را که تو همردیف حیوانات اهلی بودی! استفاده بیشتر برای منفعت بیشتر! و بیاد بیاور شیء بودنت - و نه شخص بودنت - را در «ایران» آنجا که تو مملوک مرد بودی!
مظلوم همیشه تاریخ! اسیر کمند دو دیو تمدن و تحجر! مدرنیسم و جاهلیت! از یاد مبر «خودت» را!
باز کن چشمانت را به امروزت!
ببین که برهنه نشسته ای بر جعبه های رنگارنگ کالا! در تبلیغات تلویزیونی تو تنها و تنها، جسمی! فیلم ها و سریال ها تو را خوابیده بر تخت می خواهند! شهر به شهر، کشور به کشور قاچاق می شوی! در بارها و کلوپ های شبانه چشمان بی حیثیت، اندامت را به نظاره نشسته اند! طعمه رسوایی های سیاسی شده ای! به بهانه آزادی، نجابتت را حراج می کنند و حقیقتت را انکار! و اندیشه ات به حاشیه می رود آنجا که جسمت به میدان می آید!
فریادگر بی فریادرس! از میان این دو مرداب به بانگی رسا آواز کن «خود» حقیقی ات را! تا آنچه هرگز ندیده ایم، ببینیم!